×

منوی سایت

اخبار ویژه

امروز : جمعه / ۱۲ تیر / ۱۴۰۵  .::.   برابر با : Friday, 3 July , 2026

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی خبر قم به نقل از گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی بزرگ‌ترین فرزند آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی است و گفتنی‌های شیرینی دارد از سال‌هایی که به دلیل فعالیت‌های انقلابی و مسئولیت‌های پدر در قبل و بعد از انقلاب با سختی‌ها‌ی زیادی همراه بوده. با این همه وقتی از آن ایام حرف می‌زند، کلامش با عشق و شوق خاصی از خاطرات آن سال‌های شیرین و به تعبیر او زیبا همراه می‌شود. آن‌قدر که گاهی اشک را مهمان چشم‌هایش می‌کند و گاهی لبخندی از رضایت روی لب‌هایش می‌نشاند. گفت‌وگوی ما با حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی استاد حوزه و دانشگاه و مدیر مؤسسه‌ی غدیرشناسی در دفتری انجام می‌شود که قاب عکسی از پدربزرگش آیت‌الله محمدعلی شاه‌آبادی با آن چشم‌های نافذ و قاب عکس دیگری از پدرش آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با آن لبخند همیشگی زینت‌بخش آن است.

*برجسته‌ترین خاطرات شما از پدر در دوران کودکی مربوط به چه ایامی است؟

من متولد سال ۱۳۳۷ هستم و اولین خاطراتم از پدر و مادر و خانواده مربوط به دهه‌ی ۴۰ است. آن روزها در قم ساکن بودیم. یک‌ساله بودم که همراه مادر به قم رفتیم. تا قبل از یک‌سالگی من، پدرم در قم بود و آخر هفته‌ها به تهران‌ می‌آمد. دوران دبستان را در قم گذراندم تا نوروز سال ۱۳۵۰ که برای سکونت به تهران آمدیم. خاطراتی که از پدر دارم به خاطر این‌که در بسیاری از سفر‌های تبلیغی همراه او بودم، از خواهر و برادرهایم بیشتر است. در سفر‌های تبلیغی معمولا یا همه‌ی خانواده همراه آقاجان می‌رفتیم یا من و پدر به تنهایی می‌رفتیم. خاطرات زیادی از سفر‌های تبلیغی دارم که همراه پدر به مناطق مختلف می‌رفتیم. مانند روستای کیلان اطراف دماوند در نوروز ۴۸، روستای جابان اطراف دماوند، روستای فشند در کرج. دهه‌ی ۴۰ دهه‌ای بود که پدر به طور جدی برای تبلیغ. چه در تابستان و چه در مناسبت‌‌های مذهبی مانند ماه رمضان و محرم و ایام عادی وقت می‌گذاشت. معمولا پدر مکان‌‌هایی را انتخاب می‌کرد که تبلیغ در آن‌جا سختی‌‌های خاص خودش را داشت و روحانیون کمتر از آن‌جاها استقبال می‌کردند. خاطرم هست کلاس دوم ابتدایی را تمام کرده بودم و تابستان همراه آقاجان به روستایی رفتیم که برخلاف دیگر مکان‌ها که یک روحانی را خیلی تحویل می‌گیرند، خیلی از ما استقبال نکردند.

*مشکل چه بود؟

دقیق یادم نیست اما ما آن‌جا حتی برای تهیه نان مشکل داشتیم. در روستا نانوایی وجود نداشت و در خانه‌ها نان می‌پختند. ما مشکلات فراوانی بابت تهیه‌ی نان از روستا‌های مجاور متحمل شدیم. مسجد روستا تعطیل بود و بعد از دو سه روز تلاش، کلید مسجد را پیدا کردیم و دو تایی آن‌جا نماز خواندیم. زمین مسجد آن‌قدر خاکی و ناهموار بود که وقتی به خانه برمی‌گشتیم نمازمان را دوباره می‌‌خواندیم ولی با این حال پدر مقید بود نماز در مسجد خوانده شود. عبایش را روی زمین پهن می‌کرد و روی آن نماز می‌خواند و من هم در چند روز اولتنها مأموم او بودم. بعد از دو ماه که از حضور ما در آن‌جا گذشت تعمیرات لازم در مسجد مانند موزائیک کف انجام شد و دیگر موقع نماز، جمعیت در آن پر می‌شد. علی‌الخصوص قشر جوان. خاطرم هست دو سه روزی از حضور ما در آن روستا گذشته بود که پدر یک شب بعد از نماز به نوجوان‌ها و جوان‌هایی که اطراف مسجد ایستاده بودند گفت بچه‌ها! الان شب‌ها مهتابی است و کوهنوردی خیلی صفا دارد. اگر موافقید فردا شب برویم کوه. بعد به مادرم می‌گفت کتلت یا کوکو درست کند و همراه آن جوان‌ها می‌رفتیم کوه. یادم هست وقتی بعد از دو ماه می‌خواستیم روستا را ترک کنیم اهالی روستا از رفتن ما ناراحت بودند و گریه می‌کردند و می‌خواستند تابستان بعد هم به آن‌جا برویم. پدر واقعا در جذب افراد علی‌الخصوص نوجوان‌ها و جوان‌ها هنرمند بود و با صبوری و نشاط فوق‌العاده‌ای بچه‌‌های کم‌سن و سال را جذب خود می‌کرد. وقتی به عنوان یک مبلّغ وارد روستایی می‌شد دیگر فراموش می‌کرد که مجتهد است. با بچه‌ها بچگی می‌کرد، برای خانم‌ها کلاس می‌گذاشت و با جوانان کوه می‌رفت. در شنا و فنون شنا و شیرجه آن‌قدر مهارت داشت که همه جمع می‌شدند تا شنا و پشتک واروی او را ببینند. این‌ها نکاتی بود که مردم انتظار نداشتند از یک مجتهد ببینند. در عین انجام این کارها، نوع رفتارش به هیچ‌وجه از وزانت و وقار او کم نمی‌کرد. از وقتی یادم می‌آید همیشه پدر را با یک روحیه‌ی شاد و پرنشاط، پرتحرک و به دور از تنبلی‌‌ دیدم و اطرافش پر بود از نوجوان و جوان.

*خانواده مخالفتی بابت همراهی با شهید شاه‌آبادی در این سفر‌های تبلیغی که با سختی همراه بود نداشت؟

در تمام این سفر‌های تبلیغی آن‌قدر سلوک پدر با مادر و اعضای خانواده تحسین‌برانگیز بود که سختی‌‌های این سفر‌های تبلیغی به چشم نمی‌آمد. امروز نمی‌شود تصور کرد که زمستان سردی در روستای جابان مادر خانواده باید یخ حوض را بشکند تا بتواند ظرف بشوید و آب بردارد. یادم هست دست‌‌های مادرم به خاطر برخورد به تیزی‌‌های اطراف یخ‌‌های شکسته شده‌ی حوض همیشه خون‌آلود بود. در چنین شرایطی ما بچه‌ها هیچ‌گاه شکایتی از مادر ندیدیم. در جابان ما با آن همه بچه در اتاقی سه در چهار زندگی می‌کردیم. یک چراغ والور وسط اتاق بود که هم وسیله‌ی گرم شدن اتاق بود و هم پخت و پز. یک‌بار مهمانی برای ما آمد. تا حرف‌هایش را زد و خواست برود دیدیم برف سنگینی روی زمین نشسته و نمی‌شود برود. از طرفی ما همان یک اتاق را داشتیم و مادر و خواهر هم بودند. اتاق دو طاقچه داشت که جلوی آن‌ها پرده‌ای آویزان بود. پنجره‌‌های طاقچه هم پنجره‌‌های چوبی بزرگ با درز‌های بزرگ بود که سوز و سرما از آن‌ها وارد اتاق می‌شد. آن شب مادر پشت پرده یکی روی از آن طاقچه‌ها خوابید و خواهرم روی طاقچه‌ی دیگر خوابید تا مهمانمان برود. ما یک آخ از مادر و هیچ‌یک از بچه‌ها نشنیدیم. این هنر پدر ما بود که زندگی را آن‌قدر شیرین و گرم و بامحبت کرده بود که این سختی‌ها برایمان لذت‌بخش بود.

*ایامی که آیت‌الله شاه‌آبادی در زندان‌‌های رژیم بودند حال و هوای خانه در غیبت ایشان چگونه بود؟

از سال ۵۲ زندان‌‌ رفتن پدر شروع شد و چهارم تیر همان سال پدر برای اولین بار به زندان رفت. دوران اختناق آن سال‌ها برای کسانی که آن روزها را ندیده‌اند قابل تصور نیست. بعد از هر بار دستگیری و زندان رفتن، کار ما این بود که در زندان‌ها دنبال پدر بگردیم تا مطلع شویم کجا زندانی شده. مادرم در تابستان ۵۲ که بچه‌ها مدرسه نمی‌رفتند، صبح زود صبحانه را آماده می‌کرد و غذایی برای ناهار درست می‌کرد و بلافاصله بعد از صبحانه هر شش بچه با مادر راه می‌افتادیم که برویم سراغ زندان‌ها بلکه پدر را در یکی از آن‌ها پیدا کنیم. خاطرم هست مادرم مقابل زندان‌ها با دربان‌‌‌ زندان‌ها حرف می‌زد و بحث می‌کرد و استدلال می‌آورد و با خانواده‌‌های دیگر زندانیان همنوا می‌شد و فضای اعتصاب و اعتراض در مقابل زندان‌ها را به وجود می‌آورد. مادرم خودش یک مبارز به تمام معنا بود. در آن ایام این برنامه‌ی هر روز ما از صبح تا غروب بود. این مسئله در حالی بود که مادربزرگ ما بانو بتول مطیعا که بانوی متخلق، باسواد و بسیار فاضله‌ای بود و ما او را «یوما جان» صدا می‌کردیم همراه ما زندگی می‌کرد و چون بالای ۹۰ سال سن داشت، نیازمند مراقبت‌‌های خاص خود بود و مادرم از او هم مراقبت می‌کرد. تا از زندان‌ها بر‌می‌گشتیم مادرم سریع می‌رفت به یوما جان می‌رسید و بچه‌ها را سروسامان می‌داد و شام درست می‌کرد‌. یوما جان به خاطر پدر آن‌قدر گریه ‌کرد که از شدت گریه‌ نابینا شد. این قصه مدت‌ها طول کشید تا بالاخره پدر را در یکی از زندان‌ها پیدا کردیم. واقعا روز‌های عجیبی بود ولی با همه‌ی سختی‌هایش برای ما این‌گونه بود که انگار داریم به اردو می‌رویم و هیچ اعتراضی از طرف بچه‌ها نبود.

*خاطره‌ی تبعید پدر به بانه را یادتان هست؟

آذر ۵۵ بود و من دانشجوی سال اول مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف بودم‌. یک روز از دانشگاه آمدم خانه و دیدم چادر شبی در اتاق پهن است و رختخواب و کتاب‌‌های پدر وسط آن است و سربازی هم با یک اسلحه‌ گوشه‌ی اتاق ایستاده. به مادرم گفتم آقاجان چه شده؟ فهمیدم که آقاجان تبعید شده. بچه‌‌های دیگر هم کم‌کم از مدرسه آمدند و همه بغض کرده گوشه‌ای ایستادیم. پدر آماده‌ی رفتن شده بود. از در خانه‌ تا سر کوچه ما شش بچه دنبال پدر گریه‌کنان راه افتاده بودیم که صحنه‌ی عجیبی برای مردم بود. یک ماه بعد از تبعید موفق شدیم برای دیدن پدر در شرایط سختی به بانه برویم. خاطرم هست ارتفاع برف مسیر سقز به بانه از ارتفاع مینی‌بوس ما بیشتر بود. از مجموع پنج شش ماهی که پدر در بانه بود حدود دو ماه خواهرم و مدتی هم برادرم آقا مسعود کنار پدر ماندند. رژیم با این قصد که اگر یک عالم شیعی را به منطقه‌‌ای سنی‌نشین تبعید کند منجر به انزوای او می‌شود، پدر را به بانه تبعیت کرد ولی پدر در آن مدت حشر و نشر عجیبی با اهالی که واقعا عاشق اهل بیت بودند پیدا کرد. ماموستای آن‌جا هر سال خانواده‌اش را به پابوس امام رضا(ع) می‌برد و حتی گاهی بخشی از زندگی‌اش را می‌فروخت تا این سفر سالانه تعطیل نشود. پدر نمازهایش را در مساجد آن‌ها می‌خواند و این نکته برای مردم آن‌جا بسیار مهم بود. رژیم که دید پدر آن‌جا را به پایگاهی برای انقلاب تبدیل کرده مجبور شد او را آزاد کند. شهید شاه‌آبادی در نفوذ به قلب‌ها معرکه بود و دلیلش این بود که هیچ منیت و نفسانیتی در کار‌های تبلیغی و مراوده‌اش با مردم نبود و اخلاص در رفتارش با مردم موج می‌زد و نفوذ و تاثیر فراوانی در همه‌ی اقشار داشت.

*واقعا هیچ‌وقت اعتراضی از مرحوم مادرتان بابت این سختی‌ها نشنیدید؟

هیچ‌وقت کوچک‌ترین اعتراضی از مادرم نسبت به پدر ندیدم و نشنیدم. مهم‌ترین اولین عامل، فضای زیبا و دوست‌داشتنی خانه‌ی ما علی‌رغم همه‌ی سختی‌ها، مشکلات، زندان‌ها و تبعیدی که وجود داشت مادر بود و نشان از تعامل زیبا و قشنگ میان پدر و مادر داشت. تحمل آن سختی‌ها برای مادر، امروز به نظر ما افسانه و غیرقابل باور می‌آید. من و خواهر و برادرانم مدیون تربیتی هستیم که پدر و مادر در حق ما روا داشتند. دلم می‌خواهد این فضا به خانواده‌‌های امروزی منتقل شود چراکه امروز گسست‌‌های خانوادگی میان پدر و مادر و بچه‌ها بیداد می‌کند.

*مرحوم پدرتان اهل بازی کردن با بچه‌ها در خانه بودند؟

بله، اصلا انگار پدر همبازی ما بود. هر جا فرصتی دست می‌داد با ما بازی می‌کرد. ما را کوه می‌برد و به ما دوچرخه‌سواری یاد می‌داد. الان تا بچه به پدر و مادرش می‌گوید دوچرخه یا موتور می‌خواهم با مخالفت آن‌ها مواجه می‌شود. کلاس سوم ابتدایی بودم که یک روز همراه پدر به روستای حیدرآباد کرج رفتیم. پدر گفت سعید بیا برویم برایت دوچرخه بخرم. آمدیم کرج. به نظرم از حیدرآباد تا کرج حدود شش کیلومتر فاصله بود. یک دوچرخه‌ی بزرگ برایم خرید که پایم به زمین نمی‌رسید. گفتم آقاجان این دوچرخه برای من بزرگ است. پایم به زمین نمی‌رسد. گفت نباید پایت به زمین برسد تا بتوانی تعادلت را با دوچرخه حفظ کنی. گفت من پیاده می‌آیم و تو سوار شو تا برگردیم. من هم که نمی‌توانستم سوار شوم، نیم‌تنه سوار دوچرخه شدم و مسافت شش کیلومتر را آمدیم. چند روز بعد از آن هم به همین ترتیب سوار دوچرخه شدم. بعد یک روز که سمت مسجد می‌رفتیم آقاجان گفت بس است دیگر، کامل روی دوچرخه بنشین. اگر هم نمی‌توانی روی زین بنشینی، روی میله‌ی آن بنشین تا پایت به رکاب برسد. من روی میله نشستم و به خاطر زمین ناهموار روستا افتادم داخل جوی آب و دندانم شکست. اصلا ما را لوس بار نمی‌آورد. انگار نه انگار که دندانم شکسته، پدر آمد دستم را گرفت و بلند کرد و گفت دوباره روی دوچرخه بنشین و ادامه بده.

*روحیه‌ی شجاعت و جسارتی را که در خودشان بود به فرزندانشان هم منتقل می‌کردند؟

بله، خیلی زود این شجاعت را به ما منتقل ‌کرد. یک روز دیدم یک موتور دنده‌ای «هوندا اس ۹۰» خرید و به خانه آورد. تا موتور را دیدم گفتم آقاجان یک موتور گازی برای من می‌خریدی. این خیلی سنگین است. گفت داشتم می‌رفتم موتور برایت بخرم. می‌دانی چه شد؟ در خیابان پشت مجلس یک موتورسوار ورود ممنوع می‌آمد و تصادف کرد و جا‌به‌جا مرد. هر پدری بود با دیدن این اتفاق از همان‌جا برمی‌گشت اما من گفتم پسرم یا باید موتورسواری بلد باشد یا بمیرد. این فرهنگ باید به پدر و مادر‌های امروز که بچه را نازپرورده و تنبل بار می‌آورند منتقل شود.

*اوضاع معیشتی و اقتصادی خانواده‌ی پرجمعیت‌تان چگونه می‌گذشت؟

بعد از این‌که به تهران آمدیم و پدر امامت جماعت مسجد رستم‌آباد را بر‌عهده گرفت و شناخته شد وجوهات زیادی به دستش می‌رسید اما ما در سختی معیشت بودیم و می‌دانستیم که نباید به پول‌‌هایی که وارد منزل می‌شد دست بزنیم. یادم هست برای تهیه‌ی بلیت‌‌های دو ریالی اتوبوس، قالی‌ها را بالا می‌زدیم تا ببینیم پولی زیر آن‌ها هست یا نه. خیلی زیاد نسیه خرید می‌کردیم، حتی نان را. گوشت خیلی دیر به دیر برای منزل ما خریداری می‌شد و هفته‌ها و ماه‌ها گوشت نخوردن در خانه‌ی ما اتفاق عجیبی نبود. ما بیشتر قلم گاو می‌خریدیم و مادر آن را بار می‌گذاشت. علی‌رغم این شرایط معیشتی سخت ولی مناعت طبع ما بالا بود و کسی اظهار ناراحتی و شکایت نمی‌کرد. فاصله‌ی مدرسه تا خانه‌ 45 دقیقه بود که پیاده می‌رفتم. به ندرت از تاکسی برای رفت و آمد استفاده می‌کردیم و عموما اتوبوس سوار می‌شدیم.

*مطلبی از قول مرحوم مادرتان خواندم که گفته بودند شهید شاه‌آبادی با اسم‌گذاری بچه‌ها با اسامی‌ای که الان روی آن‌هاست خیلی موافق نبودند و دوست داشتند اسامی اهل بیت روی بچه‌ها باشد و مشخصا درباره‌ی شما دوست داشتند اسم پدرشان یعنی محمدعلی را روی شما بگذارند. واقعا این‌گونه بوده؟

پدر حواسش بود که نظر مادر در این امور چیست و تعصب جدی در این مسائل نداشت. در مورد اسم من هم موضوع خیلی مهم نبود اما در مورد اسم خواهرم نسرین این حساسیت را داشت. ایامی که خواهرم در بانه بود روزی پدر در مسجد درباره‌ی نامگذاری فرزندان توسط والدین در مسجد صحبت کرد. می‌گفت وقتی به خانه برگشتم دیدم دیگر نمی‌توانم نسرین را با این اسم صدا کنم. پدر همان‌جا با خواهرم نسرین مشورت می‌کند و تلفنی با مادرم هم مشورت می‌کند و اسم زهرا را روی همشیره‌ام می‌گذارد و هنوز هم او را خواهر زهرا صدا می‌کنیم. به هر حال پدر در این‌جور مسائل خیلی با مادر راه می‌آمد و مادر این احساس را داشت که فضای خانواده زیبا و دوست‌داشتنی است و این‌گونه بود که مادر این همه سختی‌ و دوری‌ را تحمل می‌کرد.

*هیچ‌وقت پیش آمد که خواسته یا توقعی از پدر داشته باشید و ایشان نتوانسته باشند آن را برآورده کنند؟

این‌طور نبود که هر وقت چیزی بخواهیم سریع محقق شود ولی نداشتن‌های ما هم زیبا بود و در اثر تفاهم میان پدر و مادر، کاستی‌ها موجب رنجش بچه‌ها نمی‌شد. ما هیچ‌وقت هیچ حرف و نقلی میان پدر و مادرمان نشنیدیم. واژه‌‌های پرمحبت و زیبا در خانه زیاد می‌شنیدیم که کاستی‌ها را جبران می‌کرد. مرحوم ابوی به اخوی‌ام آقا مسعود قول داده بود که برایش موتور بخرد اما پولش جور نمی‌شد. قیمت موتور ۶۰۰ تومان بود. یک‌بار پدر این پول را به او داد و گفت برو موتور بخر. فردا کاری برایش پیش آمد و به مسعود گفت آن پول را داری؟ پول را گرفت و گفت فردا به شما برمی‌گردانم. فردا پول را برگرداند. بعد دوباره آمد و گفت مسعود پول را هنوز داری؟ تا پدر این جمله را گفت مسعود با خنده گفت این پول که برای ما موتور نمی‌شود! نشست روی پول و ادای موتور‌سواری را درآورد.

*اهل هدیه خریدن برای فرزندان و مرحوم مادرتان بودند؟

پدر هر شب که به خانه می‌آمد برایمان بستنی سنتی می‌خرید. برای ما بستنی یک قرانی می‌خریدند و برای مادر بستنی دوزاری.

*چه فرقی با هم داشتند؟

بستنی مادر بزرگ‌تر بود. مادر می‌گفت چون من باردار بودم آقاجانتان به خاطر این موضوع برای من بستنی بزرگ‌تر می‌خرید ولی به اعتقاد من پدر می‌خواست با این کار تفاوت جایگاه مادر با بچه‌ها را به ما نشان دهد.

*در غالب عکس‌‌های ایشان همیشه صورتشان خندان است و لبخندی روی لب دارند. هیچ‌گاه عصبانیت پدر را دیده بودید؟

همیشه خنده‌رو بود. نمی‌گویم عصبانیتش را ندیده بودم ولی عصبانیت‌‌هایی که خیلی کوتاه و معدود بود و به فضای داخل خانه برخورد نمی‌کرد. بعد از انقلاب خیلی فرصت نمی‌کرد به خانه بیاید و ما به ندرت او را در منزل می‌دیدیم. هر وقت هم که منزل بود تلفن اجازه نمی‌داد ما سر یک سفره با هم غذا بخوریم. یک‌بار موقع غذا مادر به من اشاره کرد که دو‌شاخه‌ی تلفن را از پریز در‌بیاورم. یواشکی دوشاخه‌ی تلفن را شل کردم و پشتی را طوری تکیه دادم که آقاجان نبیند. چند دقیقه‌ای که گذشت و تلفن زنگ نخورد آقاجان سرش را کج کرد و دید که دوشاخه‌ی تلفن از پریز در‌آمده. اخمی به من کرد ولی ته اخمش خنده داشت. اگر در آب و برق اسراف می‌کردیم ناراحت می‌شد و تذکر می‌داد ولی نه تذکری که باعث رنجش ما شود. دوست نداشت در زمستان با آب گرم وضو بگیریم. اصرار داشت با آب سرد وضو بگیریم. دوست نداشت ما را لوس و نازپرورده بار بیاورد. گاهی ما شیطانی می‌کردیم و یواشکی با آب گرم وضو می‌گرفتیم و بعد برای این‌که آقاجان متوجه نشود آب سرد را باز می‌کردیم تا داخل شیر آب سرد باشد. خیلی دوست داشت دائم‌الوضو باشیم و گاهی که تنبلی می‌کردیم می‌گفت این یک ذره آب که روی دستت می‌ریزی و وضو می‌گیری و من را خوشحال می‌کنی، برایت ارزش ندارد؟ به جای این‌که بگوید ثواب دارد می‌گفت با این کار مرا خوشحال می‌کنی. ما هم این کار را با رغبت انجام می‌دادیم.

عادت غذا خوردن پدر

در غذا خوردن مقید بود که غذای قدیمی و از قبل مانده را بخوریم. مادر غذا‌های مانده را پنهان می‌کرد تا پدر غذای تازه بخورد اما پدر می‌گشت و غذای مانده را پیدا می‌کرد. همیشه در مهمانی‌‌های بزرگ- چه میزبان بودیم و چه مهمان- موقع غذا برای همه غذا می‌کشید. برای خودش هم نمی‌کشید. غذا که تمام می‌شد شروع به جمع کردن ظرف‌ها و دسته کردن آن‌ها روی هم می‌کرد و به ته ظرف‌‌های دیگران نان می‌کشید و می‌خورد. بشقاب‌ها به قدری تمیز می‌شدند که گاهی از بشقاب تمیز تشخیص داده نمی‌شدند. بسیار تمیز و قشنگ غذا می‌خورد و اجازه نمی‌داد یک دانه برنج اسراف شود. کره که می‌خریدیم کره‌ای را که به کاغذ می‌چسبید حتما با کارد تمیز می‌کرد که مبادا اسراف شود.

جایزه‌ای که آقاجان برایم خرید

پدر من را عادت داده بود که صبح‌‌های زود قبل از مدرسه یک سوره‌ی واقعه بخوانم و بعد به مدرسه بروم. روزی با اتوبوس داشتیم از قم به تهران می‌آمدیم. به من گفت سوره‌ی واقعه را حفظ شدی؟ گفتم نه. گفت حالا کمی از آن را بخوان. گفتم اصلا حفظ نیستم.. با دعوا گفت بسم‌الله را که حفظی، شروع کن بخوان! با دعوای او شروع به خواندن کردم و تا آخر سوره را خواندم. خودم هم نمی‌دانستم که آن را حفظ شده‌ام‌. چند روز بعد به مدیر مدرسه من گفت سعید سر صف سوره‌ی واقعه را از حفظ بخواند. من سوره را خواندم و کلی هم به من جایزه دادند. بعدها پدر گفت آن جایزه‌ها را خودم خریدم و به مدرسه دادم.

رسالت پدر در معرفی امام‌(ره)

پدر شیوه‌‌های تربیتی خاصی برای ما داشت و در میان جمع صحبت کردن را از بچگی به ما یاد داد و پیش او تمرین کردیم. یادم می‌آید کلاس اول دبستان بودم و پدر دهه‌ی فاطمیه در روستایی منبر می‌رفت. گفت این دهه مداح نیاید، سعید مداحی کند. ما بین تهران- قم زیاد رفت و آمد می‌کردیم. پدر مقید بود دو صندلی اول پشت راننده را بگیرد و همین که ماشین در جاده می‌افتاد به من می‌گفت سعید بلند شو رو به جمعیت شعر بخوان. من هم بلند می‌شدم و شعر‌های متناسب با سنم را می‌خواندم اما قبل از این‌که شعر را بخوانم با صدای بلند از مردم می‌خواستم برای سلامتی امام زمان صلوات بفرستند و بعد از پایان شعرخوانی می‌گفت برای سلامتی آیت‌الله خمینی صلوات بفرستید. این موضوع مربوط به سال‌هایی است که امام تازه تبعید شده بودند و اسم ایشان را آوردن شجاعت می‌خواست. آقاجان هیچ ابایی نداشت و رسالت خودش را در این می‌دانست که همه جا امام را معرفی کند و این شجاعت را به ما می‌داد. مرحوم ابوی امام را بیشتر از دیگران می‌شناخت و ارادت زیادی نسبت به ایشان داشت. چون هم خودش شاگرد امام بود و هم این‌که امام شاگرد پدرش بود و از بچگی امام را دیده بود که در خانه‌شان رفت و آمد داشت.

عقد بدون تشریفات

همسر آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی (عزت‌السادات آیت‌الله‌زاده شیرازی) که فروردین ماه ۹۵ همزمان با روز ولادت حضرت فاطمه(س) درگذشت، از سال‌های همراهی و زندگی با آیت‌الله شاه‌آبادی روایت‌های شیرینی داشت و مرور آن‌ها از خواستگاری و ازدواج و شروع زندگی‌اش با شهید شاه‌آبادی خواندنی است؛ «پدرم برای انتخاب همسر من سخت می‌گرفت. نه این‌که از نظر مال و ثروت و این‌ها، نه. سخت می‌گرفت که طرف متدین باشد. پدرم با آقای شاه‌آبادی تقریبا هم‌افق و همفکر بود. یعنی نمی‌گفت اگر عقد فردا باشد، چرا خرید نرفتیم. این چیزها برایش مهم نبود. چیزی که برایش مهم بود و به آن تکیه داشت، ایمان، رفتار، اخلاق و این چیزها بود. به محتوا خیلی می‌پرداخت. زمانی که آقای شاه‌آبادی برای خواستگاری به منزل ما تشریف آورد، پدرم بی‌معطلی جواب مثبت داد. اصلا برای ما یک مسئله بود که چرا پدر که از همه ایراد می‌گرفت حالا موافقت کرده! بار اول که آقای شاه‌آبادی را دیدم خلوص و حالت چهره‌اش مرا مجذوب خود کرد و در دل من جا گرفت. شبی که برای خواستگاری آمد، صحبت‌ها را کرد و روز بعد گفت برادرم حاج آقا نصرالله می‌خواهد به نجف مشرف شود. می‌خواهم زودتر عقد کنم. پدرم یک ماه جواب نداد. آقای شاه‌آبادی آمد و گفت فردا، نه پس‌فردا می‌خواهیم عقد کنیم و پدرم قبول کرد. در شروع زندگی وضع مالی خوبی نداشت به طوری که حتی خرید هم نکردیم و مهریه سنگین هم نداشتم. برای مهریه هفت هزار تومان نوشت و کوچک‌ترین حرفی زده نشد. بدون تشریفات عقد کردیم.

بعد از عقد، اولین صحبتش این بود: «می‌خواهم با مادرم زندگی کنم. شما مخالف نیستید؟» گفتم نه، خیلی هم خوب است. خلاصه بنا شد با مادرش زندگی کنیم. یک منزل استیجاری کوچک در قم داشت که دو اتاق داشت و مادرش در یکی از آن‌ها زندگی می‌کرد. ‌با این‌که آقا از نظر امکانات زندگی و از نظر مادی حد پایینی داشت اما در آن منزل که رفتیم، لطف و صفا و محبت موج می‌زد. اصلا سهم امام را مصرف نمی‌کرد. آقا منزل مادری‌اش را که سهمی در آن داشت اجاره ‌داده بود و از مال‌الاجاره‌ی آن زندگی‌مان را می‌چرخاند».

 

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.