×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار ویژه

افزونه جلالی را نصب کنید.  .::.   برابر با : Friday, 4 April , 2025  .::.  اخبار منتشر شده : 0 خبر
هرچه که هست، نامش عشق است!

پله‌های هواپیما را که پایین می‌آیم، از همان ابتدا شرجی هوا توی صورتم می‌زند. اینجا خورشید با زاویه تندتری می‌تابد و با اینکه هنوز صبح است، دمای هوا به‌حدی است که گویی در ماشین زمان پا گذاشته‌ام و به یک باره از اردیبهشت به تیر ماه افتاده‌ام. محلی‌ها اما با پوزخند می‌گویند، تازه شروع ماجرا است و اگر یکی دو ماه دیگر بیایی، تازه می‌فهمی یک من ماست، چقدر کره دارد. محلی‌ها اما نمی‌دانند من از شهری با آب‌وهوای گرم آمده‌ام و به گرما عادت دارم؛ مشکل دقیقا این شرجی است که سرتاسر بدن آدم را در بر می‌گیرد و چنان به جان و تنت می‌چسبد که انگار یک ماه است که حمام نرفته‌ای!

در همان بدو ورود، حجم مسافران خودنمایی می‌کنند و در نظر من، این تعداد آدم در فرودگاه برای یک شهر کوچک که خیلی‌ها حتی نمی‌دانند در کدام استان قرار دارد، غیرعادی به‌نظر می‌رسد. «علی اصغر» که یک روز زودتر از من از تهران به اینجا آمده، به استقبالمان می‌آید و پس از دیده‌بوسی، من که حالا در کنار همکارانم از سراسر کشور به «ما» تبدیل شده‌ام را به سمت اتوبوس هدایت می‌کند. در بیرون از ساختمان فرودگاه ذوق زده با چشمانم به دنبال نیلی دریا می‌گردم اما آنچه که بیش از دریا در چشم می‌زند، عظمت زاگرس دوست داشتنی است که شهر به آن تکیه کرده و همچون پدری پُر توان نیم‌نگاهی غضب‌آلود به دور دست‌ها، درست جایی در آن سوی دریا دارد.

اتوبوس به راه می‌افتد و من همانند انسان حریصی که به‌دنبال جمع کردن چیزی ارزشمند است، با چشمانم صحنه‌های اطراف را می‌قاپم و همه چیز را در حافظه‌ام ثبت و ضبط می‌کنم. فضای اتوبوس قابل تحمل‌تر از بیرون است، با این حال دمای هوا همچنان به اندازه‌ای بالا است که قطرات عرق به‌مثابه اسبی چموش، دشت تنم را زیر سم‌های خود بگیرد. اتوبوس که دوربرگردان فرودگاه را می‌پیماید، گام در مسیری می‌گذاریم که به نظر نمی‌آید پایانی داشته باشد. حالا در کنار کوه‌های زرد و طلایی سر به فلک کشیده و گرادیانت سفید به نیلی دریا، این تاسیسات قطور و پیچ در پیچ «پارس جنوبی» است که با زبانه‌های آتش دمیده شده از لوله‌های خود، دو طرف مسیر را مزین کرده و این گونه با تشریفات خاص خود به ما خیر مقدم می‌گوید.

بزرگی و عظمت این تاسیسات از دور به‌ اندازه یک شهر می‌ماند؛ شهری که مانند فرزندی در آغوش زاگرس آرام گرفته و در سایه‌سار امنیت این کوه‌هاست که سرکش، بخار فعالیت‌های خود را به بیرون می‌دمد و تا روز بعد که قدم به یکی از بزرگترین فازهای اینجا می‌گذاریم، مغرورانه از نقش حیاتی خود در به گردش درآوردن چرخه صنعت کشور به ما بگوید. ما قدم به «عسلویه» گذاشته‌ایم، جایی که خاک آن هرچند به سفیدی می‌زند اما به برکت نعمتی که در پس آن خفته، وجب به وجبش حکم طلا را دارد.

رنگ پوست مردمان عسلویه و اصلا هرکس در عسلویه ساکن شده به «عسل سِدر» می‌ماند؛ درختی که تنها در کوهپایه‌های زاگرس می‌توان آن را جست‌وجو کرد و میوه آن «کُنار» نام دارد. هرکسی گرما و شرجی عسلویه را تجربه کند، در ابتدا ممکن است تصور کند که خُلق و خوی مردمانش نیز مثل آفتاب اینجا تند است؛ اما آنچه که من از  «مهدی» و دیگر میزبانانمان در «پالایشگاه فجر جم» می‌بینم رفتاری چون شیرینی عسل است، گویی آفتاب باعث شده است که تا خون مردم این دیار گرم باشد و این همه عطوفت و محبت از خون‌گرمی آنان است. البته زیبایی‌های عسلویه به اینها ختم نمی‌شود و سواحل زیبای خلیج نایبند، جنگل‌های حرا، بندر سیراف با آن دخمه‌های باستانی‌اش، گل‌های درخشان این فرشند.

صبح روز جدید همراه با گروه عازم یکی از پالایشگاه‌های پارس جنوبی می‌شوم. محل اسکان ما جایی در سیراف است که در همسایگی کوه و دریاست و در چند صد متری آن یک اسکله قرار دارد. در درگاه اتوبوس، گوشی تلفن همراهم را بالا می‌آورم و در آنی از زمان، موقعیتم را نسبت به مقصد چک می‌کنم و بر همین اساس، بالا که می‌روم در جایی می‌نشینم که در طول مسیر بتوانم دریا را ببینم و از مسیر لذت بیشتری ببرم. دریا در خروجی شهر سیراف به سمت عسلویه، لبالب جاده قرار گرفته و اگر طوفان باشد، احتمالا بتواند بوسه‌ای هم به خودروها بزند.

در ورودی عسلویه دوباره با ستون‌ها و استوانه‌های فلزی بلند قامت مواجه می‌شوم، با این تفاوت که این بار برای بازدید از آن‌ها به اینجا آمده‌ام. در ورودی اولین پالایشگاه، یکی از مهندسان شاغل در این مجموعه به ما می‌پیوندد. اهل نیشابور است، آفتاب سوخته است و لباس فرم آستین کوتاه و سفید رنگ مناطق عملیاتی را به تن دارد. پس از خوش و بش با همراهان، اتوبوس به راه می‌افتد و فرد تازه وارد که او را «مهندس نیشابوری» خطاب می‌کنیم، در طول گذر از تاسیسات عظیم، به معرفی پالایشگاه‌ها و پتروشیمی‌های فعال در اینجا می‌پردازد.

از اینکه مهندسان کشورمان در شرایط تحریم چگونه توانسته‌اند با مهندسی معکوس و بومی‌سازی تجهیزات، مانع از تعطیلی صنعت نفت و گاز کشور شوند؛ در اوج بحران ناترازی انرژی، با شعله‌های آبی و قرمز رنگ گرمابخش منازل هم‌میهنانمان در دور افتاده‌ترین نقاط کشور باشند و حتی گازهای ترش و سمی غیر قابل استفاده را به فرآورده‌های قابل استفاده نظیر گوگرد تجزیه کنند. هرچند بخشی از این گازها همچنان از فِلِرهای به دور از تاسیسات در حال سوختن است؛ با این حال طی سال‌های اخیر شرکت‌هایی در زمینه جمع‌آوری گازهای مشعل میادین نفتی فعال شده‌اند تا بهره‌وری از این طلای سیاه را افزایش دهند. همراهان به‌گونه‌ای مهندس نیشابوری را با سوالات تخصصی سوال‌پیچ می‌کنند که خودِ وی نیز گاهی خنده‌اش می‌گیرد و احتمالا انتظار اینگونه سوالات را از ما نداشته است، با وجود این تا جای ممکن تلاشش را می‌کند تا به سوالات، پاسخ‌های کامل و مبسوط دهد.

در ادامه بازدید یک روزه ما از تاسیسات پارس جنوبی، اتوبوس به یکی از فازها می‌رسد و مهندس نیشابوری جای خود را به مهندسی از اهالی بهبهان می‌دهد. مهندس بهبهانی مُسن‌تر و البته پخته‌تر است و اینجا عمری مو سپید کرده. هرچند به دلیل آنچه که «پدافند غیرعامل» نام دارد، همچنان سوار بر اتوبوس هستیم؛ اما تاسیسات عظیم پالایش گاز حالا در یکی دو متری ما قرار دارد و ما تنها یک لایه شیشه با ستون‌های اقتصاد کشور فاصله داریم. مهندسِ بهبهانی با حوصله از نقش این تاسیسات در تامین گاز و بنزین و پیش‌سازهای مواد شیمیایی می‌گوید و توضیح می‌دهد که این فاز ۱۴ درصد گاز کشور را تامین می‌کند. به عبارتی اگر خدایی نکرده این فاز در زمستان از مدار تولید خارج شود، به تبع آن گاز نقاط شمالی کشور قطع می‌شود و این یعنی فاجعه!

مهندسِ بهبهانی در ادامه از سختی‌های کار در اینجا می‌گوید، اینکه زمستان فصل گازرسانی است و همه تلاش‌ها حول پالایش و انتقال می‌گردد و تابستان نیز فصل تعمیرات اساسی و آمادگی تاسیسات برای نیمه دوم سال است. کار اما در تابستان سخت‌تر است، چرا که در این فصل تعمیرکاران در هوای شرجی ۱۰۰ درصدِ بیش از ۵۰ درجه‌ سانتی‌گراد با تاسیسات فلزی سر و کار دارند و آن طور که برادرِ بهبهانی ما می‌گوید، بارها شده که برخی از تعمیرکاران بر اثر گرما دچار ضعف و غش ‌شوند. این حرف آقای مهندس مرا یاد تصویری از گرمازدگی کارگری می‌اندازد که تابستان سال پیش در مناطق عملیات نفت و گاز جنوب به زمین افتاده و همکار وی در حال ریختن بطری آب بر صورتش است.

اتوبوس به انتهای پالایشگاه می‌رسد، جایی که یک ساختمان بر روی تپه بنا و با فَنس و سیم‌خاردارهای چند لایه از دیگر پالایشگاه‌های همسایه جدا شده است. از اتوبوس پیاده می‌شویم و پس از پیمودن چندین پله در نقطه‌ای می‌ایستیم که حالا تمام تاسیسات با زمینه دریا روبه‌روی ماست. روزی را به‌خاطر می‌آورم که برای بهبود شرایط معیشتی‌ام مجبور شدم از دغدغه‌های یک خبرنگار آزاد چشم‌پوشی کنم و خبرنگار شرکت گاز شوم. خبرنگار سازمانی شدن برای من دردآور بود و مرا از چشم‌اندازی که برای خودم ترسیم کرده بودم، دور می‌کرد. اما حالا از اینکه می‌توانم در کنار همکاران خبره، خلاق و خوش‌اخلاقی _که مشغول عکس انداختن با سندهای افتخار این ممکلت هستند_ روایتگر یک اتفاق ارزشمند باشم، به خودم می‌بالم و خون تازه در رگ‌هایم شریان پیدا می‌کند.

با تصور شرایط سخت کار کردن در اوج گرما، به این میل پیدا می‌کنم که برای یک بار هم که شده، در فصل تابستان به جنوب بیایم و از نزدیک ماجرای مردانی را به رشته تحریر درآورم که رزمندگان خط مقدم جنگ اقتصادی با غرب هستند. هرچند خیلی زود به این نتیجه می‌رسم که واژه‌ها هر چقدر هم پر طمطراق باشد و بوی شعار بدهد، باز هم پاسخگوی همت و عزم این عزیزان نیست. رزمندگانی که به عقیده من، چیزهایی بیش از تامین معیشت خانواده، آن‌ها را در این شرایط نگه داشته است؛ چیزهایی که اگر نباشد یک روز کار کردن در چنین فضایی قابل تحمل نیست. چیزهایی که ما آن‌ها را با نام عشق، حمیّت و مسئولیت می‌شناسیم.

مهدی هواسی اردیبهشت ۱۴۰۳

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.