- نویسنده : حسین همتی نژاد
- ۱۲ خرداد ۱۳۹۶
- کد خبر 41987
- ایمیل
- پرینت

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی خبر قم به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از صاحبنیوز، در آستانه بیست و هشتمین سالگرد ارتحال بنیانگذار انقلاب اسلامی قرارگرفتهایم، این روزها بهانهای شد تا با یکی از پیشگامان و مبارزان زمان انقلاب برای ورق زدن برگی از تاریخ اصفهان به گفتگو بنشینیم.
حاج حسن حدادی که در آستانه ۹۰ سالگی قرار دارد و میگوید در زمان رژیم شاهنشاهی او را با نام مستعار «حدول» میخواندند بارها طعم شکنجههای ساواک و زندانهای رژیم ستمشاهی را چشیده بود و میگفت به ما یک چایی دادند و آب بدنمان را گرفتند تا تبدیل به یک اسکلت استخوانی شدم. در ذیل مشروح این گفتگو را برای لذت بیشتر خواننده با لحن زیبای اصفهانی این شخص منتشر میکنیم تا نسلهای جوانمان که آن دوران را ندیدهاند با گوشهای از تاریخ انقلاب در اصفهان آشنا شوند. حسن حدادی؛ فرزند یدالله هستم که پدرم هم از مجاهدان مشروطه بود که ۱۰ چهارده تا تفنگچی داشت زیر نظر حج آقا نورالله نجفی و همون بود که به اصطلاح مسئولیت انتظامات اصفهان در زمان انقلاب مشروطه را به عهده داشت و به اصطلاح آن دسته نظامیانی که بازار اصفهان را غارت کرده بودند، ایشون اونها را محاصره کرد و اموال مردم را از اونها گرفت و برد خانه کدخدا حج علی و بعد از اینکه مشروطه پیروز شد اموالشون را به صاحبونشون برگردوند. تو زمان شاه، والا به ما «حدول» میگفتن، چاره ای هم نداشتیم از دست ساواک. در حقیقت ما در زمان شاه در تهران، کاشان، قم، یزد و تبریز حوزه داشتیم و آنوقت حوزه تهران که یکسری افراد را دستگیر کردند و تحت فشارشون قرار داده بودند به اصطلاح بروز داده بودند ما را؛ اونوقت اومدند اصفهان و با تحقیقاتی که کرده بودند و بالاخره ما را با نشانی پیدا کردند و به راننده ما که مال آگاهی بود گفتند که ما را ببرند فلان جا، اونوقت در حین راه از دستشون فرار کردیم؛ بعدش اومدن درب خونه بیگیرندمون ما از پشتبوم فرار کردیم و بالاخره ما را توکارگاهمون دستگیر کردن و ما را بامسلسل گرفتن و تو ماشین گذاشتن. ما با شهید نواب صفوی همکاری داشتیم؛ پساز اینکه رژیم ستمشاهی ایشون را به شهادت رساند، حجتالاسلام صدر بلاغی در مدرسه صدر اصفهان با این مضمون گفت که اگر نواب صفوی را بهعنوان رهبری از دست دادید نگران نباشید شخص دیگه ای هست به اسم حاجآقا روحالله، ایشون در قم ساکنند و حتی به آیتالله بروجردی اعراض کرده که چرا اجازه دادید شاه چنین جنایتی را انجام دهد و آیتالله بروجردی هم جواب داده بودند که ما اقداممون را کردیم ولی تا زمانی که نامه ما را بردن برسونند دست شاه، شاه از تهران مسافرت کرده بود؛ یا نامه ما را به دست او نرسوندند یا رسوندند او اعتنا نکرده اللهاعلم. ما در آن زمان در دستهای مشغول بودیم و به دنبال یه رهبری مذهبی بودیم که اعمالمون زیر نظر او باشه که خطایی از نظر شرعی نداشته باشیم. لذا به قم رفتیم و تحقیقاتی کردیم و از اون زمان ما رهبری امام را به جان و دل پذیرفتیم؛ بعداً در جلساتی که خوب ما اینجا مطرح میکردیم و داشتیم، ایشان را معرفی میکردیم و بچهها یعنی افراد جلساتمون آشنایی کامل پیدا کردند این جریان ادامه داشت تا حدود سال ۱۳۴۰ که ما برای اینکه امام رو به مردم بشناسونیم در جلسه ای که با آیتالله خادمی و چند نفر دیگر داشتیم مطرح کردیم و قرار شد که یک تظاهرات عاشورایی به پا کنیم و در این تظاهرات گوینده اسم امام را ببرد؛ لذا اینجور شد که ما آن میتینگ عاشورایی ۱۳۴۰ به راه انداختیم و مردم را دعوت کردیم البته بخوام شرح این ماجرا را بگم خیلی طول میکشه که بگویم چه اعمالی انجام دادیم تا تونستیم این میتینگ را راه بندازیم. * ماجرای اولین مرتبهای که در تظاهرات اصفهان اسم امام (ره) آورده شد جریان به این شکل بود یک اعلامیهای تنظیم کردیم سه نفر از روحانیون آیتالله کرمانی، آیتالله خادمی و آقای اردکانی، سه نفر از اطباء که یکی از آنها دکتر نفیسی بود، سه نفر از سران بازار و سه نفر از دانشگاه را واداشتیم امضا کردند و اون اعلامیه را منتشر کردیم و بعد بچهها در سراسر مراسمهای روضهخوانی توزیع کردند و نتیجه آن جمعیت عظیمی بود که روز عاشورای سال ۱۳۴۰ در «میدون امام (ره)» که اون روزها میگفتن «میدون شاه» جمع شدند و بعد رفتیم مسجد شاه (مسجد امام (ره) فعلی) و ۱۲ پلاکارد درست کردیم و آیات قرآنی را مثل «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لاتَفَرَّقُوا» نوشتیم و به دست گرفتیم، سپس از نیروهای ژاندارمری آمدند و میخواستند ممانعت بشند و بنده رفتم در شهربانی و تعهد دادم؛ بعد جلسه را راه انداختیم و مدرسه چهارباغ رفتیم؛ آقای کسایی میگفت حدود هزار و پونصد ششصد نفر جمعیت جمع شده بود؛ ۱۴ دسته بود که یکسر آن در میدان امام بود و یکسر دیگه اون در دروازه دولت «میدان امام حسین (ع) فعلی» که واعظی به نام «کرباسی» بالای منبر رفت؛ آقای خادمی به ایشون گفت که اسم امام را ببرید، اسم امام را در سخنرانیشون بردند و ما هم صلوات بلندی فرستادیم؛ رییس شهربانی، استاندار، فرماندار و ساواک که جمع بودند، آخه این روضه خوانی تقریبا نیمه بند بازار و دولت بود، اونها پا شدند و رفتند، فردا خواستند ما را بیگیرند که ما هم از اصفهان فرار کردیم و مدت ها قایم بودیم تا بعد کم کم آب از آسیب ریخت و ظاهر شدیم. این طوری شد که از اون زمان خلق الله حضرت امام را در اصفهان شناختند و تبعیت از ایشان را داشتند. * ماجرای جلسات خصوصی با امام بنده افتخار دارم دو مرتبه جلسه خصوصی با امام داشتم؛ یکی بنده و آقای خادمی به دیدار حضرت امام رفتیم اینطور که وقتی از بازداشتگاه آزاد شدند جمعیتی از اصفهان به قم برای دیدنشون رفتیم که آقای خادمی ما را برد پیش ایشون و ما را به امام معرفی کردند؛ ما هم دست راست امام را بوسیدیم و خیلی هم محبت فرمودند و دعامون کردند. مرتبه دوم با داماد آقای خادمی بود رفتیم که در این جلسه هم توفیق بوسیدن دست چپ ایشون نصیبم شد و ایشون هم دعا کردند و از خوشبختی من این که ایشون این دفعه من را شناختند و از ما احوالپرسی کردند و دعامون هم کردند. * ماجراهای تشییع پیکر مطهر امام (ره) و آشنایی با آقای خامنهای هنگام ارتحال، بنده نتونستم برای تشیع پیکر ایشون برم، اون موقع مشکل بزرگی که داشتیم مریضی بود؛ این طور میخوام براتون بگم که ما مدتی زندان ساواک بودیم؛ از تهران اومدند اصفهان و من را بردند؛ یه مدتی در ساواک اصفهان بودیم و بعد بردندمون ساواک تهران و بعد مدتی تو اوین بودیم و بعد هم دوباره آوردندمون ساواک؛ اینا یه چایی به ما دادند و آب بدن ما را گرفتند و بصورت یک اسکلت استخونی در اومدیم؛ این بود که دکترها دائم به ما توصیه می کردند که شما نباید فعالیت زیادی بکنی و داروهایی را مداوم داشتیم که می خوردیم تا اینکه بتونیم به حیات خودمون ادامه بدیم. البته در اون موقع در اصفهان جلسات متعددی برای فاتحه و این موضوعات اینجا ترتیب دادیم اما بنده از رفتن به تشییع پیکر مطهرشون محروم بودم چون به دلیل جسمی قادر به رفتن به این سفر نبودم. بعدش هم تابع آقای خامنه ای هستیم، البته خدا حضرت آیت الله خامنه ای را حفظ بکنه؛ من میتونم بگم از سنه ۱۳۳۴، ۳۵ من با ایشون آشنایی داشتم یعنی می رفتم تهران و با دوستان پای منبر ایشون می رفتیم و برخی از موقع ها عبور که می کردن ملاقات داشتیم، مثلا یکبار دیدم رهبر حزب ملت (حالا اسمش یادم نمیاد) که فردی غیر مذهبی بود با آقا داره صحبت میکنه، ما رفتیم خدمت حضرت آقا و گفتم ایشون آدم طالبی نیست، مذهبی نیست این بابا سیاسیه و اتفاقاً آقا از ما خیلی خوشش اومد، دعامون کرد و جویای احوالمون شد؛ گفتیم ما از اصفهان هستیم و شغلمون هم تراشکاریه و ماشین سازی؛ پرسیدن برای چی تهران اومدی گفتم دوستانمون علیه رژیم اعلامیه پخش می کردن، اومده بودن بگیرندشون، فرار کردن و حالا اومدن تهران و در بازار آهنگرها یک کاروونسراها هست اینها سکنی کردند و ما هفته ای، ۱۰ یا ۱۵ روز یکبار میاییم و یوخده پول براشون میاریم که خرجی داشته باشن. باقیش را یادم نیست، حدوداً یکسال دیگر ۹۰ سالم میشه، حالا اگه میدونید باید بازم فکر کنم تا گذشته ها خاطرم بیاد و بتونم براتون بگم…
https://qomna.ir/?p=41987