- نویسنده : حسین همتی نژاد
- ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
- کد خبر 72941
- ایمیل
- پرینت

گروه احزاب خبرگزاری فارس، آیتالله نصرالله شاهآبادی متولد ۱۳۱۰ در قم از مجتهدین شیعه و نماینده استان تهران در پنجمین دوره مجلس خبرگان رهبری بود.
مرحوم شاهآبادی از نوادگان شیخ عبدالکریم حائری بود که تحصیلات خود را در تهران آغاز کرد و در سال ۱۳۳۰ تحصیلات حوزوی خود را در نجف نزد علمای حوزه همچون سید ابوالقاسم خویی و سید عبدالهادی شیرازی و سید محمد روحانی و شیخ حسین حلی گذراند.
آیتالله نصرالله شاهآبادی فرزند عارف کامل آیتالله محمدعلی شاهآبادی استاد عرفان امام خود از شاگردان حضرت امام خمینی بود که در سال ۱۳۴۹ به تهران بازگشت و به تدریس و اقامهٔ نماز در تهران پرداخت و پس از اعزام به قم به تدریس علوم دینی در حوزه علمیه پرداخت.
همسر مرحوم شاهآبادی نیز در اول مهرماه ۱۳۹۶ درگذشت.
وی در ۲۷ بهمن ۱۳۹۶ ایست تنفسی در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان بقیه الله بستری شد و صبح امروز دوشنبه ۲۱ اسفند درگذشت.
در پی درگذشت این عالم ربّانی، گروه احزاب خبرگزاری فارس گفتوگوی وی با فارس را بازنشر میکند:
فارس: برای شروع بحث نکتهای که برای مخاطبین جالب توجه خواهد بود این است که ارتباط امام خمینی (ره) با پدر بزرگوارتان آیتالله محمدعلی شاه آبادی چگونه شکل گرفت؟
پاسختان را از زبان حضرت امام (ره) نقل میکنم. یک روز که عید مبعث بود به حضور امام (ره) مشرف شدم و هیئت دولت هم آن روز حضور داشت، بنده با اخوی زاده (فرزند شهید شاهآبادی) که میخواستم او را معمم کنم و لباس تنش کرده بودم و عمامه زیر عبا در دستم بود، رفتم خدمت امام (ره). نگاه ایشان به عمامهای که زیر عبا داشتم افتاد و راجع به آن پرسیدند و عرض کردم: عمامه است ای که میخواهم به دست مبارک شما بر سر اخوی زادهام گذاشته شود. عمامه را گذاشتم روی نیمکتی که امام (ره) نشسته بود و عرضم را تمام کردم. امام فوری عمامه را برداشته و برسر اخوی زادهام گذاشتند! من عرض کردم آقا یک بسماللهی، یک صلواتی، همینطوری؟! ایشان خندیدند. مرحوم آقای ظهیرنژاد بود و گفت: صلوات! همگی صلواتی فرستادند.

آقای هاشمی رفسنجانی هم که در جلسه حاضر بودند به شوخی گفتند: همه شاهها از بین رفتند چطور این شاه باقیمانده است؟ حقش است اسمش را بگذارید خمینی آبادی! و خندیدند. عرض کردم آن شاهها، خراب بودند و آبادی در کارشان نبود، تنها شاهِ آباد، این شاه است که افتخار حضرت امام است. امام هم خندیدند و گفتند درست است.
امام چگونه جذب آیتالله شاه آبادی شدند؟
بعد ایشان رو به امام کردند و پرسیدند که آقا ارتباط شما با آقای شاهآبادی از چه زمانی شروع شد؟ مرحوم امام فرمودند: «من در قم که طلبگی را شروع کردم و مشغول درس بودم، گمشدهای داشتم و هیچکس اطلاعی نداشت مگر حاج شیخ صادق شاهآبادی، (عموزاده ما که همدوره خود ایشان بود) روزی در مدرسه فیضیه آقای شاهآبادی ایستاده بود و من را صدا زدند و گفتند آقا روحالله! آقا روحالله! بیا. رفتم جلو و گفت گمشده تو در آن حجره است، کنار مَدرس و کتابخانه مدرسه فیضیه. من نگاه کردم آیتاللهالعظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری و مرحوم شاهآبادی نشسته بودند.»
ایشان فرمودند: «من رفتم کنار حجره ایستادم دیدم آقای شاهآبادی از حجره بیرون آمدند، سلام کردم و دنبال ایشان راه افتادم و آمدیم تا گذر خان. در گذر خان کسبه میآمدند و سؤالاتی میکردند و میرفتند و وقتی از گذر خان عبور کردیم من از ایشان درخواست درس فلسفه کردم. ایشان زیر بار نرفت و من هم ادامه دادم تا گذر جَدا، آنجا قبول کردند. وقتی قبول کردند من گفتم آقا من فلسفه نمیخواهم من عرفان میخواهم. ایشان زیر بار نرفت.»
منزل ما آن ایام در تکیه عشق علی بود و الان هم هست، یک مرکز فرهنگی است. امام ادامه دادند: «ایشان (پدرم) زیر بار نرفت و درب منزل را باز کردند و به من تعارف کردند و من هم رفتم داخل. ناهار را با ایشان خوردم و بعد از ناهار ایشان قبول کردند که به من درس بدهند. من خوشحال شدم. آمدیم. بالاخره درس ایشان خیلی شلوغ بود و همه هم آمدند ولی فرق من با دیگران این بود که آنها هفتهای یکدفعه یا دوهفتهای یکدفعه غیبت میکردند ولی من هیچ غیبتی نکردم در درس ایشان.»
حضرت امام ادامه دادند: «بعد از مدتی که به درس ایشان میرفتم دیدم کششی از طرف ایشان است که من نمیتوانم بدون ایشان بقا داشته باشم و زندگی کنم. لذا تمام دروسی که ایشان داشت میرفتم، درس فقه ایشان، اصول ایشان، فلسفهاش، هر چه داشت، حتی شبهای جمعه یا پنجشنبه (تردید از من است) درسی داشتند در مسجد برای بازاریان قم، در آن درس هم حاضر میشدم و همه را مینوشتم. آرامآرام این برنامه ادامه پیدا کرد و تا مادامیکه ایشان در قم بودند من تا میتوانستم از ایشان جدا نمیشدم، حالا یا بهعنوان درس یا بهعنوان سؤال کردن. تا ایشان رفتند تهران و من هم مرخصی نداشتم و حضورم منحصر شد به ایام تعطیلات. ایام تعطیلات که شروع میشد دیگر من فوری تهران بودم.»
رابطه آیتالله شاهآبادی و حضرت امام اینگونه بود و ارتباط ایشان از همان درس عرفان شروع شد و تا لحظات آخر عمر پدرم ادامه داشت. امام (ره) هم بهواسطه محبتی که به مرحوم پدر داشتند وقتی ما را میدیدند بسیار مورد محبت قرار میدادند.
یک سفری بعضی از عموزادهها بهقصد زیارت به نجف اشرف آمدند و بعد برای کارشان که مواد شیمیایی بود به آلمان رفتند و بنده را هم که وضعیت مزاجم خوب نبود برای درمان با خود بردند. بعد از نزدیک به یک ماه که کار معالجه طول کشید برگشتم. وقتی رسیدم، آقای حاج شیخ عبدالعلی قرهی (ره) آمد در منزل و گفت آقا شما را احضار کرده است.
روایتی از «نقشه» راهی که آیتالله شاه آبادی برای امام (ره) ترسیم کرد
رفتیم خدمت ایشان و سؤالاتی از وضعیت درمان و موارد دیگر کردند و دراثنای آن یکدفعه من خوابی که دیده بودم را متذکر شدم. به ایشان گفتم وقتی شما در ترکیه بودید من در اینجا خواب دیدم که در اهواز و خوزستان جنگ عجیبوغریبی بین ایران و غیر ایران، کَاَنَّ ما یکطرف و دنیا یکطرف که بعداً هم معلوم شد همین است ما یکطرف هستیم و دنیا هم یکطرف، درگرفت؛ جنگ تحت نظارت حضرت سیدالشهدا (ع) و تحت امر ایشان بود، خیلی شلوغ شد و طولانی بود و کشتار زیاد شد. جنگ ادامه پیدا کرد در عالم خواب این جنگ چندین سال طول کشید ولی ما پیروز شدیم. خوشحال شدیم و من رفتم خدمت حضرت سیدالشهدا (ع) که تبریک بگویم. سلام عرض کردم دست مبارک و صورت ایشان را بوسیدم و تبریک گفتم و گفتم الحمدالله ما پیروز شدیم.
این خواب را که عرض کردم مرحوم امام دستها را به هم مالیدند و سه مرتبه لاحول و لاقوه الا بالله گفتند و فرمودند که میشود، میشود.

از اینکه گفتند میشود من تعجب کردم. گفتم آقا شما الآن در تبعید هستید و حتی حرم که میخواهید مشرف شوید دو سه نفر در کمین شما هستند. من هم فینفسه یک مقدار کنجکاو هستم، به قول حاجآقا اردبیلی بدپیله هستم.
خلاصه خیلی دنبال کردم، زیاد اصرار کردم. به دلیل محبتی که به پدر و فرزندانش داشتند تحمل کردند، والا گاهی اوقات که تحمل نداشتند بلند میشدند و راه میافتادند. ایشان تحمل کردند و اصرار من را خواستند جواب بدهند و گفتند: میشود، میشود. گفتم آقا چطور میشود؟ اول به عربی گفتند یک تخطیطی است، یعنی یک نقشهای است، این نقشه مربوط به پدرت (آیتالله شاهآبادی) است، زحمتکشیده است و ما میرویم تا انشاءالله به نتیجه برسیم.» بعد هم تأکید کردند که تازنده هستم حق نداری جایی نقل کنی.
از حزب بازی فراری هستم/ مستقلا وارد انتخابات خبرگان شده ام
فارس: شما مدت مدیدی در سیاست ورود نداشتید، الان چه شده که بعد از سالها احساس کردید باید وارد شوید؟
از حزب و حزب بازی فراری هستم. حتی حزب جمهوری که می خواست تشکیل شود مرکزش در دست من بود. این آقای بادامچیان آمد گفت که آقا این مدرسه را به دست ما بدهید می خواهیم تشکیل حزب بدهیم. از من هم مکرر دعوت کردند، من هم گفتم حزبی نیستم.. لذا در هیچ یک از این امور دخالت نکردم. در دوره قبلی انتخابات خبرگان من سوریه بودم، مکرر تلفن کردند که آقا اجازه بدهید ما ثبت نام بکنیم، من زیر بار نرفتم تا بالاخره دیدم خیلی اصرار کردند گفتم من می روم خدمت حضرت زینب (س) استخاره میکنم اگر خوب آمد، می گویم ثبت نام کنید اما دیدم بد آمد و گفتم نه.
این بار سخنانی مطرح شد درباره انتخابات خبرگان و تقاضای افراد، من احساس تکلیف کردم و نگران شدم و تصمیم گرفتم استخاره کنم.
استخاره عجیب بود از دو ناحیه، یکی اینکه من لااقل تا الان صدها هزار استخاره کردم، این آیه نیامده بود، آیات مکرر می آیند، اما این آیه نیامد: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ …» دیگر برایم مسلم شد که باید دخالت کنم. به یکی از رفقا تلفن کردم، به قول معروف برای دقیقه نود، این آقا توانست همه چیز را مهیا کند و نامه نوشتند برای استانداری و دقیقه آخر ثبت نام کردم. خیلی از آقایان میگویند چرا؟ میگویم بالاخره وظیفه ام را انجام داده ام حالا آقایان می خواهند قبول کنند می خواهند قبول نکنند. حالا هم آمدیم.
واقعیتش را می گویم نه اینکه بخواهم تعارف کنم یا سیاستی به کار ببرم، هر کسی آمد اینجا، من گفتم اسم نوشته ام اما نه پولی دارم که خرج کنم و نه واقعا راه تبلیغ را بلد هستم، هر کس هر کاری می تواند انجام بدهد. مستقلا هم آمدم. گفتم با کسی هم نیستم اما هر کسی دلش می خواهد من را جزو خودش قرار بدهد، بدهد. وضعیت اینگونه است. مابقی هم از خداوند خواستیم که اگر ما می توانیم برای دینمان در این مملکت کاری بکنیم موفق شویم، و اگر این طور نیست، تمامش کن. تمام هم ما دین ماست.
رهبر معظم انقلاب بعد از امام نظرشان دین است
رهبری واقعاً بعد از امام نظرشان دین است. این انقلابی که امام (ره) پیش آورد خیلی از مردم تصور می کنند همین ۳۷، ۳۸ ساله است که شروع شده، ولی نمی دانند انقلاب از ۷۵ ساله قبل پایه گذاری شده است. شما اگر حالات زندگی پدر را مطالعه کنید می بینید نقشه ای که پدر ما پیاده کرده بود برای مخالفت با رضاخان، عین همان را امام پیاده کرد.
ایشان در شاه عبدالعظیم که تحصن کرد، یکی از فرمایشات ایشان این بود که خطاب به مردم، به علما، به بزرگان و به همه علمای شهرها برای علما نامه نوشتند، برای علما و مراجع برای همه نامه نوشتند که رضاخان، این خبیث، این چهاروادار (نامی که پدرم روی او گذاشته بودند) با من آخوند و تو مخالف نیست، با دین مخالف است. من چون حمایت از دین میکنم با من دشمنی می کند اگر دست از دین بردارم با من کاری ندارد.

عین همین مساله را امام دارد. نامه نوشتند برای تمام شهرها و برای تمام مردم. این نقشه ای که کشیدند روی حساب علقه دینی بود. امام نظرشان این بود که دین حاکم شود در مملکت نه اینکه او برود یکی دیگر بیاید. متاسفانه افراد چنین استفاده کردند که رضاخان برود اما چه کسی جایش بیاید؟ خودشان!
من یادم هست امام به ما دستور داد به مساله رباخواری رسیدگی کنیم. مشغول بودیم که بعضی ها می آمدند و می گفتند اگر ربا حلال است چرا یقه ما را میگیرید و اگر حرام است چرا بانک می گیرد؟ من یکی دو بار خدمت امام عرض کردم، حتی در مجله ای مطلبی با عنوان «یک بام و دو هوا» نوشتم و گفتم این که نمی شود در کشور یک کار حرام از سوی بانک ها انجام شود ولی به مردم بگوئیم نکنید! امام فرمودند نصیحت بکنید. حتی شورای انقلاب دستور داده بود به دادگستری کاری به ربا نداشته باشید تا ما قانونش را بگوییم.
یک شهید را پیدا نمیکنید که بخاطر رفاه جان خود را داده باشد
من رفتم خدمت امام و گفتم ربا غیر از این ۴ تا آیه، قانون دیگری ندارد! فرض حرب من الله، قانون دیگری می خواهد؟ فرمودند نه. گفتم پس شما بفرمایید چرا دادگستری اصلا به امر ربا دخالت نمی کند، میگوید فعلا کاری نداشته باشید تا بعد. دو سه بار امام نهیب زد، خدا رحمت کند مرحوم شهید بهشتی را دو سه هفته دادگستری را بستند.
در بین این همه کشته و شهید، یک شهید را پیدا کنید برای خاطر رفاه خودش رفته باشد شهید شده باشد. اینها همه برای دین رفتند و شهید شدند. اگر مجلس خبرگان این توجه را نداشته باشد دیگر از مجلس شورای اسلامی و دادگستری نباید توقع داشته باشیم. ما از خدا خواستیم کمک کند و بتوانیم.
فارس: فرمودید مسئولیت مبارزه با رباخواری از سوی امام به شما محول شده بود، آیا بعد از رحلت امام این مسائل را پیگیری کردید؟ در صورت انتخاب شدن، برنامه تان در خبرگان در این خصوص چیست، آیا می خواهید در خصوص بحث بانکداری بدون ربا کاری کنید؟ خیلی از کشورهای اسلامی در این حوزه از ما جلو افتادند و بحث بانکداری بدون ربا را خیلی بهتر از ما اجرا می کنند.
بحث ربا کلا باید از بین برود. این هایی که الان در سیستم بانکداری ما وجود دارد ربا است. عبارت قرآن این است، آیا ما باید اینقدر گردن کلفت باشیم که به جنگ خدا برویم؟ ما عملاً می بینیم چقدر افراد بدبخت و بیچاره شدند به خاطر ربا.
فارس: پس یکی از شعارها و اهداف شما برای خبرگان بحث مبارزه با ربا است…
*باید مزه دین را به مردم پچشانیم/ رهبر معظم انقلاب درد دین دارند
بله. ما باید مزه دین را بچشیم تا بفهمیم سلامتی در دینداری است نه در بی دینی. باید اول مسئولین خودشان به دین عمل کنند بعد مردم را دعوت به دینداری کنند. مردم از عمل نکردن برخی آقایان هملباسی من به دین ،به اسلام بدبین می شوند،از چپاول بیت المال آقایان به اسلام بدبین می شوند. وظیفه خبرگان که فقط تعیین رهبر نیست، رهبر الحمدلله موید است. خبرگان باید رهبر را تقویت بکنند به نحوی که امر کند و هدایت کند و بتواند احکام الهی را در مملکت اجرا کند. رهبری درد دین دارد و به دنبال اجرای احکام الهی در جامعه هست و راه و روش زندگی ایشان همان راه امام است.

کسی که با پول وکیل شود، جز چاپیدن و دزدی کاری دیگری نمی تواند بکند.امام روز اول فرمود محاسبه کنید من چه دارم، آخر سر هم حساب بکنید. آن زمان یکی از مسوولین وقت گفت وکلا را که نمیشود محاسبه کرد؛ وزرا هم که لا اله الا الله! این بود که به جان مردم عادی و بازاریان افتادند. حالا هم دیر نشده محاسبه کنند آقایان اول انقلاب چی داشتند الان کجا هستند.
ما باید بدانیم هدفمان چیست آن وقت می فهمیم که دشمن کجا را می خواهد بزند. ما هدفمان در مجلس خبرگان این بود که یک عده مجتهد جمع شوند چه بکنند؟ قرار است یک نفر را معین کنند تا این شخص بشود مافوق تمام قوایی که در مملکت ماست، یعنی راهنمایی کند و رسالت پیامبری در عصر خودش را انجام دهد. رهبری که در زمان غیبت کبری معین شده جای رسول خدا (ص) نشسته است، باید هر چه او می گوید انجام بدهیم ،ملت باید گوش بفرمان رهبری باشند تا از گردنه ها به سلامت عبور کنند. ایشان درد دین دارد.
*خاطرهای جالب از طی الارض آیتالله شاه آبادی
فارس: آیا قصد ندارید خاطرات پدرتان را گردآوری کنید؟ به خصوص که بعضا روایتهای بیسند نیز به ایشان نسبت داده میشود…
انجام دادیم. مکرر گفتیم که انجام دادیم. (می خندد) ولی کتاب فروش ها و ناشران دنبال این هستند چیزهایی بنویسند که جالب باشد و فروش برود. یک بار از من پرسیدند که می گویند آقا طی الارض داشتند، آیا همینطور است؟ گفتم شما منکرید که ایشان طی الارض داشتند؟ ایشان طی الارضشان اینگونه بود که من که بچه کوچکتر ایشان بودم از ایشان تندتر راه می رفتم، طی الارض که هنر نیست و ارزش ندارد. گفتم این کارها برای مرتاضهای هندی خوب است که خیلی قوی تر از من و شما هستند. این ها هنر نیست، ارزشی ندارد.
یا مثلا می گفتند فلانی قرائت افکار دارد، می داند در مغز آن آقا چیست در حالی که این خلاف شرع است، قرائت افکار حرام است. من حق ندارم در امور شما تجسس بکنم، چه برسد به اینکه من ذهن شما را بخوانم. ما این چیزها را قبول نداریم اما همه جا پر کردند و جوان ها هم دنبال آن هستند که با این چیزها عارف بشوند! آن چیزی که ارزش دارد این است که پایتان را بگذارید جای پای پیغمبر (ص). حرام را حرام بدانید و دنبالش نروید، دنبال حلال بروید.
*ماجرای بدهی ۴۰ هزار تومانی استاد امام(ره)
فارس: آقازادههای شما چه شغلی دارند آیا آنها هم راه شما را دنبال کردند؟
بله فرزندان من همه طلبه و معمم هستند.
فارس: شما چه توصیهای داشتید به آنها در زمینههای اقتصادی و دقتشان در این مسائل؟
من توصیه نداشتم، توصیه من، عمل من بود. لطف پروردگار این است که من هیچ قدمی برای زندگی آن ها برنداشتم. وقتی پدرم از دنیا رفت در نجف مردم فکر می کردند شاه آبادی میلیون ها پول دارد، پدر فوت کرد و فقط مقداری قرض گذاشت برای ما و رفت. یک قرضش برای سال ۱۳۲۸ بود، ۴۰ هزار تومان پول دو تا خانه بود، ما غصه مان همین بود، الحمدلله، آن فردی که از پدرمان قرض داشت آمد گفت ما با پدرتان طی کردیم اگر در زمان حیات پول داشت، پس دهد و اگر نداشت و از دنیا رفت من طلبم را ببخشم. ما هم شکر خدا کردیم.
*در زندگی تنگناهای زیادی داشتم ولی به کسی رو نزدم
حالا گفتنش خوب نیست. ما در زندگی در تنگناهای مالی بودیم ولی به لطف خدا هیچگاه به کسی رو نزدیم. آن زمان ها گذشت و ما رفتیم نجف، خدا می داند من فقط یک ۵ تومانی داشتم. ۴۰ تومان نیاز بود تا قاچاقچی من را از مرز رد کند. اخوی من آمد به زور ۲۰۰ تومان داد، گفت از پسرعمویت قرض کردم. رسیدیم نجف با همان ۵ تومان. رفتیم خدمت آقا امیرالمومنین (ع)، گفتم آقا شما می دانید؛ دروغ بگویم شما می فهمید من به عشق شما آمدم. هر چقدر خواستید من را نگه دارید، هر جا خواستید من را بفرستید، هر وقت خواستید بفرستید من در کَنف حمایت شما هستم. ۲۰ سال من را اداره کرد، زن گرفتم در نجف، با ۵، ۶ تا بچه از نجف برگشتیم، آمدیم تهران، مسجدی برای من تهیه کردند، همه مسجدها را استخاره کردم بد آمد، مسجدی که انتخاب کردم، کوچکترین و خرابترین مسجد بود.

آمدند من را بردند از آن مسجد و گفتند پامنار، وضعیت تجارش اینطور است، بازار است، خدا شاهد است به جان همه شما اشک من ریخت. [گریه می کند] گفتم خدایا ۲۰ سال من را اداره کردی، حالا بازار تهران من را اداره کند؟ من آمده ام ادای دِین بکنم، من مسجد را برای پول نمی خواهم اداره کنم، تو من را اداره کرده ای [گریه می کند] خیلی از دست آنها ناراحت شدم. حاج خانم ناهار درست کرده بود، هر چه گفت مهمان ها بمانند، گفتم لایق نیستند حتی ناهار به آنها بدهم. خدا ۲۰ سال من را اداره کرده است، حالا می خواهم جواب بدهم و ۴ نفر را هدایت کنم، ۴ تا مساله را بگویم. لذا مسجد ما شد محل رفت و آمد ۳۰۰ تا بچه ۸، ۹ و ۱۰ ساله. منزلم را مکتبخانه کردم، هفته ای ۳ روز خانم ها بودند، ۳ روز هم آقایان. خدا انشاءالله کمک کند. بارمان خیلی سنگین است.
فارس: در پایان اگر نکتهای مدنظرتان است بفرمایید.
دعا کنید خدا اگر توفیق بدهد بتوانیم با تایید و تقویت رهبری برای دینمان کار کنیم . خدا انشاءالله شما را جزء نوکران امام زمان (عج) قرار بدهد. بستگی به نیت خودمان دارد، اگر بخواهیم خوب شویم دست خودمان است، اگر بخواهیم بد شویم هم دست خودمان است. ان شاءالله مردم عزیز ایران مثل همیشه با هوشمندی امریکا و انگلیس و سایر دشمنان اسلام را نا امید خواهندکرد.
https://qomna.ir/?p=72941