- نویسنده : حسین همتی نژاد
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
- کد خبر 49402
- ایمیل
- پرینت

باور و شناخت نادرست انسان از جهان هستی
جهان هستی که ابزاری برای نیل انسان به رشد و تکامل و اهداف عالی انسانی است، در صورتی میتواند چنین نقشی را ایفا کند که نگرش و نگاه انسان به آن، نگاه درستی بوده و شناخت او از جهان هستی، شناخت مطابق با واقع باشد؛ در غیر این صورت ممکن است زمینه سقوط و تنزل او را فراهم کند. از همین رو، نحوه شناخت و نگاه و ذهنیت انسان از جهان هستی، در نوع بهرهبرداری او از آن برای نیل به اهداف عالی انسانی بسیار تأثیرگذار است.
تصویر صحیح انسان از دنیای خود، به استفاده صحیح و تصویر غلط و نادرست، به استفاده ناصحیح از آن منجر خواهد شد. در این قسمت، تصاویر غلط و نادرست انسان از جهان هستی از دیدگاه نهج البلاغه بیان می گردد که زندگی انسان در این دنیا و بینش و رفتار و عمل او، انعکاسی از این تصاویر می باشد. اگر برخی انسانها از نیل به هدف عالی و مقام کرامت ویژه انسانی بازمیمانند، حاصل نوع نگرش آنها و تصویری است که از دنیای پیرامون خود برای خویش ساختهاند.
۱. حیات طبیعی محض
نوع نگاه برخی انسانها به جهان هستی به صورت حیات طبیعی محض بوده و یک زندگی کاملاً طبیعی در پیش گرفته و ورای آن، حیات و زندگی دیگری را دنبال نمیکنند. به طور طبیعی چنین افرادی، تمام تلاش و کوشش خود را در بهرهبرداری هرچه بیشتر از دنیای طبیعی به کار برده و از بعد دیگر آن که زندگی معنوی و درنظر گرفتن ارزشهای معنوی باشد، در غفلت و بیخبری کامل به سر خواهند برد. عمل این افراد به گونهای است که گویا جهانی غیر از این جهان مادی وجود ندارد؛ درحالی که در آیات قرآن هرجا واژه «دنیا» آمده، به عنوان وصفی از اوصاف حیات و زندگی ذکر شده است: چنان که «الحیوه الدنیا» به معنای «زندگی نزدیکتر» می باشد؛ چه اینکه واژه «دنیا» مؤنث «ادنی» که افعل وصفی است، میباشد و علت نام گذاری دنیا به «دنیا»، به خاطر نزدیکتر بودن آن نسبت به زندگی آخرت و دورتر بودن زندگی آخرت نسبت به آن میباشد (ابن منظور، ۱۴۱۴، ماده «دنا»).
در نهج البلاغه در موارد متعددی از زندگی طبیعی محض بحث به میان آمده است؛ در جایی، زندگی دنیایی، نهایت دید برخی انسانها بیان شده، به گونه ای که چیزی فراتر از آن را نمیبینند:
«وَ إِنَّمَا الدُّنْیَا مُنْتَهَى بَصَرِ الْأَعْمَى لَا یُبْصِرُ مِمَّا وَرَاءَهَا شَیْئاً وَ الْبَصِیرُ یَنْفُذُهَا بَصَرُهُ وَ یَعْلَمُ أَنَّ الدَّارَ وَرَاءَهَا فَالْبَصِیرُ مِنْها شَاخِصٌ وَ الْأَعْمَى إِلَیْهَا شَاخِصٌ وَ الْبَصِیرُ مِنْهَا مُتَزَوِّدٌ وَ الْأَعْمَى لَهَا مُتَزَوِّدَ؛ دنیا نهایت دیدگاه کسى است که دیده اش کور است و از دیدن جز دنیا محجور، و آن که بیناست، نگاهش از دنیا بگذرد و از پسِ آن خانه آخرت را نگرد. پس بینا از دنیا رخت بردارد، و نابینا رخت خویش در آن گذارد. بینا از دنیا توشه گیرد و نابینا براى دنیا توشه فراهم آرد» (نهج البلاغه، خطبه ۱۳۳).
در جای دیگر، از انسانهایی سخن به میان آمده که دنیا و لذتهای آن را بها و قیمت جانهای خود قرار دادند. تجارت چنین انسانهایی، بدترین نوع تجارت دانسته شده است: «وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْیَا لِنَفْسِکَ ثَمَناً وَ مِمَّا لَکَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضاً» (همان، خطبه۳۲). همچنین دنیا برای کسانی که آن را خانه و وطن خود ندانند، مطلوب و ارزشمند تلقی شده است: «وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ یَرْضَ بِهَا دَاراً وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ یُوَطِّنْهَا مَحَلًّا» (همان، خطبه۲۲۳). از همین رو، آن حضرت دنیا را محل گذر و عبور معرفی می کند، نه محل ثبات و استقرار: «إِنَّمَا الدُّنْیَا دَارُ مَجَازٍ وَ الْآخِرَه دَارُ قَرَارٍ فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ» (همان، خطبه۲۰۳). آن حضرت کسانی را که زندگی زودگذر دنیا را بر زندگی ابدی آخرت ترجیح می دهند، نکوهش می کند: «آثَرُوا عَاجِلًا وَ أَخَّرُوا آجِلًا وَ تَرَکُوا صَافِیاً وَ شَرِبُوا آجِناً» (همان، خطبه ۱۴۴)، و انسان ها را به زهد در مورد دنیا دعوت می کند:
«أَیُّهَا النَّاسُ انْظُرُوا إِلَى الدُّنْیَا نَظَرَ الزَّاهِدِینَ فِیهَا الصَّادِفِینَ عَنْهَا فَإِنَّهَا وَ اللَّهِ عَمَّا قَلِیلٍ تُزِیلُ الثَّاوِیَ السَّاکِنَ وَ تَفْجَعُ الْمُتْرَفَ الآْمِنَ لَا یَرْجِعُ مَا تَوَلَّى مِنْهَا فَأَدْبَرَ وَ لَا یُدْرَى مَا هُوَ آتٍ مِنْهَا فَیُنْتَظَرَ سُرُورُهَا مَشُوبٌ بِالْحُزْنِ وَ جَلَدُ الرِّجَالِ فِیهَا إِلَى الضَّعْفِ وَ الْوَهْنِ فَلَا یَغُرَّنَّکُمْ کَثْرَه مَا یُعْجِبُکُمْ فِیهَا لِقِلَّه مَا یَصْحَبُکُمْ مِنْهَا؛ بنگرید بدین جهان، نگریستن پارسایان روی گردان از آن که به خدا سوگند آن که در آن مانده و جاى گرفته، دیرى نپاید و آن که به ناز پرورده و ایمن به سر برده، به درد آید. آنچه از آن رفت و پشت کرد، بازگشتنى نیست و آنچه آینده است، نتوان دانست چیست تا در انتظار آن زیست. شادى آن آمیخته به اندوه است و بدى حال و چابکى و چالاکى مردان را ناتوانى و سستى به دنبال. پس فریفته نگرداند شما را فزونى آنچه شادمانتان گرداند، که اندک است آنچه از آن با شما مى ماند» (همان، خطبه۱۰۳).
از این سخنان روشن میشود اگر انسان، دنیا را خانه اصلی و سرای واقعی خود بداند، این دنیا برایش بسیار خطرناک و آسیبرسان خواهد بود؛ اما اگر خود را در آن به منزله مسافر بداند، این دنیا برایش بسیار ارزشمند خواهد بود؛ چه اینکه شخص مسافر به دنبال بازگشت به خانه و وطن اصلی خود است و همیشه خود را برای بازگشت به آن آماده میکند و هیچ گاه محل سفر را منزل اصلی خود قرار نمیدهد. بیشتر مشکلات انسان ناشی از این است که دنیا را خانه و وطن اصلی خود تلقی میکند؛ درحالی که اگر گذرگاه بودن آن برای انسانها روشن گردد، این همه فجایع و خیانتها و فساد و خون ریزی و جنگ به خاطر امور دنیوی اتفاق نخواهد افتاد.
طبیعتگرایی و حقیقتگریزی انسان و چرایی آن
سؤال اساسی در اینجا آن است که چرا برخی انسانها زندگی کاملاً طبیعی را برای خود برگزیده و از حقیقت گریزان بوده و با این انتخاب، خود را از رسیدن به کمالات، فضایل و مقام کرامت انسانی محروم میسازند؟
واقعیت این است که بشر پس از عصر رنسانس و نوزایی علم و فتح قلههای آن، به این نتیجه رسید که علم حلّال تمامی مشکلاتش بوده و به پاسخ تمامی سؤالات خود از طریق تجربه طبیعی خواهد رسید. در نتیجه آرام آرام از دین و وحی و آموزههای آسمانی فاصله گرفته و به یک فکر کاملاً سکولار و به تبع، زندگی کاملاً سکولار گرایش پیدا کرد. محمدتقی مصباح یزدی علت بسیاری از گرفتاریهای بشر را نشناختن هستی و درک نکردن مفهوم زندگی دانسته و معتقد است کسی که سکولار بیندیشد و سکولار رفتار کند یا الهی بیندیشد و سکولار رفتار کند، به حقیقت هستی پینبرده و درباره مفهوم زندگی جاهل است (رهنمایی، ۱۳۸۸، ص۲۵۵).
انسان اگر بخواهد به استقلال علمی و فکری رسیده و احساس بینیازی مطلق از آموزههای وحیانی بکند، نتیجهای جز این نخواهد داشت. احساس استقلال و بینیازی انسان از وحی، او را به طغیان خواهد کشاند: « إِنَّ الْانسَانَ لَیَطْغَى أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنی» (علق، ۷-۶). آلبر کامو پاسخ فلسفه حیات را منحصر در مذهب می داند که مردم به آن گوش نمیدهند (جعفری، ۱۳۸۵، ص۷۷). ماکس پلانک نیز فیزیکدانان را مانند اشخاص متخصص خطکشی می داند که خطوط و نقوش را میخوانند، ولی از حقیقت عینی که در ماورای آن خطوط است، بی خبرند (همان، ص۷۴). این دنیا با وجود تمام قوانین حاکم بر آن و با همه گستردگی، به منزله خطوط و نقوشی می باشد که تفسیر این خطوط و نقوش را باید از خالق آنها آموخت.
راسل انسانها را به ناشنوایان مادرزادی تشبیه میکند که در میان یک عده نوازنده بزرگ شده و از روی روابطی، نُتهای موسیقی را یاد گرفته و می دانند که هرکدام از آن نتها، نماینده چیزهای متفاوت از ظواهر مشهودشان هستند؛ اما درک ارزش موسیقی و چگونگی آهنگهای صوتی آن، برای آنها غیرممکن است. به اعتقاد وی، دانش انسان از طبیعت هم چیزی شبیه به این است؛ میتواند نتهای طبیعت را بخواند و به مشخصات ریاضی آنها پی ببرد، اما استنباط اینکه این نتها نماینده چه چیزهایی هستند، بیشتر از استنباط آن شخص ناشنوا درباره اینکه نتهای موسیقی، معرف چیزی غیر از ظواهر خود میباشد، نیست (راسل، ۱۳۴۳، ص۲۳۳).
برخی معتقدند کسانی که زندگی طبیعی و شئون آن را به عنوان هدف زندگی انسانی تلقی میکنند، بینواترین انسانها هستند (جعفری، ۱۳۸۵، ص۸۵)؛ چراکه این افراد به دنبال گم شده خود در عالم خاکی می گردند و غافل از این حقیقت هستند که گم شده آنها در جهان دیگری است.
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
(حافظ، ۱۳۷۳، غزل شماره ۴۷)
اینکه انسان صرفاً به دنبال زندگی طبیعی باشد یا از متن زندگی طبیعی پلی بسازد تا به عالم ماورای طبیعت راه پیدا کند، بستگی به همت، عزم، اراده و دوراندیشی او دارد. برخی قدرت دیدشان آن قدر محدود است که جز دنیا، چیز دیگری نمیبینند؛ اما برخی دیگر به خاطر بصیرت و روشن بینی، زندگی طبیعی و مادی دنیوی را جزء کوچکی از هستیِ بسیار وسیع و پهناور میبینند.
۲. نگاه استقلالی به دنیا
نگاه به دنیا مانند نگاه به آینه است؛ گاهی انسان به صورت مستقل به آینه نگاه میکند و کار با مرآتیت و نشانگر بودن آن ندارد. ممکن است در این نگاه، توجه معطوف به جنس شیشه آینه، کیفیت آن، تزئینات اطراف آن و … شود. در این نگاه، اصلاً توجه به تصویر خود در آینه نداریم؛ چراکه نگاههای مستقل به خود آینه، ما را از نگاههای دیگر منصرف میکند.
اما اگر توجه ما معطوف به مرآتیت و حکایتگری آینه شود، دیگر از نگاه استقلالی به آن غافل خواهیم بود. دنیا نیز چنین ویژگیای دارد؛ بعضیها نگاه هاشان به آن، نگاه به یک پدیده مستقل بوده و تمام توجه آنها به خود دنیا و امورات آن معطوف است. چنین افرادی از ابزار و وسیله بودن دنیا برای اهداف متعالی غافل خواهند بود. افرادی هم هستند که برای دنیا شأن مستقلی قائل نبوده و تمام شئون آن را ابزار و وسیله برای یک هدف بالا و والا میدانند.
امیرالمؤمین(ع) در یک جمله کوتاه، حقیقت هدف یا وسیله بودن دنیا را بسیار زیبا توصیف می کند: «وَ مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ؛ آن که بدان نگریست، حقیقت را به وی نمود، و آن که در آن نگریست، دیدهاش را بر هم دوخت» (نهج البلاغه، خطبه۸۲). میرزا حبیب الله خویی در مورد این جمله میگوید: «هرکس دنیا را وسیله دیدن خود و آینه برای رسیدن به غیر قرار دهد، دنیا او را صاحب بصیرت میکند، و هرکس نگاه و توجهش به دنیا و همتش معطوف به خود دنیا باشد، دنیا او را نابینا میکند» (هاشمی خویی، ۱۳۵۸، ج۵، ص۳۴۰)
در فراز دیگری از نهج البلاغه، چگونگی هدف واقع شدن دنیا، چنین تبیین شده است:
«فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَه عَنْ غَیْرِهَا وَ لَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا وَ لَهَجاً بِهَا وَ لَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى حَفِظْتَ مَا بَقِیَ؛ همانا دنیا – آدمی را – سرگرم میسازد تا جز بدان نپردازد و دنیادار، به چیزی از دنیا نرسد، جز اینکه آزمندی و شیفتگی وی بدان فزون شود و آنچه از دنیا بهره او گردیده، وی را بینیاز نکند از آنچه بدان نرسیده و از آن پس جدایی است از آنچه فراهم آورده و در هم ریختن آنچه استوار کرده و اگر آنچه گذشته است، پندت آموخت، مانده را توانی اندوخت» (نهج البلاغه، نامه۴۹).
شهید مطهری هر چیزی را که انسان را به خود ببندد و در خود محو نماید، ضد شخصیت انسانی دانسته، موجب راکد و منجمد شدن او می داند و رابطه انسان و دنیا را اگر به صورت وابستگی انسان و طفیلی بودنش درآید، موجب محو و نابودی تمام ارزشهای انسانی میداند (مطهری، ۱۳۸۴، ص۲۶۴).
پس اگر دنیا و امورات آن به گونهای باشد که انسان را به خود مشغول و از هدف اصلی انسان که رسیدن به جایگاه رفیع کرامت انسانی است، بازدارد و به آن به دیده یک هدف نگریسته شود، چنین دنیایی نه تنها موجب رشد انسان نبوده، بلکه آسیبرسان و سد راه پیشرفت و تعالی انسانی میباشد؛ اما اگر وسیله و ابزاری برای رسیدن به کرامت ویژه انسانی باشد، بسیار پسندیده و مطلوب است و لحظه لحظه آن، فرصتی برای رسیدن به هدف عالی انسانی است. چنین دنیایی در نهج البلاغه نکوهش نشده، بلکه بسیار تحسین شده است. امیرالمؤمین(ع) زمانی که شنید مردی دنیا را نکوهش میکند، ناراحت شد و فرمود:
«إِنَّ الدُّنْیَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا وَ دَارُ عَافِیَه لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا وَ دَارُ غِنًى لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا وَ دَارُ مَوْعِظَه لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ وَ مُصَلَّى مَلَائِکَه اللَّهِ وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللَّهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ اکْتَسَبُوا فِیهَا الرَّحْمَه وَ رَبِحُوا فِیهَا الْجَنَّه؛ دنیا خانه راستی است برای کسی که آن را راست گو انگاشت، و خانه تندرستی است آن را که شناختش و باور داشت، و خانه بینیازی است برای کسی که از آن توشه اندوخت، و خانه پند است برای کسی که از آن پند آموخت؛ مسجد محبان خداست و نمازگاه فرشتگان او و فرود آمدنگاه وحی خدا و تجارتجای دوستان او؛ در آن آمرزش خدا را به دست آوردند و در آنجا بهشت را سود بردند» (نهج البلاغه، حکمت۱۳۱).
۳. نگاه بدبینانه به دنیا
برخی فلاسفه، تصویری کاملاً تیره و تار از دنیا ارائه کرده اند که جز درد و رنج و بدبختی، نتیجه دیگری ندارد. آنها دنیا را به منزله دوزخی می بینند که انسانها در آن زندانی بوده و هیچ راه فراری فراروی آنها وجود ندارد. ابوالعلاء معرّی (۴۴۹-۳۸۴ق / ۱۰۵۷-۹۹۴م) دنیا را سراسر رنج و محنت و ناکامی و بدبختی میداند که جز وقت گذراندن، سودی در آن نیست (فروخ، ۱۳۸۱، ص۵۸و۲۲۴) و زندگی در آن، بیماری دردناک و توقف در آن، عذاب است (همان، ص۱۱۳، ۱۳۳، ۱۳۹ و ۲۴۸). وی تولید نسل را گناهی نابخشودنی دانسته و به دیگران توصیه میکند جز با زنان عقیم ازدواج نکنند و بهترین زنان را زنان عقیم میداند (همان، ص۲۰۵-۲۰۴).
به همین خاطر، خود نیز تا آخر عمر ازدواج نکرده و به این امر افتخار میکرد و میگفت: «فرزندانم را در نعمت عدم که بر نعمت دنیا برتری دارد، آسوده گذاشتم؛ چون اگر به دنیا میآمدند، به بدبختی و سختی گرفتار میشدند» (همان، ص۲۲۸). او همچنین پدران را جنایتکارانی میداند که با تولیدمثل، به فرزندان خود جنایت میکنند، حتی اگر در آینده امیر و خطیب باشند (همان، ص۲۲۲).
شوپنهاور (۱۸۶۰-۱۷۸۸م) نیز ادامه زندگی انسانها را بزرگترین بدبختی آنها در این دنیا میداند که حتی با خودکشی هم نمیتوان این درد و رنج را از بین برد. از دیدگاه وی تنها حقیقتی که وجود دارد، درد و رنج است (توماس و دانالی، ۱۳۵۰، ص۳۲۰-۳۱۸) و جهان به منزله دوزخی است بدتر از دوزخ دانته (کاپلستون، ۱۳۸۰، ج۷ ، ص۲۷۱) و زندگی، جنایتی است که کفاره آن را باید با رنج و مرگ پرداخت (همان، ص۲۷۸).
تفاوت انسانها در تفاوت نگاه آنها به دنیا
تفاوت انسان ها، به تفاوت نوع نگاهشان به دنیا بازمی گردد. منشأ نگاه بدبینانه برخی به دنیا، تصویر غلط آنها از دنیا می باشد که اگر آن تصویر را اصلاح می کردند، تمام دنیا را با وجود همه مصیبتها، سختیها، مشکلات، کمبودها، غمها و غصهها، زیبا و حکیمانه میدانستند: «الَّذِى أَحْسَنَ کلُّ شىَ ءٍ خَلَقَه» (سجده، ۷)؛ چنان که حضرت یوسف(ع)، زندان را با وجود همه سختی ها، مشکلات و شکنجه ها، دوست داشتنی می داند: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی إِلَیْهِ » (یوسف، ۳۳)، و حضرت زینب(س) آن همه مصیبت ها و گرفتاری های کربلا را زیبا می بیند (مجلسی، ۱۴۰۴، ج۱۴، ص۱۱۵).
آنچه که این همه مصیبت، سختی، گرفتاری و مشکلات را زیبا میکند، چیزی جز نگاه درست به دنیا و فلسفه و حکمت آن نمیتواند باشد. اگر تمامی انسانها با نگاهی توأم با بصیرت و روشن بینی به دنیا نگریسته و از لابه لای سختی ها، مشکلات و گرفتاری ها، زیباییهای آن را مشاهده میکردند، با حکیم سخن، سعدی شیرازی هم صدا میشدند که:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
(سعدی، ۱۳۸۴، ص۸۲۰)
درد بزرگ افرادی مانند ابوالعلاء معرّی و شوپنهاور که نمایندگان انسانهای بدبین به دنیا هستند، در عدم شناخت صحیح آنها از دنیاست؛ چراکه اگر با فلسفه آفرینش آشنا میشدند، این همه از دست دنیا نمینالیدند. اگر می دانستند مسیر رشد و تکامل انسان، از لابه لای سختی ها و مشکلات می گذرد[۱] و دنیا، محل استراحت و خوشگذرانی نیست[۲]، از رنجها، مشقت ها و سختیهای آن به ستوه نمیآمدند. اگر از فلسفه آفرینش انسان و لزوم امتحان و آزمایش او از طریق سختی ها و مشکلات برای نیل به رشد و تکامل انسانی، شناخت کافی داشتند و این کلام امیرالمومنین(ع) را درک می کردند، زبان به اعتراض از دست دنیا نمیگشودند:
«وَ لَکِنَّ اللَّهَ یَخْتَبِرُ عِبَادَهُ بِأَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ یَتَعَبَّدُهُمْ بِأَنْوَاعِ الْمَجَاهِدِ وَ یَبْتَلِیهِمْ بِضُرُوبِ الْمَکَارِهِ إِخْرَاجاً لِلتَّکَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ إِسْکَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِی نُفُوسِهِمْ وَ لِیَجْعَلَ ذَلِکَ أَبْوَاباً فُتُحاً إِلَى فَضْلِهِ وَ أَسْبَاباً ذُلُلًا لِعَفْوِهِ؛ لکن خدا بندگانش را به گونه گون سختی ها مى آزماید و با مجاهدت ها به بندگى شان وادار مى نماید و به ناخوشایندها آزمایش شان مى کند تا خودپسندى را از دل هاشان بزداید و خوارى و فروتنى را در جان هاشان جایگزین فرماید و آن را درهایى سازد گشاده به بخشش او و وسیله هایى آماده براى آمرزش او» (نهج البلاغه، خطبه۱۹۲).
درد بزرگ کوتهبینی و تنگنظری
درد بزرگ برخی انسانها، تنگنظری و عدم دید وسیع به جهان و پدیدههای آن است که نتیجه ای جز پوچی و بیهدفی و بیهویتی نخواهد داشت؛ چنانکه پروفسور یونگ، دوسوم بیمارانی را که از سراسر جهان به وی مراجعه می کنند، افراد تحصیل کرده و موفقی می داند که درد بزرگ پوچی، نامفهومی و بیمعنایی زندگی، آنها را رنج میدهد (نصری، ۱۳۸۲، ص۱۹۸).
اگر نگاه انسان به دنیا و افرادی که در آن زندگی میکنند، نگاه روشن بینانه نباشد، همچون صادق هدایت می شود که زندگی را یک زندان، و دنیا و همه مردم را به چشم یک بازیچه و پوچ و بیمعنا میبیند (همان، ص۱۷۵ و ۱۸۰). اگر انسان، نظام این جهان را حکیمانه نداند، به جایی میرسد که به تعبیر شهید مطهری، انسان را موجودی صددرصد بیگانه با جهان میشمارد که هیچگونه پیوندی با آن نداشته و زندانی آن می باشد که تمام تلاش خود را باید صرف فرار از زندان دنیا بکند و در این صورت نمیتواند هدفی جز رهایی از زندان داشته باشد (مطهری، ۱۳۸۴، ص۲۰۸).
اگر عدهای نتوانستند نظام حکیمانه و عادلانه این جهان را با وجود همه مشکلات، سختیها، ظلم و جنایتها، جنگها و… درک کنند، نشانگر ضعف درک و فهم آنهاست و نیافتن چیزی، دلیل بر نبودن آن نمیتواند باشد. نابینا بودن یا کم بینا بودن شخصی، دلیل بر وجود نداشتن واقعیتهایی نمیشود که در حوزه دید او دیده نمیشود. برخی انسان ها گوش شان از شنیدن سخن حق، سنگین است: «وُقِرَ سَمْعٌ لَمْ یَفْقَهِ الْوَاعِیَه وَ کَیْفَ یُرَاعِی النَّبْأَه مَنْ أَصَمَّتْهُ الصَّیْحَه» (نهج البلاغه، خطبه۴) و در واقع نظاره گرانی نابینا و شنوندگانی ناشنوا هستند: «نَاظِرَه عَمْیَاءَ وَ سَامِعَه صَمَّاءَ» (همان، خطبه۱۰۸).
مشکل عمده فلاسفه بدبین و پیروان آنها این است که با دیدن یک روی سکه هستی، در مورد کل هستی قضاوت میکنند. چگونه در مورد حکمت جهان هستی و نظاممند و عادلانه بودن آن شکایت دارند، درحالی که حوزه بسیار وسیعی از جهان آفرینش را – جهان آخرت – هنوز ندیده و درک نکردهاند. به یقین اگر قدرت دید وسیعی داشتند تا ماورای این جهان طبیعی و واقعیت های موجود در آن را مشاهده کنند و مانند آن اهل ذکری می شدند که امیرالمؤمنین(ع) توصیفشان می کند، دم از بی حکمتی جهان هستی نمی زدند:
«فَکَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْیَا إِلَى الْآخِرَه وَ هُمْ فِیهَا فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِکَ فَکَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُیُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِی طُولِ الْإِقَامَه فِیهِ وَ حَقَّقَتِ الْقِیَامَه عَلَیْهِمْ عِدَاتِهَا فَکَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِکَ لِأَهْلِ الدُّنْیَا حَتَّى کَأَنَّهُمْ یَرَوْنَ مَا لَا یَرَى النَّاسُ وَ یَسْمَعُونَ مَا لَا یَسْمَعُون؛ گویى دنیا را سپرى کرده و به آخرت درند و آنچه از پسِ دنیاست، دیده اند و بر نهان برزخیان آگاهند که چه مدتى است در آن به سر مى برند و قیامت وعده هایش را براى آنان محقق داشته است و آنان براى مردم دنیا پرده از آن برداشته اند؛ گویى مى بینند آن را که مردم نمى بینند و مى شنوند آن را که مردم نمى شنوند» (همان، خطبه۲۲۲).
اگر آنها زندگی واقعی را نه در این دنیا، بلکه در جهان دیگری جستجو می کردند[۳]، به پوچی و بی هدفی دنیا باور پیدا نمی کردند. داستان چنین افرادی مانند داستان فیل مثنوی معنوی است که افراد مختلفی که فیل ندیده بودند، در تاریکی شب، هرکدام آن را لمس کرده و نظر خاصی در مورد واقعیت آن بیان میکردند؛ درحالی که فیل واقعی، هیچ کدام از آنها نبود (مولوی، ۱۳۸۳، ص۳۹۱-۳۸۷). انسانهایی نیز که در مورد نظام آفرینش، نگاههای بدبینانه دارند، کسانی هستند که جهان را در تاریکی درون وجود خودشان مشاهده کردند؛ به همین جهت نتوانستند واقعیت آن را درک کنند.
مشکل عمده آنها در این است که خود را از چراغ نورافکن الهی که در پرتو نور آن، تمام زوایای عالم هستی (دنیا و آخرت) قابل مشاهده است، دور نگاه داشته و با فهم قاصر خود، خواستند تمام حقایق را کشف کنند؛ درحالی که موفق نشدند و در نتیجه به پوچی و بیهدفی و بیحکمتی جهان آفرینش گرایش پیدا کردند.
نتیجه
شناخت و باور انسان از انسان و جهان هستی، رابطه مستقیمی با تکوین شخصیت انسانی داشته و می تواند موجب رشد شخصیت انسان یا سقوط او گردد؛ چراکه انسان با شناخت های خود زندگی می کند. شناخت ناقص و نادرست انسان از انسان، سد بزرگ و مانع جدی برای نیل او به مقام کرامت انسانی و شکوفا ساختن استعدادها و توانمندی های منحصربه فرد وجود وی خواهد شد. بدین ترتیب به خاطر ساختن تصویر غیر واقعی از خویش، تمام تلاش خود را صرف رشد و تکامل وجودی بیگانه از خود خواهد کرد. دراثر عدم شناخت صحیح انسان از جایگاه خود در نظام هستی و هدف و مقصد متعالی اش، ممکن است دنیا و لذت های آن هدف نهایی تلقی شده و انسان را به خود مشغول و از هدف اصلی آفرینش بازداشته و مانع نیل انسان به جایگاه ویژه انسانی شود.
همچنین تصویر غیر واقعی انسان از جهان هستی و نگاه استقلالی و نیز نگاه بدبینانه به آن، به او اجازه نخواهد داد از فرصت های طلایی دنیا که برای رسیدن به قله های عالی انسانیت، در اختیار وی قرار دارد و ابزار بسیار مناسبی برای نیل به مقام انحصاری کرامت انسانی است، استفاده لازم و کافی را برده و در نتیجه از قافله انسانیت عقب خواهد ماند.
پی نوشت:
[۱]. «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَدٍ» (بلد، ۴).
[۲].«دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَه وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَه لاَ تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لاَ یَسْلَمُ نُزَّالُهَا أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَه وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَه اَلْعَیْشُ فِیهَا مَذْمُومٌ» (نهج البلاغه، خطبه ۲۲۶).
[۳].«اِنَّما خُلِقتَ لِلاخِرَه لا لِلدُّنیا» (نهج البلاغه، نامه۳۱).
مراجع
– قرآن کریم.
– نهج البلاغه، نسخه صبحی صالح، قم: دار الهجره، بی تا.
– ابن ابی الحدید معتزلی، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، قم: انتشارات کتابخانه مرعشی، ۱۴۰۴ق.
– ابن عربی، محی الدین، الفتوحات المکیه، بیروت: دار صادر، بی تا.
– ابن منظور، مکرم، لسان العرب، چ۳، بیروت: دار الفکر ـ دار صادر، ۱۴۱۴ق.
– امام خمینی، سید روح الله، شرح چهل حدیث، چ۳۲، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، ۱۳۸۴.
– ــــــــــــــــــــــــــــــــ ، شرح چهل حدیث، چ۸، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، ۱۳۷۵.
– تمیمی آمدی، عبدالواحد، غرر الحکم و درر الکلم، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۶۶.
– توماس، هنری و توماس دانالی، ماجراهای جاودان در فلسفه، ترجمه دکتر احمد شهسا، چ۲، تهران: ققنوس، ۱۳۵۰.
– جعفری، محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، چ۷، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۶.
– ــــــــــــــــــ ، فلسفه و هدف زندگی، چ۴، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار علامه جعفری، ۱۳۸۵.
– جوادی آملی، عبدالله، «امام خمینی و کرامت انسان»، کرامت انسان (نشریه همایش بین المللی امام خمینی و قلمرو دین [کرامت انسان])، شماره۱، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، ۱۳۸۶.
– ـــــــــــــــــــ ، تفسیر موضوعی قرآن، ج۱۵، چ۲، قم: اسراء، ۱۳۸۴.
– ـــــــــــــــــــ ، صورت و سیرت انسان در قرآن، چ۷، قم: اسراء، ۱۳۹۰.
– حافظ، شمسالدین محمد بن بهاءالدّین، دیوان حافظ، تصحیح و حواشی علامه قزوینی و دکتر قاسم غنی، چ۲، تهران: نشر آروین، ۱۳۷۳.
– راسل، برتراند، مفهوم نسبیت انشتین، چ۴، تهران: امیرکبیر، ۱۳۴۳.
– راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، دمشق – بیروت: دار العلم -الدارالشامیه،۱۴۱۲ق.
– رهنمایی، سید احمد، درآمدی بر فلسفه تعلیم و تربیت، چ۲، قم: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، ۱۳۸۸.
– سعدی، مشرف بن مصلح، بوستان سعدی، تصحیح و حواشی استاد عبدالعظیم قریب و دکتر یحیی قریب، تهران: روزبهان، ۱۳۸۴.
– شرفی، محمدرضا، جوان و بحران هویت، تهران: سروش، ۱۳۸۹.
– صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، الحکمه المتعالیه فی الاسفار الاربعه العقلیه، چ۳، بیروت: دار احیاء التراث، ۱۹۸۱م.
– طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، چ۴، قم: انتشارات اسماعیلیان، ۱۴۱۷ق.
– علی بن ابی طالب(ع)، دیوان امام علی(ع)، چ۲، قم: پیام اسلام، ۱۳۶۹.
– فروخ، عمر، عقاید فلسفی ابوالعلاء فیلسوف معره، ترجمه حسین خدیوجم، تهران: فیروزه، ۱۳۸۱.
– کاپلستون، فردریک، تاریخ فلسفه، ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، چ۳، تهران: سروش، ۱۳۸۰.
– کارل، الکسیس، انسان موجود ناشناخته، ترجمه پرویز دبیری، تهران: شرکت افست، ۱۳۵۴.
– مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، بیروت: مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۴ق.
– مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن، تهران: انتشارات وزارت ارشاد، ۱۴۱۶ق.
– مطهری، مرتضی، انسان کامل، چ۳، تهران: صدرا، ۱۳۸۵.
– ـــــــــــــــ ، سیری در نهج البلاغه، چ۳، تهران: صدرا، ۱۳۸۴.
– مولوی، جلال الدین محمد، مثنوی معنوی، چ۹، بی جا: نشر علم، ۱۳۸۳.
– نصری، عبدالله، فلسفه آفرینش، قم: نشر معارف، ۱۳۸۲.
– هاشمی خویی، میرزا حبیب الله، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، چ۴، تهران: مکتبه الاسلامیه، ۱۳۵۸.
نویسندگان:
صمد بهروز: استادیار دانشکده الهیات دانشگاه تبریز
عبدالله نصری: دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی
دو فصلنامه انسان پژوهی دینی شماره ۳۳ تابستان و پاییز ۱۳۹۴
انتهای متن/
https://qomna.ir/?p=49402