- نویسنده : حسین همتی نژاد
- ۰۳ شهریور ۱۳۹۶
- کد خبر 47916
- ایمیل
- پرینت

ابراهیم(ع) و امامت
قرآن کریم بیان میکند که خدای متعال پس از آنکه ابراهیم(ع) را با کلماتى بیازمود و او از عهده همه امتحانات برآمد، به او فرمود:
و إِذِ ابْتَلى إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ (بقره: ۱۲۴)؛ من تو را پیشواى مردم قرار دادم. ابراهیم پرسید: از دودمانم چهطور؟ خدی سبحان فرمود: پیمان من به ستمگران نمى رسد.
پیش از هر نوع تفسیر در مورد امامت، لازم است به روایتی که شیخ کلینی از امام صادق(ع) دربارۀ مقام امامت حضرت ابراهیم(ع) نقل کرده است، توجه شود:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ زَیْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) یَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِیمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِیّاً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ خَلِیلًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِیلًا قَبْلَ أَنْ یَجْعَلَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْیَاءَ قَالَ: إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قَالَ فَمِنْ عِظَمِهَا فِی عَیْنِ إِبْرَاهِیمَ قَالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ قَالَ لَا یَکُونُ السَّفِیهُ إِمَامَ التَّقِیِّ (کلینی، ۱۳۶۵: ج۱، ص۱۷۵۵).
بر پایه این روایت شریف، انسان تا عبد صالح مطلق نگردد، ولیّ خدا نمیشود و تا ولیّ مطلق خدا نگردد، از ناحیه خدای متعال، رسول بر خلق نمیشود؛ زیرا رسول کسی است که قلب او گنجایش هر دو طرف را دارد، و شهود حق، او را از خلق غافل نمیکند. پس، او کاملتر از کسی است که در خدای متعال مستغرق بوده و از خلق خدا و مظاهر اسما و صفات او غافل است. سپس تا رسول نگردد، صاحب شریعت، دین کامل، عزم، ریاست بر همه خلق و قمع اعدای خدا نمیشود، و ابراهیم(ع) بر اساس این روایت شریف، مستجمع مقام عبودیت، طاعت، نبوت، ولایت، رسالت و دعوت و خُلّت و محبت بود؛ آنگاه خدای متعال او را به امامت منصوب کرد. بنابراین، مقام امامت عالیترین و عظیمترین مقام است (صدرالمتألهین، ۱۳۸۳: ج۳، ص۴۳۰ – 431).
طبق این روایت شریف، ترتبی میان عبودیت و نبوت و رسالت و خلت و امامت وجود دارد، به این معنا که هر یک از این مقامات، بر مقام قبلی مترتب است و مقام امامت، بر همه مقامات قبلی مترتب است و تا آن مقامات پیموده نشود، مقام امامت اعطا نمیشود و نبوت و رسالت، در میان آن مقامات است. پس، مقام امامت، از مقامات نبوت و رسالت بالاتر و والاتر است. علامه طباطبایی گویا با توجه به این مطلب، مقام امامت را غیر از خلافت و وصایت و حکومت و ریاست دین و دنیا دانسته است.
امامت و هدایت به امر الاهی
بر پایه تحلیل علامه طباطبایی، قرآن کریم هرجا متعرض امامت مى شود، در کنار آن، متعرض هدایت مىشود؛ بهنحوى که گویا امامت را به «هدایت» تفسیر میکند. در کلام الاهی، از اسحاق و یعقوب، به عنوان نعمتى موهبتی و افزون یاد شده است؛ آنگاه بیان میدارد که:
وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَهً، وَ کُلًّا جَعَلْنا صالِحِینَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا (أنبیاء: ۷۳)؛ همه را از شایستگان و از امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت مى کنند.
آیه شریفه دیگری بیان میدارد:
وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا، وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ (سجده: ۲۴)؛ از میان انبیا امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند؛ چون صبرکردند و به آیات ما پیوسته یقین میداشتند.
از ایندو آیه برمى آید، وصفى که از امامت کرده، وصف تعریف است؛ سپس این هدایت را به «أمْرِنا» مقید کرده و با این قید فهمانده که امامت به معناى مطلق هدایت نیست، بلکه به معناى هدایتى است که به امر خدا صورت مى گیرد و این امر، همان است که حقیقت آن را در آیات دیگر تبیین کرده است.
در کلام الاهی چنین بیان شده که امر او وقتى اراده چیزى کند، تنها همین است که به آن چیز میگوید: «باش! پس میشود»؛ و منزه است خدایى که ملکوت هر چیز به دست اوست. همچنین امر او نیست، مگر یکی، و مانند چشم بر هم زدن است. امر الاهى که آیه شریفه آن را ملکوت خوانده، وجه دیگرى از خلقت است که خلق با آن وجه با خداى سبحان مواجه مىشوند (علامه طباطبائی، ۱۴۱۷: ج۱، ص۲۷۲). این مطلب که حقیقتی مابعدطبیعی است، پیش از این به تفصیل مورد تحلیل و تثبیت قرار گرفت.
امامت و ایصال به مطلوب
از برخی آیات شریفه قرآن کریم استفاده میشود که امامت به معناى مطلق هدایت نیست، بلکه به معناى هدایتى است که به امر خدا صورت مى گیرد، و قرآن، حقیقت این امر را در آیات دیگر تبیین کرده است و در حد این نوشتار به آن پرداخته شد. اکنون با توجه به آنچه بیان شد، معنای امام آشکار میشود. به نظر علامه طباطبایی، امام، هدایتکننده اى است که با امرى ملکوتى که در اختیار دارد، هدایت مى کند. پس، امامت از نظر باطن نحوهای ولایت است که امام در اعمال مردم دارد و هدایتش ایصال مردم به مطلوب به امر خداست، نه صرف نشاندادن راه که شأن نبى و رسول و هر مؤمنى است که از طریق نصیحت و موعظه حسنه به سوى خدا هدایت مىکند (همان). خدای متعال میفرماید:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ (إبراهیم: ۴)؛
وَ قالَ الَّذِی آمَنَ یا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ الرَّشادِ (مؤمن:۳۸)؛
فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ (توبه:۱۲۲۲).
در سخن الهی خبر داده شده که ما هیچ رسولى را نفرستادیم، مگر به زبان قومش تا برایشان تبیین کند. پس خداوند هر که را بخواهد، هدایت و هر که را بخواهد، گمراه میکند. نیز خبر داده شده کسی که ایمان آورده بود، گفت: اى قوم! مرا پیروى کنید تا شما را به راه رشاد هدایت کنم. نیز بیان شده که چرا از هر فرقه طایفه اى کوچ نمى کنند، تا در دین تفقه کنند، و هنگامی که به سوى قوم خود برگشتند، ایشان را بیم دهند.
روشن است هدایت مطرح شده در این آیات شریفه عبارت است از ارائه طریق و نشاندادن راه؛ که این، شأن نبى و رسول و هر مؤمنى است که از طریق نصیحت و موعظه حسنه بهسوى خدا هدایت کرده و راه را نشان میدهد؛ اما هدایت امام، ایصال به مطلوب است، نه صرف ارائه طریق و این به واسطه دارا بودن نحوهای از ولایت و در اختیار داشتن امری ملکوتی است.
به هر حال، امام باید انسانى داراى یقین باشد؛ انسانى که عالم ملکوت برایش مکشوف باشد و به کلماتى از خداى سبحان متحقق باشد. ملکوت، همان وجه باطن از دو وجه عالم (ظاهر و باطن) است. بنابراین، جمله: یَهْدُونَ بِأَمْرِنا (سجده: ۲۴)، دلالتى روشن دارد بر این نکته که باطن و حقیقت و وجه امری هرآنچه امر هدایت بدان تعلق مىگیرد (که عبارت است از دلها و اعمال) پیشروى امام معصوم حاضر است و از او غایب نیست. دلها و اعمال نیز مانند سایر موجودات، داراى دو وجه ظاهر و باطن است؛ در نتیجه تمامى اعمال بندگان، چه اعمال خیر و چه اعمال شر، نزد امام معصوم حاضر بوده و امام بر سبیل سعادت و سبیل شقاوت مهیمن و مشرف است.
در سخن الاهی، از روزی یاد شده که هر دسته از مردم به امامشان خوانده میشوند یوم نَدعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ (اسراء:۷۱). منظور از این امام، امام حق است، نه نامه اعمال که از ظاهر آیه گمان مىرود. پس امام کسى است که در روز ظهور باطنها، مردم را به طرف خدا سوق مى دهد؛ چنانکه در ظاهر و باطن دنیا نیز مردم را به سوى خدا سوق مى داد (علامه طباطبائی، ۱۴۱۷: ج۱، ص۲۷۲ – 273).
حاصل آنکه دلها و اعمال مردم که از جمله عالم است، دارای باطن و وجه امری و ملکوتی است و امام به دلیل آنکه به امر و ملکوت هدایت میکند، بر وجه امری و ملکوت تمامی عالم؛ از جمله دلها که (هدایت و نیز سعادت و راه شقاوت به آن تعلق میگیرد) و نیز بر اعمال مردم هیمنه و اشراف دارد و اینها همه نزد او حاضر است و سوق مردم در ظاهر و باطن به سوی خدا و سعادت ابدی به دست اوست.
امامت حجت ختمی الهی
باید دانست که میان امامت «ختمی» و «غیر ختمی» تمایز است. امامت مثل ابراهیم(ع) غیر ختمی است. خداوند متعال جمله إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً (بقره: ۱۲۴) را هنگامی به حضرت ابراهیم(ع) فرمود که نبوت و رسالت او مسلم بوده و از انبیاى اولوالعزم و صاحب کتاب و شریعت به شمار میآمده است و طبعاً، آن حضرت همراه امر نبوت و رسالت، وظیفه هدایت و دعوت و تبلیغ را داشت. آنگاه خدای متعال در چند جا از کلام خود در وصف امام فرموده است: أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا (سجده: ۲۴) و صفت هدایت را به عنوان معرِّف «امام» قرار داده است، و از این جا معلوم مى شود که هدایت امام، غیر از هدایت نبى است و مسلماً هدایت نبى دعوت و تبلیغ است و به اصطلاح هدایت به معناى «ارائه طریق» و «راهنمایى» مى باشد.
بنابراین، هدایت را در امام باید به معناى «ایصال به مطلوب» گرفت. پس امام؛ چنانکه وظیفه بیان معارف و احکام را دارد، متصدى سازمان دهی اعمال نیز میباشد و نشو و نماى باطنى اشخاص و سوق اعمال به سوى خدا و رسانیدن آنها به غایات و اهداف کار امام است (علامه طباطبایی، ۱۳۸۸: ج ۲، ص ۲۰۳).
امام، معارف و احکام را بیان میکند و تصدی سازمان اعمال و نشو و نماى باطنى اشخاص و سوق اعمال را به سوى خدا و رسانیدن آنها را به غایات و اهدافشان بر عهده دارد؛ چنانکه روایات عرض اعمال و حضور وقت مرگ و دعوت مردم با امامشان روز قیامت و توزیع نامه هاى اعمال و رجوع حساب به امام و غیر آنها، بر این مطلب دلالت دارد و طبق نظریه شیعه، هیچ وقت زمین از امام خالى نمى شود و بنابراین، پیغمبر اکرم(ص) در زمان خود، امام نیز بوده چنانکه نبى و رسول بود، و در نتیجه نبوت و رسالت و امامت، آن حضرت از حضرت على(ع) افضل خواهد بود؛ چنانکه اجماع امت بر آن دلالت دارد (همان: ۱۳۸۸، ج ۲، ص۲۰۳– 204).
مقتضاى عنایت و توجه پروردگار جهان به عالم آفرینش، آن است که هر آفریده اى را به سوى هدف معین که رسیدن به درجه کمال باشد؛ هدایت نماید. برای مثال، یک درخت میوه به سوى رشد و نمو و شکوفه درآوردن و میوه دادن میرود و مسیر زندگى آن غیر از مسیر پرنده است. پرنده نیز راه ویژه خود را مى پیماید و هدف مخصوص خود را تعقیب مى کند، و به همین ترتیب، هر آفریده اى، جز به راه رسیدن به سرمنزل مخصوص خودش به سوى چیز دیگرى راهنمایى نمى شود. انسان نیز یکى از آفریده هاى خدا و مشمول همین قانون هدایت مى باشد.
سعادت زندگى انسان چون از راه اختیار و اراده به دست مى آید، هدایت الاهى مخصوص به انسان، از راه دعوت و تبلیغ و فرستادن دین و آیین به وسیله پیامبران باید انجام گیرد تا انسان را حجتى بر خداى متعال نباشد؛ چنانکه آیه شریفه: رُسُلًا مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ (نساء: ۱۶۵)؛ بر آن دلالت مى کند. همان دلیلى که فرستادن پیامبران و برقرار ساختن دعوت دینى را ایجاب مى کرد، اقتضا مى کند که پس از درگذشت پیامبر(ص) که با عصمت خود نگهبان دین و رهبر مردم بود؛ خداى متعال کسى را که در اوصاف کمالى- به غیر از وحى و نبوت- مانند او باشد، به جاى وى بگمارد که معارف و شرایع دین را دست نخورده نگهبانى و مردم را رهبرى کند؛ وگرنه برنامه هدایت عمومى به هم مى خورد و حجت مردم بر خدا، تمام مى شود.
باید توجه داشت که عقل به واسطه خطا و لغزشى که دارد، نمى تواند مردم را از پیامبران خدا بى نیاز نماید؛ هم چنین وجود علماى دین در میان امت و تبلیغات دینى آنان، مردم را از امام مستغنى نمى کند؛ زیرا سخن در این نیست که مردم از دین پیروى مى کنند یا نمى کنند؛ بلکه سخن در این است که دین خدا باید به طور کامل و بى آنکه تغییر و تبدیل پذیرد یا از میان برود، به مردم برسد. مسلم است علماى امت، هر چه صالح و با تقوا باشند، از خطا و معصیت مصون و معصوم نیستند و تباه شدن یا تغییر یافتن برخى از معارف و قوانین دینى از ناحیه آنان، (اگر چه غیر عمدى) محال نیست. بهترین شاهد این مطلب وجود مذاهب گوناگون و اختلافى است که در میان ادیان به وجود آمده است. پس، در هر حال، وجود امامى لازم است که معارف و قوانین حقیقى دین خدا پیش او محفوظ بماند و هر وقت مردم استعداد پیدا کردند، بتوانند از راهنمایى وى استفاده کنند (علامه طباطبایی، ۱۳۸۷: ص۱۵۰ – 151).
پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) در میان امت اسلامى، پیوسته امامى (پیشواى منصوب) از جانب خدا بوده و خواهد بود، و احادیث متعددی از پیغمبراکرم(ص) در توصیف این پیشوایان و در عدد ایشان و در این مورد که همه آنها از قریشاند و از اهل بیت پیامبر(ص) و در اینکه مهدى موعود۴ از ایشان و آخرینشان خواهد بود، نقل شده است. همچنین نصوصی از پیامبر اکرم(ص) – در امامت على(ع) که امام اول است وارد شده و همچنین نصوص قطعى از پیامبر اکرم(ص) و على(ع) در امامت امام دوم وارد شده و به همین ترتیب هر امامی به امامت امام آینده نص قطعى نموده است. به مقتضاى این نصوص، ائمه اسلام دوازده تن مىباشند و نامهاى مقدسشان به این ترتیب است: ۱٫ على بن ابى طالب؛ ۲٫ حسن بن على؛ 3٫ حسین بن على؛ ۴٫ على بن حسین؛ 5٫ محمد بن على؛ ۶٫ جعفر بن محمد؛ ۷٫ موسى بن جعفر؛ ۸٫ على بن موسى؛ 9٫ محمد بن على؛ ۱۰٫ على بن محمد؛ ۱۱٫ حسن بن على:؛ ۱۲٫ مهدى۴ (علامه طباطبایی، ۱۳۷۸: ص۱۹۷ – 198).
به هر حال، امامیه بر این باورند که وجود امامى لازم است که حافظ معارف و قوانین حقیقى دین خدا باشد و مردم بتوانند در هر زمان و با هر ظرفیتی از راهنمایى وى استفاده کنند و امام زنده و حاضر، امام مهدی۴ است. ممکن است گفته شود امامیه، وجود امام را براى بیان احکام دین و حقایق آیین و راهنمایى مردم لازم مىدانند و غیبت امام، ناقض این غرض است؛ زیرا بر وجود امامى که به واسطه غیبتش، مردم به وى دسترسى ندارند، فایدهاى مترتب نیست و اگر خدا بخواهد امامى را براى اصلاح جهان بشرى برانگیزد، قادر است در موقع لزوم او را بیافریند و نیازی نیست که صدها سال قبل از ظهورش او را خلق کند.
پاسخ این است که آنها به حقیقت معناى امامت پىنبردهاند؛ زیرا وظیفه امام، تنها بیان صورى معارف و راهنمایى ظاهرى مردم نیست و امام چنانکه وظیفه راهنمایى صوری مردم را به عهده دارد، ولایت و رهبرى باطنى اعمال را به عهده دارد و اوست که حیات معنوى مردم را تنظیم مىکند و حقایق اعمال را به سوى خدا سوق مىدهد. بدیهى است حضور و غیبت جسمانى امام؛ در این باب تأثیرى ندارد و امام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد، اگر چه از چشم جسمانى ایشان مستور است و وجودش پیوسته لازم است اگر چه موقع ظهور و اصلاح جهانیاش تاکنون نرسیده است (همان: ۱۳۷۸؛ ص۲۳۵ – 236).
حاصل آنکه در هستی امکانی، سنخ دیگری از امامت وجود دارد که امامت ختمی است و به نمایندگان ختمی الاهی در شریعت ختمی اسلام اختصاص دارد که شرح و بسط آن مجالی دیگر میطلبد. آنچه به اجمال در اینجا میتوان گفت، این که امامان غیر ختمی، بر امامان ختمی، امامت ندارند؛ اما امامان ختمی، بر کل هستی امکانی امامت دارند. دین اسلام توسط پیامبر خدا(ص) به مردم ابلاغ شد و شریعت اسلام، ختمی بوده و او خاتم پیامبران است.
با این وصف، اعطای مقام امامت به ابراهیم(ع) خود بزرگترین دلیل بر نیاز مردم به این سنخ از هدایت است. پیغمبر اکرم(ص) علاوه بر نبوت و رسالت ختمیه دارای مقام امامت ختمیه است و از آنجا که شریعت و دین ایشان ختمی است، به تفسیر و تبیین دین و سنخ هدایت امام بهصورت نیاز دائمی وجود دارد تا نیاز ضروری و دائمی به این سنخ از هدایت را بر طرف کند و انقراض هدایت و هلاکت معنوی کائنات خردمند منتفی گردد.
و از آن جا که دین مبین اسلام، دین ختمی و نبوت پیامبر اکرم(ص) ختمی است؛ امامت نمایندگان ختمی الاهی نیز ختمی است و خاتم آنها امام مهدی۴ است که اگر چه از دیدگان جسمانی پنهان و ظهورش تاکنون فرا نرسیده است؛ به باطن نفوس و ارواح مردم متصل بوده و بر آنها اشراف دارد و رهبرى باطنى اعمال را به عهده داشته، حیات معنوى مردم را تنظیم میکند؛ حقایق اعمال را به سوى خدا سوق داده و مردم میتوانند در هر زمان و با هر ظرفیتی از راهنمایى وى استفاده کنند.
نتیجه گیری
مواهب الاهی، نظیر امامت، صرف مفاهیم لفظی نیست، بلکه مشتمل بر حقایقی از معارف حقیقی است. قرآن کریم هرجا متعرض امامت مى شود، درکنار آن، متعرض هدایت مىشود؛ بهنحوى که گویا مىخواهد امامت را از مقوله هدایت تفسیر کند؛ با این وصف، امامت به معناى مطلق هدایت نیست، بلکه به معناى هدایتى است که به امر خدا صورت مى گیرد، و این امر الاهی همان است که در برخی آیات شریفه، ملکوت خوانده شده و وجه دیگرى از خلقت است که خلق با آن وجه با خداى سبحان مواجه مىشوند.
این مطلب، حقیقتی مابعدطبیعی است. امر در مقابل خلق یکى از دو وجه اشیا میباشد؛ در خلق، تغییر و تدریج و انطباق بر قوانین حرکت و زمان است؛ ولى امر در همان چیز، به این احکام محکوم نیست، و از قیود زمان و مکان طاهر و مطهّر و از تغییر و تبدیل خالى است، و مراد به کلمه «کن» است که غیر از وجود عینى اشیا نیست. امام، هدایتکننده اى است که با امرى ملکوتى که در اختیار دارد، هدایت مى کند. پس، امامت از نظر باطن، نحوهای ولایت است که امام در اعمال مردم دارد و هدایتش ایصال مردم به مطلوب به امر خداست، نه صرف نشاندادن راه که مورد اخیر، شأن نبى و رسول و هر مؤمنى است که از طریق نصیحت و موعظۀ حسنه به سوى خدا هدایت مىکند.
امام، انسانی است دارای یقین که عالم ملکوت که همان امری است که وجه باطن عالم است، برای او مکشوف است. دلها و اعمال مردم که امر هدایت به آنها تعلق میگیرد نیز، از جمله عالم است. از این رو، باطن و وجه امری و ملکوتی دارد که مشهود امام است. پس، تمامی دلها و اعمال خوب و بد مردم نزد امام حاضر است و امام حق، بر راه سعادت و راه شقاوت، هیمنه و اشراف دارد و در ظاهر و باطن دنیا، مردم را سوی خدا سوق میدهد؛ چنانکه در قیامت که روز ظهور باطن هاست، مردم را به سوی خدا و سعادت ابدی سوق میدهد.
معنای امامت در قرآن کریم همین است. البته امامت ختمی از امامت غیر ختمی متمایز است. امامت ختمی به نمایندگان ختمی الاهی در شریعت ختمی اسلام اختصاص دارد و خاتم آنها امام مهدی (عج) است که با وجود مستوری جسمانی از دیدگان مردم، بر باطن نفوس، اشراف و رهبری داشته و زندگی معنوی مردم را تنظیم کند.
منابع
قرآن کریم.
ابن سینا (بیتا). التعلیقات، تصحیح: عبدالرحمن بدوی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیّه.
ـــــــ (۱۴۰۴ق). الشفاء، قم المقدّسه، منشورات مکتبه آیه الله العظمی المرعشی النجفی.
ـــــــ (۱۴۰۴ق). المبدء و المعاد، تحقیق: عبدالله نورانی، مؤسّسه مطالعات اسلامی مک گیل کانادا، تهران.
ابن منظور، محمد بن مکرم (۱۴۱۴ق). لسان العرب، بیروت، دار صادر.
سبزواری (۱۴۱۳ق). شرح المنظومه. قسم الحکمه، تصحیح و تعلیق: حسن حسن زاده آملی، تهران، نشر ناب.
شیرازى، محمد بن ابراهیم (۱۹۸۱م). الحکمه المتعالیه فى الأسفار العقلیه الأربعه، بیروت، دار إحیاء التراث العربی.
شیرازی، محمد بن ابراهیم (۱۳۶۶). تفسیر القرآن الکریم، قم، انتشارات بیدار.
طباطبایى، سید محمد حسین الف. (بیتا). الانسان قبل الدنیا (الإنسان و العقیده) قم، باقیات.
ــــــــــــــــــــــــــ (۱۴۱۷ق). المیزان، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه.
ــــــــــــــــــــــــــ ب. (بیتا). بدایه الحکمه، قم، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.
ــــــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۸). بررسىهاى اسلامى، قم، موسسه بوستان کتاب دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.
ــــــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۷). تعالیم اسلام، قم، موسسه بوستان کتاب.
ــــــــــــــــــــــ (۱۳۷۸). شیعه در اسلام (طبع قدیم)، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم.
ــــــــــــــــــــــــــ ج. (بیتا). نهایه الحکمه، قم، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.
طریحی، فخرالدین (۱۳۷۵). مجمع البحرین، تهران، کتابفروشی مرتضوی.
قرشی، علی اکبر (۱۳۷۱). قاموس قران، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
کلینی، ابو جعفر (۱۳۶۵). الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
مجله انتظار موعود شماره ۵۳
انتهای متن/
https://qomna.ir/?p=47916