- نویسنده : حسین همتی نژاد
- ۰۶ فروردین ۱۳۹۳
- کد خبر 1228
- ایمیل
- پرینت

حجت الاسلام والمسلمین بهنام حشمدار ؛ سخنران هیات سائلین:اولش فکر می کردم شاگردمه ، همیشه برای کارهاش با من مشورت می کرد ، ولی اون شب غیرتش فرصت مشورت نداد و رفت جلو ، نمی تونست که نره…

بعدها که حالش کمی روبه راه تر شده بود بهش گفتم : داش علی! فکر نکردی شب نیمه شعبان که بعضی از این جوون ها تو حال خودشون نیستن، باید بیشتر احتیاط کنی؟.. با اون صدای گرفته ی با نمکش در حالی که می خندید گفت: می دونستم دست به چاقو می برن، ولی نمیشد وایسم و نگاه کنم که یه زن رو دارن به زور سوار ماشین می کنن… من که از این همه شجاعت و مردونگیش شرمنده شده بودم، دیدم که شاگردم، معلمم شده و به من درس مردونگی میده. که اگه مرد باشی، لحظه ای بر تو می گذره که نمی تونی بمونی و نگاه کنی… شبیه مادرش بود. نتونست بمونه و جلو نره. هرچند که اون ور طناب چهل مرد جنگی باشن…
۲- رفته بودم بیمارستان برای عیادت علی. سه نفر از بچه ها هم آن جا بودند که مادر علی هم آمد. مادر علی که وارد اتاق شد، بچه ها سرشان را پایین انداخته بودند و ریز ریز می خندیدند. مادرش که رفت با یک حالت اخمی گفتم: برای چی می خندیدید؟؟
یکی از بچه ها ها گفت: هرسه نفر ما کاپشن های علی را تنمان کرده ایم و مادرش هم فهمید که آن ها کاپشن های علی هستند. ما هم فهمیدیم که مادرش فهمیده است اما به روی خودش نیاورد…
(به روز می شود….)
https://qomna.ir/?p=1228