- نویسنده : حسین همتی نژاد
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۳
- کد خبر 4133
- ایمیل
- پرینت

به گزارش پایگاه خبری قم نا ، امروز سالروز آزادی فرزندان دلیر این خاک است و این درحالی است که بسیاری از خانوادهها چشمبهراه جگرگوشههای خود سال هاست که انتظار قدوم آنها را میکشند، خانواده شهید فاضله صدقی نیز علاوه برتحمل رنج یک شهید، سالهاست به انتظار سه جگرگوشه خود نشسته است.
به گزارش پایگاه خبری قم نا به نقل از پایگاه خبری زنان قم “بارها از خدا خواستم اگر شهید شدهاند مرانیز ببرد و اگر شهید نشدهاند زودتر آنان را به من بازگرداند”، اینها بخشی از صحبت های مادری است که رنج شهادت یک فرزند و اسارت سه فرزند دیگر خود را سال هاست که به دوش می کشد، به بهانه سالروز آزادی اسرا به سراغ مادر این سه بزرگوار رفته و در این رابطه با وی به گفتگو نشسته ایم:
* لطفا از خودتان بگوئید.
چه بگویم جز انتظار؟ دخترم فاضله که شهید شد و من سالهاست که روی ماه پسرو دو دختر دیگرم را ندیدهام. در این سالها هیچگونه خبری از آنان ندارم و نمیدانم چه بر سرشان آمده است، تنها امیدوارم که خداوند متعال تحفه ناچیزم را قبول کرده باشد و آنان به آرزویشان رسیده باشند.
*مگر آرزویشان چه بود؟
همیشه آرزو داشتند شهید شوند، هر بار که آنها را نصیحت میکردم تا دست از کارهایشان بردارند مبادا صدمهای ببینند، میگفتند مادر جان نگران نباش ما آرزوی شهادت داریم ان شااله که خدا این فریضه را نصیب ما کند.
*از فعالیت آنان بگوئید، ماجرای شهادت و اسارتشان چه بود؟
حدود ۳۰ سال پیش ما در کربلا ساکن بودیم. البته همسرم و فرزندانم ایرانیالاصل بوده و اصالتا شمالی و اهل شهر ساری هستند، اما خوب به دلایلی همسرم ساکن کربلا بودند و در آنجا یک فروشگاه کفش داشتیم.
به دلیل اینکه ما خانواده مذهبی داشتیم دختران و پسرم بسیار مذهبی و مقید بار آمده بودند ، آنها تقید عجیبی به نماز شب و عبادت داشتند بهگونهای که برخی اوقات من یا پدرشان مجبور میشدیم به آنان گوشزد کنیم که مبادا مریض شوند و باید استراحت نیز داشته باشند.
آن دوران، دوره صدام بود و حزب بعث حکومت میکرد به همین دلیل اسلام دین رسمی نبوده و در جامعه بی بندو باری و فحشا بیداد میکرد.
دخترم در دانشگاه بغداد در رشته مهندسی برق درس میخواند، اما طاقت دیدن بیدینی، لاقیدی و هوس بازیهای رایج را نداشت و به همین دلیل با کمک خواهرانش به ارشاد و راهنمایی دختران هم خوابگاهی خود پرداخته و اقدامات مذهبی انجام میدادند.
بهطور مثال تمام پولی که بهعنوان خرج درس و دانشگاه از پدرشان میگرفتند را صرف خرید پارچههای مخصوص چادرنماز و جانماز کرده و بعد از دوختن و آماده کردن آنها با خود به دانشگاه برده و بهعنوان هدیه به دختران دیگر داده و آنان را ترغیب به نماز و عبادت میکردند.
البته موفق هم بودند و افراد زیادی را جذب کردند که تعدادی از آنان هماینک در ایران هستند و گاهی به ما سر میزنند.
کارهای دیگری نیز داشتند بهطور مثال با همکاری پسرم کلاسهای رایگان آموزش قران و احکام را در مساجد و امامزادهها برگزار میکردند، پسرم در این کار یارو یاور خواهرانش بود و بسیار به آنان لطف و محبت داشت.
*درواقع دلیل شهادت فاضله واسارت بقیه اقدامات مذهبی بود؟
نهفقط همین نبود، در عراق رسم بر این بود که کودکان در همان دوران طفولیت شستشوی مغزی شده و مجبور بودند به حزب بعث بپیوندند اما بچهها عناد عجیبی با حزب بعث داشتند و بعد از وقوع انقلاب در ایران، افکار انقلابی زیادی را ترویج میدادند.
*چه شد که آنان را دستگیر کردند؟
در آن دوران به علت خفقان شدیدی که حکمفرما بود چیز عجیبی نبود که به خانه بریزند و بگیرند و ببرند و بعد از چند روز شکنجه به منزل بازگردانند. آن روز هم مثل همیشه ما در منزل بودیم که ناگهان نیروهای دژخیمان وارد خانه شدند، دو دخترم و پسرم حسین را با خود بردند اما چون فاضله در منزل خودش بود به آنجا رفته و او را نیز به همراه همسرش دستگیر کردند.
به فاصله ۵ الی ۶ روز مارا نیز از عراق اخراج کردند و مجبور شدیم به ایران سفر کنیم، به دلیل اینکه بچهها همواره ارادت عجیبی به امام زمان(عج) داشتند قم را برای سکونت انتخاب کردیم. بعدازآن خبر شهادت فاضله به همراه کودک دوماههاش که پیش از آن باردار بود را شنیدیم اما خبری از سه فرزند دیگرم نشد آنان در اسارت دیو بزرگی چون صدام گرفتار بودند.
*تابهحال ارتباط عاطفی با آنان برقرار کردهاید؟
اوایل که به ایران آمده بودیم بسیار بیتابی میکردم و طاقت دوری آنان را نداشتم به همین دلیل با پای پیاده زیاد به جمکران میرفتم و توسل مینمودم، یکبار که بسیار ناراحت بودم در میانه راه خواستم کمی استراحت کنم بنابراین در گوشهای نشستم و چشمها را برهم گذاشتم. در عالم رؤیا خیمهای دیدم که برافراشته شده بود، وارد آن شدم، دیدم آقایی بلندبالا و سبزپوش نشسته و بچهها به دور ایشان حلقهزدهاند، فاضله رو به من گفت مادر جان نگران ما نباش ما در جوار امام زمان(عج) هستیم و ایشان از ما محافظت میکنند. فهمیدم ایشان امام زمان هستند و دلم آرام گرفت.
*هیچگاه آرزو نکردید کاش بچهها بودند و رنج دوری را متحمل نمیشدید؟
بارها از خدا خواستم اگر شهید شدهاند مرانیز ببرد و اگر شهید نشدهاند زودتر آنان را به من بازگرداند تا اینکه یکشب در خواب دیدم وارد غسالخانهای شدم و سه کفن آوردند یکی بهظاهر مرد بود و دیگری زن. آنها را به سمت سه سالن بزرگ که به بزرگی صفا و مروه بودن هدایت کردند درحالیکه این سالنها مملو از سفرههای رنگین بودند. در همان حال به من گفتند اینها فرزندان شما هستند و این نعمات اجر تمام سختیهای شماست، آرام و آسوده باشید جای فرزندان شما امن و آرام است.
این خواب را برای هیچکس نگفتهام چون هنوز به زنده ماندشان امید دارم و تنها دلیل طاقت و صبرم عنایت خداوند است همین و بس.
*چه آرزویی برای فاضله دارید؟
او همیشه دوست داشت نامش فاطمه و یا زینب باشد و میگفت چه نامی بهتر از نام افراد مقدسی چون حضرت فاطمه، امیدوارم با حضرت فاطمه و حضرت زینب محشور شود زیرا ارادت عجیبی نسبت به این دو بزرگوار داشت.
*و کلام آخر…
فاضله همیشه میگفت مادر دعا کن شهید شوم میگفتم پس دل من چه میشود من طاقت نمیآورم. لبخند میزد و میگفت خداوند کریم و بزرگ است هر چیزی را بدون حکمت نه میدهد و نه میگیرد. مطمئن باش آرامش را به قلبت هدیه میکند. دعا میکنم آرامش میهمان قلب تمام مادرانی باشد که جگرگوشهشان را در آغوش ندارند.
https://qomna.ir/?p=4133