- نویسنده : حسین همتی نژاد
- ۰۸ خرداد ۱۳۹۷
- کد خبر 81278
- ایمیل
- پرینت

۲-۱. معناشناسی بُعد ارزشی «فؤاد»
از شش بار «افئده» واردشده که یکی در بالا ذکر شد، پنج بار مضاف برای دو دسته مضاف الیه است که با این هم نشینی یک بار، بار ارزشی منفی و بار دیگر بار ارزشی مثبت پیدا می کند:
۱. یک دسته از مضاف الیه های «فؤاد»، بار ارزشی منفی را القا می کند. در سورۀ ابراهیم «افئده» توصیف به «هواء» شده: «مُهْطِعینَ مُقْنِعی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» (ابراهیم:۴۳) و ضمیر «هم» در این آیه به «الظالمون» در آیۀ قبل بر می گردد (ابراهیم:۴۲) که توصیف دیگر آن در سورۀ احقاف:۲۶، رها نشدن از عذاب الهی از کسانی که انکارکننده به آیات الهی هستند با همین سمع، ابصار و افئده است. در سورۀ انعام افئده اضافه به «الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَه» است و فاعل «لتصغی» قرار گرفته است: «وَلِتَصْغى إِلَیْهِ أَفْئِدَه الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَه» (انعام:۱۱۳). در سورۀ انعام «افئده» اضافه به ضمیر «هم» شده: «وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصارَهُم» (انعام:۱۱۰) که این ضمیر به «الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّه» در آیۀ ۱۰۸ همین سوره بر می گردد که همه بار عاطفی و ارزشی منفی دارد. این نکته نیز به دست می آید که یکی از مصادیق ظالمون، «الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّه» است.
از طرفی قاعدۀ جانشینی در معناشناسی اقتضا دارد به دلیل سیاق واحد آیات (ایمان نداشتن عده ای در آیات ۱۰۹ تا ۱۱۴ انعام)، ضمیر «هم» در آیۀ ۱۱۰ انعام، همان «الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَه» در آیۀ ۱۱۳ انعام باشد که این گروه با «الظالمون» هم پوشانی معنایی دارد. کسی در اینجا شبهۀ تقدم و تأخّر مرجع ضمیر را مطرح نکند که در معناشناسی هم زمانی، کل قرآن به صورت یک مجموعۀ واحد مطالعه می شود و هم نشینی، جانشینی، تقابل و قواعد دیگر معناشناسی، محصور در تقدم و تأخّر آیات نیست و ممکن بود این ضمیر مرجع در ده آیۀ بعد یا صد و یا هزار آیۀ بعد بیاید. علاوه بر اینکه فعل «نقلّب» و «لتصغی» جانشین یکدیگرند و نهایتاً «تصغی» علّت است برای «نقلّب»؛ بدین معنا که فعل اختیاری «تصغی» از طرف بندگان علت است برای «نقلّب» از طرف خداوند.
۲. دستۀ دوم از مضافٌ الیه های «افئده» بار ارزشی مثبت دارند. در سورۀ مبارکۀ ابراهیم «افئده» اضافه به «من الناس» شده و مفعول فعل «اجعل» که دعای حضرت ابراهیم(ع) است، قرار گرفته است که بار ارزشی مثبت دارد. نکتۀ مهم تر اینکه هم نشین با فعل «تهوی الیهم» شده است، شبیه «أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» (ابراهیم:۴۳).
پس معنا این می شود که اولاً «افئده» بعضی از ناس نه همه (فَاجْعَلْ أَفْئِدَه مِنَ النَّاس)، متمایل (تَهْوی إِلَیْهِم) به بعضی از «ذریّه» حضرت ابراهیم نه همه ذریّه (مِنْ ذُرِّیَّتی) که ساکن حجاز و عند بیتک المحرم هستند، جلب می شود (رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتی بِوادٍ غَیْرِ ذی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّم. ابراهیم:۳۷) و ثانیاً فعل «تَهْوی إِلَیْهِم» تا حدود زیادی القای جانشینی برای «افئده» می کند و حداقل قسمتی از معنای آن را بیان می کند؛ بنابراین میدان معنایی «هوی» در قرآن نیز باید بررسی شود. همان طور که در سورۀ قصص فؤاد مضاف برای امّ موسی قرار گرفته و در هم نشینی با قلب بیانگر جانشینی قلب با فؤاد است (وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إِنْ کادَتْ لَتُبْدی بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ. قصص:۱۰).
پس قلب قسمت زیادی از مؤلّفه های معنایی فؤاد را ارائه و هوی برخی از مؤلّفه های دیگر آن را بیان می کند. جمع این سه آیه با قواعد جانشینی و هم نشینی این معنا را بیان می کند که «فؤاد» به معنای «قلبِ» هوایی است که تا حدود زیادی معنای لغوی آن را تداعی می کند: حرارت و توقّد، که یکی بار ارزشی مثبت و دیگری بار ارزشی منفی دارد. در ادامه در حد لازم، معناشناسی اجمالی «هوی» را پیگیری می کنیم. با اینکه درصدد رسم تام میدان معنایی «هوی» در قرآن نیستیم که این کار را به تحقیق دیگری موکول می کنیم.
ولی به طور اجمالی این گونه بیان می شود که ریشۀ «هوی» با مشتقات آن ۳۸ بار در قرآن بیان شده که بیشتر نمونه ها بار ارزشی منفی دارد و نهی از تبعیت هوی شده است (برای نمونه: بقره:۱۲۰ و ۱۴۵، نساء:۱۳۵، مائده:۴۸، ۴۹ و ۵۰، جاثیه:۲۳ و…) دو سه مرتبه به صورت خنثی(مثل نجم:۱) و یک مرتبه با بار ارزشی مثبت آمده که همین آیۀ بحث شده در سورۀ ابراهیم است (ابراهیم:۳۷). بار ارزشی مثبت یا منفی در این آیات دقیقاً به خاطر هم نشین های این واژه هست که در بار مثبت آن بررسی شد و در بار منفی چون منتسب به ظالمان، کفار و… است مشخص است؛ به دلیل اینکه هوایی شدن، حق را می پوشاند و خداوند در حدود ۳۰ آیه بشدت از تبعیت هوی نهی فرموده و مصادیقی برای آن ذکر فرموده است، مثل انتساب «جِنّه» به رسول خدا (مؤمنون:۷۰).
هسته مشترکی که همه اهل لغت و مفسرین برای واژۀ «هوی» مطرح کرده اند، سقوط و میل است (ابراهیم مدکور، ۱۴۲۵، ص۱۰۳۱، مفردات، لسان العرب، تفسیر نمونه، المیزان و…)؛ اما در قرآن از بین قواعد هم نشینی، جانشینی و تقابل، قاعده تقابل معنای «هوی» را بهتر روشن می کند؛ در قرآن «هوی» در تقابل با مفاهیمی است که به برخی از آنها اشاره می شود: حقّ (ص:۲۶ و مؤمنون:۷۱)، هدایت (قصص:۵۰)، وحی (نجم:۳و۴)، علم (بقره:۱۴۵)، بیّنه (محمد:۱۴)، استجابت نکردن رسول خدا (قصص:۵۰)، غفلت از ذکر (کهف:۲۸) و الله (اله حقیقی: جاثیه:۲۳) و… که هستۀ مشترک همه این ها روی گردانی از حقّ است و «هوی» هر آن چیزی است که مقابل خدا، حقّ، علم، بیّنه، وحی و… هست و از لحاظ محتوایی با روح توحید، کتاب خدا و سنّت رسول او ناسازگار است.
پس در آیه ای که «هواء» هم نشین «افئده» شده: أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (ابراهیم:۴۳) به همین معنای یادشده قرآنی است، و در آیۀ دیگر که «تهوی الیهم» هم نشین «افئده» شده (ابراهیم:۳۷)، به معنای لغوی آن یعنی میل است؛ بنابراین «فؤاد» در هم نشینی با «هوی»، یک بار بار ارزشی مثبت یعنی میل به کمال و رشد پیدا می کند و یک بار عین «هواء» می شود؛ یعنی سقوط مطلق، که این نکته از مبتدا و خبر بودن این جمله به دست می آید (وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ. إبراهیم:۴۳).
نتیجه اینکه فؤاد، قلبی است که یا ثبوت در حق پیدا می کند یا ثبوت در باطل و از حالت تردید و شک خارج می شود و این دقیقاً همان نکته ای است که در ابتدا گفتیم «فؤاد» با معنای پایۀ «قلب» در تضاد است؛ البته اثبات این معنای بیان شده که عدول از معنای لغوی و پایۀ «فؤاد» است، احتیاج به قرائن معناشناختی بیشتری دارد که در تحلیل معنایی آیۀ «وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً …» (قصص:۱۰)، به آن می پردازیم.
و اینجاست که سؤال و بازخواست معنا دارد: «وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کلُ أُوْلَئکَ کاَنَ عَنْهُ مَسولًا»(اسرا:۳۶)؛ چون قلبی که دائماً در حال تحوّل و تقلّب است پس از طی همه مراحل اختیاری و غیر اختیاری که ثابت در حقّ یا غیر حقّ شد، باز خواست پذیر است.
کلمۀ «مسئولاً» چهار بار در قرآن آمده که یکی برای وعدۀ بهشتیان از طرف خداوند است و دوبار مربوط به عهد الهی که می تواند جانشین همین آیه باشد: «أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً» (اسراء:۳۴) «وَکانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلاً» (احزاب:۱۵) که مضاف الیه عهد(الله) در این آیه حذف و به جای آن الف و لام عهد آمده است. ابزار این عهدِ بازخواست شده، سمع و بصر و فؤاد هستند که سمع و بصر هم از جهت ابزاری زیر شمول فؤاد هستند: «وَلا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (اسراء: ۳۶).
سمع و بصر دو نمونه از ابزار شناخت و از مجاری اولیّه ادراک آدمی است و اختصاص به ذکر این دو در آیه از آن جهت است که وسعت آگاهی این دو حس از محسوسات، نسبت به دیگر حواس بیشتر است. و اما فؤاد همان جان و حقیقت انسان و مرکز تصدیق و تشخیص حق و باطل است؛ پس آن قلب که مذکور در آیات الهی است همان حقیقت مختص به انسان است و سؤال از آن، سؤال از حقیقت انسانی انسان است، یعنی در قیامت از انسان سؤال میشود انسانیت خود را چه کردی؟ و دلیل اینکه سؤال از قلب، سؤال از تمام حقیقت انسان است این است که تمام حقیقت انسان به قلب اوست (جوادی آملی، معرفتشناسی در قرآن، ۱۳۸۴، ص ۲۱۸-۲۱۶).
۲-۲. معناشناسی بُعد معرفتی «فؤاد»
غیر از ساحت ارزشی «فؤاد»، بار معرفتی و غیر معرفتی بودن آن از جهتی دیگر بررسی می شود. فؤاد در آیۀ «وَهُوَ الَّذی أَنْشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصارَ وَالْأَفْئِدَه» (مؤمنون:۷۸) وجودی مستقل است که به صورت ابداعی در انسان خلق شده است. این واژه در معنای معرفتی و غیر معرفتی به کار رفته است که نمونه های غیرمعرفتی آن مثل این آیات است: «فَاجْعَلْ أَفْئِدَه مِنَ النَّاسِ تَهْوی إِلَیْهِمْ» (ابراهیم:۳۷)، «أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» (ابراهیم:۴۳)، «وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً» (قصص:۱۰). از طرفی فؤاد مبدأ تعقّل انسان است و نعمتى است که انسان را از سایر حیوانات متمایز مىکند (علامۀ طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج۱۵، ص۵۴).
که در این زمینه، روشن ترین آیه ای که معنای معرفتی فؤاد را می رساند آیۀ «وَاللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصارَ وَالْأَفْئِدَه لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» (نحل:۷۸) است. آیۀ «ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى» (نجم:۱۱) نیز معنای معرفتی فؤاد را می رساند. «وَلا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (اسراء:۳۶) نیز دلالت بر رابطۀ علم و فؤاد دارد، فؤاد هم در صیغۀ مفرد (اسراء:۳۶) و هم در صیغۀ جمع (نحل:۷۸) این معنا را به خود گرفته است. حال ببینیم آیا فؤاد ابزار علم است یا منبع آن؟
در سورۀ نحل بحث معرفتی فؤاد در کنار سمع و أبصار مطرح شده است: «جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَه» (نحل:۷۸). در این آیه فؤاد، هم اوزان سمع و ابصار قرار گرفته است. سمع و ابصار ابزاری ـ ابزار حس و عقل ـ هستند که با آنها علم به طبیعت حاصل می شود، این امر را اگر در زمینه فؤاد نیز صادق بدانیم، فؤاد ابزاری برای شناخت است؛ البته این قرینه به تنهایی نمی تواند دلیلی برای ابزار بودن فؤاد باشد؛ چون ممکن است فؤاد خود منبعی برای علم باشد. تکرار هم نشینی فؤاد با سمع و بصر در آیات دیگر (اسراء:۳۶؛ مؤمنون:۷۸؛ سجده:۹؛ ملک:۲۳)، قرینۀ معناشناختی بر هم افقی معنایی فؤاد با سمع و بصر است؛ البته همۀ این قرینه ها نمی توانند ابزار بودن فؤاد را ثابت کنند (نصرتی،۱۳۹۰، ص۹۹).
این قرینه ها به شهادت آیۀ «وَنُقَلِّبُ أَفدَتهمْ وَأَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُوا» (انعام:۱۱۰) تقویت می شود. این آیه دگرگونی در فؤاد را در کنار دگرگونی در أبصار مطرح کرده که این هم نشینی قرینه ای برای ابزاربودن فؤاد است؛ البته ممکن است چنین به نظر برسد که در این آیه فؤاد کارکرد معرفتی ندارد؛ چون در این آیه، ایمان یا ایمان نداشتن مطرح است که فعل غیرمعرفتی است و مراد از دگرگونی در فؤاد ایمان نداشتن است و این معنا با ابزاری بودن علم ارتباطی ندارد؛ اما توجه به این نکته لازم است که دگرگونی در بصر و فؤاد هم سنخند و چون دگرگونی در بصر معرفتی است دگرگونی در فؤاد نیز معرفتی خواهد بود.
از سوی دیگر تناسب سیاقی بین آیات ۱۰۹ تا ۱۱۴ این سوره نشان از ابزار بودن فؤاد دارد؛ چون در این آیه ها صحبت از آیات الهی است که فؤاد باید از آنها درس بگیرد و بعد از تأثیر از آیات، ایمان بیاورد؛ ولی چنین نمی شود و از آیات الهی پند نمی گیرد، البته در همۀ این نمونه ها ابزار بودن فؤاد با منبع بودنش تفاوتی ندارد؛ زیرا فؤاد بر یافته های حسّی اطلاع یافته و با سنجش و تعقّل بر روی آنها معرفتی نو تولید می کند.
از این جهت فؤاد منبع برای معارف تعقّلی است. در تعبیر «وَلِتَصْغى إِلَیْهِ أَفْئِدَه الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَه»(انعام:۱۱۳) در نگاه اول، فؤاد معنای غیر معرفتی دارد؛ چون مراد از «لِتَصْغى إِلَیْهِ» گوش فرادادن نیست؛ بلکه به معنای میل پیدا کردن است و میل داشتن به چیزی معنای معرفتی ندارد. آیت الله مکارم شیرازی در معنای اصغاء گفته اند: لتصغى از ماده صغو (بر وزن سرو) به معنى تمایل پیداکردن به چیزى است؛ ولى بیشتر به تمایلى گفته مىشود که از طریق شنیدن و با گوش حاصل مىشود و اگر کسى به سخن دیگرى با نظر موافق گوش کند، به آن صغو و اصغاء گفته مىشود (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج۵، ص۴۰۹).
نظریه ایشان را عبارتی از کتاب العین تأیید می کند؛ چون خلیل فراهیدی بعد از آنکه صغو را به معنای میل می گیرد در معنای إصغاء می گوید: «وأصغیت إلیه: استمعت» (فراهیدی، مادۀ صغو). نیز علی بن ابراهیم «لتصغی» را به استماع تفسیر کرده است (قمی، ۱۳۶۷، ج۱، ص۲۱۴).
سید رضی در تفسیر این آیه بیان روشن تری دارد و مراد از میل قلب را توضیح می دهد. به اعتقاد او در این آیه لتصغی به معنای میل پیداکردن است؛ ولی در ادامه می افزاید میل قلب به معتقدات مانند میل سمع به مسموعات است (سید رضی، بی تا، ص۱۴۰)؛ یعنی معنای میل قلب کاملاً معنایی معرفتی است. طبق این معنا فؤاد معنای معرفتی پیدا می کند و ابزار بودن آن واضح تر می شود، چون در این فرض فؤاد منبع تعقّل است که مادۀ تعقّل از مسموعات به دست آمده است (نصرتی، ۱۳۹۰، ص۱۰۰).
این نکته نیز توجه برانگیز است که ابزار بودن فؤاد برای تعقّل، مانند ابزار بودن گوش برای شنیدن و چشم برای دیدن نیست؛ بلکه فؤاد، خود در تولید معرفتی جدید دخیل است. به این بیان که فؤاد بعد از دریافت یافته های حسی، تحلیل داده ها، سنجش آنها معرفتی جدید تولید می کند که می توان به آن تعقّل گفت. از این رو می توان گفت فؤاد در عین حال که ابزاری در خدمت ادراک است، در مرحله ای بالاتر خود منبعی برای تولید علوم و معارف جدید می شود (نصرتی، ۱۳۹۰، ص۱۰۱).
تحلیل معناشناختی فؤاد از تحلیل موانع
در سورۀ انعام، تقلب فؤاد را مطرح کرده و به خدا نسبت داده است: «وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصارَهُمْ کَما لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّه وَنَذَرُهُمْ فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» (انعام:۱۱۰)، نیز در سورۀ احقاف دو مانع برای کارآیی فؤاد مطرح شده است، انکار آیات الهی و تمسخر دو مانعی هستند که کارآیی فؤاد را از آن می گیرند: «وَلَقَدْ مَکَّنَّاهُمْ فیما إِنْ مَکَّنَّاکُمْ فیهِ وَجَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَأَبْصاراً وَأَفْئِدَه فَما أَغْنى عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَلا أَبْصارُهُمْ وَلا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِذْ کانُوا یَجْحَدُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَحاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ» (احقاف:۲۶)؛ البته این تقلّب فؤادی که به خدا نسبت داده می شود، معلول «تصغی» هست که فعل اختیاری بندگان است؛ بدین معنا که فعل اختیاری «تصغی» از طرف بندگان علت است برای «نقلّب» از طرف خداوند. پس فعل «نقلّب» و «لتصغی» از جهاتی جانشین یکدیگرند و القای جانشینی می کنند.
یکی از ویژگی های فؤاد در آیۀ «ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى» (نجم:۱۱) خطاناپذیری بیان شده است که اگر فؤاد به مرحلۀ رؤیت برسد، دچار خطا نمی شود و در این مرحله خطا و تقلّب راه ندارد؛ لذا مانعی نیز در آن راه نخواهد داشت. از این رو می توان گفت: اگر معرفت حاصل شده در فؤاد به مرحلۀ رؤیت برسد، حتماً به ایمان منجر می شود، البته باید توجه داشت که در قرآن راه حصول این معرفت وحی بیان شده است (نجم:۱-۱۳).
آیا تقلّب فؤاد و موانع آن در همین اندازه خلاصه می شود؟ مراد از تقلّب و مانع بودن چیست؟ این ارتباط با بررسی واژۀ فؤاد روشن نمی شود و باید این ارتباط را در واژۀ جانشین آن یعنی قلب پی جست. آیۀ «وَخَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَه» (جاثیه:۲۳) نمونه ای از آیاتی است که موانع قلب در آن مطرح شده است که در میدان معنایی قلب باید بررسی شود؛ اما همین قدر می دانیم که تقلّب در فؤاد هم راه دارد: «وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصارَهُمْ کَما لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّه» (انعام:۱۱۰)، بعضی مفسران و اهل لغت از دو کلمۀ نقلب و افئدتهم جانشینی فهمیده اند که تا حدودی درست است؛ ولی فؤاد، قلبی خاص است که اگر ثبوت را در آن بپذیریم هم چنان قابلیت تقلّب را داراست.
به صورت اختصار می توان گفت: فؤاد دارای معنای معرفت شناسی است، این معنا تنها برای انسان به کار رفته است، قرینه های معناشناسی ابزاربودن آن را تأیید می کند. این ابزار گاهی به خاطر موانعی کارآیی خود را از دست می دهد. فؤاد علاوه بر ابزار بودن منبع علم نیز هست، یکی از معرفت هایی که در فؤاد حاصل می شود، رؤیت است و این رؤیت تنها کارکرد معرفتی است که به فؤاد نسبت داده شده است.
فؤاد با یافتن این معرفت دچار خطا نمی شود و چیزی مانع آن نمی شود و این معرفت قطعاً ایمان را در پی خواهد داشت. فؤاد هم در موقعیت ارزشی (مثبت) و هم غیر ارزشی (منفی) قرار گرفته است، هم نشین های آن علم، سمع، بصر و قلب است، علاوه بر جنبۀ ابزاری فؤاد در معرفت شناسی، خود فؤاد عضوی از اعضای بدن دارای علم و شهادت و تحلیل است.
مباحث معرفت شناختی فؤاد را این گونه می توان جمع بندی کرد که از مقایسه میدان معناشناختی قلب و فؤاد با تمام شباهت های معنایی که دارند، تفاوت هایی نیز به دست می آید که عمدۀ تفاوت ها عبارت اند از:
۱. فؤاد تنها به انسان نسبت داده شده؛ ولی قلب هم به انسان و هم به جنّ نسبت داده شده است.
۲. کارکرد معرفتی فؤاد تنها رؤیت و تقلّب ذکر شده است؛ ولی قلب کارکردهای معرفتی فراوانی دارد.
۳. در قرآن دو مانع برای کارکرد فؤاد ذکر شده (انکار آیات الله و استهزاء)؛ ولی برای قلب موانع بسیاری بیان شده است. قلب در انسان و حیوان محل ادراک است، خود قلب می تواند در ادراک لایه های گوناگونی داشته باشد و به همین خاطر کارکردهای متنوعی دارد. از این رو، در دستگاه معرفتی قرآن، باید به جای صورت ذهنی، از واژه ای مانند ادراک قلبی استفاده کرد و لایه های معرفتی قلب را شناخت. از سوی دیگر در علم الهی و جمادات و حیوانات قلب جایگاهی ندارد؛ لذا در تعریف علم باید این مطلب را نیز در نظر گرفت (نصرتی، ۱۳۹۰، ص۱۱۳ و ۱۱۴).
۲-۳. معناشناسی فؤاد بر اساس هم نشینی با «ربط»
یکی از آیات بسیار کلیدی در معناکردن واژۀ «فؤاد»، آیه ای است که مربوط به تولد حضرت موسی(ع) و به نیل انداختن صندوق ایشان به دست مادرشان به دستور خداوند است. این آیه در سورۀ قصص آمده و کل آیه چنین است: «وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إِنْ کادَتْ لَتُبْدی بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ(قصص:۱۰)، و دل مادر موسى تهى گشت.
اگر قلبش را استوار نساخته بودیم تا از ایمانآورندگان باشد، چیزى نمانده بود که آن را افشا کند. در این آیۀ کریمه واژۀ فؤاد هم نشین با «ربطنا» شده است که می تواند ما را به مرادمان یعنی فهم معنای «فؤاد» در قرآن نزدیک کند. در قرآن پنج بار مشتقات ریشه «ربط» وارد شده که سه نمونه آن با قلب هم نشین شده است و دو نمونه آن این گونه نیست (آلعمران:۲۰۰ و انفال:۶۰) و در هر پنج نمونه مادۀ اصلی آن یعنی بستن، محکم کردن و ثبات وجود دارد (ابن منظور، راغب اصفهانی، فراهیدی، مصطفوی و قریشی).
قبل از پرداختن به معناشناسی «ربط» توضیح مختصری از کلمۀ «فارغاً» در آیه بیان کنیم. معجم الوسیط در دو جا از این کتاب لغت، سه معنا بیان کرده است که اهم بیانات مفسرین هم، به همین سه بر می گردد. در یک جا نوشته: «خالیاً من الصبر والعقل» (ابراهیم مدکور، ص۷۱۴)، فارغ یعنی خالی از صبر و عقل. و صاحب مجمع گفته: خالیاً من الصبر او فارغا عن الاهتمام به(طریحی، ج۵، ص۱۴)، خالی از صبر؛ یعنی خالی از توجه و اهتمام به آن، که این همان معنای لغوی فؤاد یعنی حرارت است.
برای دومین معنا نوشته: «لا همّ عنده ولا حَزَن» (ابراهیم مدکور، ۱۴۲۵، ص۷۰۰)؛ یعنی نگرانی و اضطراب ندارد که این به معنای سکینه، آرامش و سکون است. و معنای سوم را این گونه بیان کرده است: «سیئی الحال» (ابراهیم مدکور، ۱۴۲۵، ص۷۰۰) که این به معنای پریشانی، بی قراری و آرامش نداشتن است و برگشت به معنای اول می کند. آیۀ الله مصباح دو احتمال را در این زمینه جایز دانسته اند: خالی شدن دل و آرامش (مصباح یزدی، ۱۳۸۶، ص۳۹۲).
مرحوم مصطفوی هم می نویسد: و التحقیق: أنّ الأصل الواحد فی المادّه: هو التخلّى عن اشتغال، والخلاء أعمّ من أن یکون خالیا من السکینۀ او خلافها (مصطفوی، ۱۳۶۸، ج۹، ص۶۹). اصل واحد در این ماده، اشتغال نداشتن است که خالی بودن اعم از این است که خالی از سکینه باشد یا خلاف سکینه.
علامه بعد از معنا کردن مفردات آیه می نویسند: و مراد از فراغت قلب مادر موسى این است که دلش از ترس و اندوه خالى شد، و لازمه این فراغتِ قلب این است که دیگر خیال هاى پریشان و خاطرات وحشتزا در دلش خطور نکند و دلش را مضطرب نکند و دچار جزع نشود و در نتیجه اسرار فرزندش موسى را که مىبایست مخفى کند، اظهار نکند و دشمنان پى به راز وى نبرند و معنای مستفاد خود را، سیاق آیه می داند که سبب اظهارنکردن مادر موسى همانا فراغت خاطر او بوده و علت فراغت خاطرش ربط بر قلبش بود که خدا سبب آن شده است و مجموع این جملات یعنى «إِنْ کادَتْ لَتُبْدِی بِهِ» تا آخر آیه، در مقام بیان جمله «وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً» است. (طباطبایی،۱۴۱۷، ج۱۶، ص۱۳و۱۴).
مرحوم مصطفوی دراین زمینه می نویسد: اصل واحد «ربط» بر بستن و ثبات دلالت می کند، و تحقیق مطلب اینکه اصل واحد در این ماده، اطمینان و توثیق و بستنی است که متعلق به چیزی یا موضوعی است تا آن را بر همان حالت ثابت نگه دارند. پس از این مطلب ظاهر می شود که مفاهیمی مثل ثبوت، وثوق، لزوم و استواری از آثار و لوازم آن اصل است (مصطفوی، ۱۳۶۸، ج۴، ص۲۸). پس ربط به معنای بستن و پیوستگی است که لازمۀ آن ثبات است. سپس به توضیح کاربرد آن در قرآن می پردازد و می نویسد: «وَرَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا» (کهف: ۱۴) اشاره به مرتبه ای از محکم شدن نفس و قلب و ثبوت به هنگام سختی هاست.
و ثبوت و محکم شدن قلب، مضطرب و متزلزل نبودن است. و این اولین مرتبه محقق شدن ایمان و طمأنینه در قلب است، و این نزدیک به نزول سکینه در این کلام خداوند است: «فَأَنْزَلَ السَّکِینَه عَلَیْهِمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً»؛ اما کاربرد ربط با حرف «علی»، اشاره به این است که رباط (ثبات و سکینه) بر قلب وارد می شود، و معنا این می شود که: بستیم و ثابت کردیم قلوب ایشان را «إِنْ کادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها» (قصص:۱۰)؛ یعنی اگر ثابت نکرده بودیم و ضبط نکرده بودیم او را بر استقامت و ایمان، آن را آشکار می کرد. «وَلِیَرْبِطَ عَلى قُلُوبِکُمْ وَُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ» (انفال:۱۱)، (مصطفوی، ۱۳۶۸، ج۴، ص۲۹).
کلمه دیگری که در این شبکه معنایی خود را نشان می دهد «سکینه» است؛ چون هر دو کلید واژۀ با «علی قلوب» هم نشین است که معنای این دو واژه را بسیار به هم نزدیک می کند و اینک بررسی آن: این ماده با مشتقات آن در قرآن ۶۹ بار بیان شده است که پنج نمونه آن با مطلب ما هم خوانی دارد که در ادامه به بررسی آن می پردازیم: «هُوَ الَّذی أَنْزَلَ السَّکینَه فی قُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ لِیَزْدادُوا إیماناً مَعَ إیمانِهِم»(فتح:۴) که در این آیه «قلوب» ظرف نزول سکینه است. در این آیۀ و سه آیه بعدی «فَعَلِمَ ما فی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکینَه عَلَیْهِمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَریباً»(فتح:۱۸)، «ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنینَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها» (توبه:۲۶)، «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها (توبه:۴۰)، «إِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّه حَمِیَّه الْجاهِلِیَّه فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنینَ»(فتح:۲۶) همه نمونه ها با انزل هم نشین شده که از باب انزال؛ یعنی نزول دفعی و از عالم بالا به رسول و مؤمنین است.
هم نشین دیگر قلب است که محل نزول سکینه است و در سه آیۀ دیگر که قلب وجود ندارد با «علی» متعدی شده که طبق قاعده جانشینی در معناشناسی همان قلب، ظرف دریافت سکینه است. از هم نشین های دیگر، انزال جنود رؤیت ناپذیر است که به نظر نویسنده این سطور عطف تفسیری همان «سکینه» است.
در آیه ۲۶ از سوره فتح «جعل» برای کفّار در مقابل «انزل» برای مؤمنان به کار رفته و «حمیّت» در تقابل جدّی با «سکینه» قرار گرفته است: إِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّه حَمِیَّه الْجاهِلِیَّه فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنینَ(فتح:۲۶) و این تقابل، معنا کردن هر دو کلمه را راحتر و سریع تر می کند و جالب آنکه ظرف حمیّت هم قلب است: إِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّه.
نتیجه اینکه «سکینه» جانشین بسیار قوی در قرآن برای «ربط» قلوب مؤمنان است که در معنای آن ثبوت، استقامت، استواری و محکم بودن نهفته است و چنین قلبی در قرآن، «فؤاد» نامیده شده است. و قلبی هم که ظرف حمیّت شده همان هوایی است که صفت افئدۀ کفار، قرار گرفته که وجه اشتراک آن حرارت و ثبوت است، خواه در راه خیر یا راه شرّ. ممکن است ثبات کفار در بی راهه که از معناشناسی فؤاد استخراج شد، از آیات زیر استنباط شود. مثل «وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَیْها بِکُفْرِهم» (نساء:۱۵۵) و «وَقالُوا قُلُوبُنا غُلْف»(بقره:۸۸) یا آیۀ «وَقالُوا قُلُوبُنا فی أَکِنَّه مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ وَفی آذانِنا وَقْرٌ وَمِنْ بَیْنِنا وَبَیْنِکَ حِجابٌ» (فصلت:۵) و آیۀ «وَجَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَکِنَّه أَنْ یَفْقَهُوهُ وَفی آذانِهِمْ وَقْر» (انعام: ۲۵، کهف: ۵۷، اسراء: ۴۶).
آیۀ بعدی دربارۀ «رباط» این آیه است: «إِذْ یُغَشِّیکُمُ النُّعاسَ أَمَنَه مِنْهُ وَیُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِیُطَهِّرَکُمْ بِهِ وَیُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطانِ وَلِیَرْبِطَ عَلى قُلُوبِکُمْ وَیُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ» (انفال:۱۱)، (یاد آرید) هنگامی که خواب راحت را بر شما فرو پوشاند برای اینکه از جانب او ایمنی یابید و از آسمان آبی می فرستاد که شما را به آن آب پاک کند و وسوسه و کید شیطان را از شما دور سازد و دل های شما را محکم و استوار کند و گام های شما را استوار بدارد.
در این آیه چند عامل برای ثبات قلب ذکر شده است و ربط قلب با ثبات قدم هم نشین شده است که ثبات قدم، عطف تفسیری همان ربط قلب است؛ به این صورت که ثبات قدم در عمل، ظهور همان قوت قلب و ثبات و استواری درونی و باطنی است.
آیه دیگر در سورۀ کهف آمده: «وَرَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً»(کهف:۱۴) که سه جانشین برای آن در قرآن آمده که یکی پس از دیگری همدیگر را تفسیر می کنند، به این ترتیب: إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَه أَلاَّ تَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّه الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (فصلت:۳۰)، إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ(أحقاف:۱۳)، وَأَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّریقَه لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً (جن:۱۶)، و اگر بر طریقه (اسلام و ایمان) پایدار بودند، قطعاً آب (علم و رحمت و رزق) فراوان نصیبشان می کنیم.
پر واضح است که عبارت «فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ» تفصیل دو عبارت مجمل «قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ» در دو آیه بعدی است. و عبارت «اسْتَقامُوا عَلَى الطَّریقَه» تفصیل «اسْتَقامُوا» در دو آیۀ دیگر است که تفصیل بیشتر آن در آیۀ منظور به این صورت «لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً» (کهف:۱۴) آمده است: وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَ مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً (کهف:۱۴) و دل های (پاک) آنها را سخت استوار و دلیر ساختیم آن گاه که آنها قیام کردند و گفتند: خدای ما پروردگار آسمان ها و زمین است و ما هرگز جز خدای یکتا هیچ کس را به خدایی نمی خوانیم که اگر بخوانیم سخت راه خطا و ظلم پیموده ایم.
نتیجۀ نهایی تر اینکه ربط قلب، پذیرش توحید (إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ) و استقامت بر «الطریق» است که چنین قلبی در قرآن بر آن واژۀ «فؤاد» اطلاق شده است.
۲-۴. معناشناسی فؤاد بر اساس هم نشینی با «ثبت»
واژۀ «فؤاد» در قرآن دو مرتبه با فعل «نثبّت» هم نشین شده و در هر دو مرتبه اضافه به ضمیر کاف شده که خطاب به مقام ختمی مرتبت(ص) است. و علت یکی از این تثبیت ها، قصه کردن انباء رُسل است (هود:۱۲۰) و علت دیگر نزول تدریجی قرآن است (فرقان:۳۲). یک بار با عبارت «مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَکَ» و دیگر بار با عبارت «لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ». اولین نمونه در سورۀ مبارکۀ هود واقع شده است به این صورت که خداوند می فرماید: «وَکُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَکَ وَجَاءَکَ فِی هذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَه وَذِکْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ» (هود:۱۲۰) و هر یک از انباء الرسل را بر تو حکایت مىکنیم، آنچه که دلت را بدان استوار مىکنیم و در این انباء(یا قصه) براى تو حق آمده و براى مؤمنان اندرز و تذکّرى است. این آیه تا آیۀ ۱۲۲ سیاقی واحد دارد و دربارۀ ایمان و مسائل معنوی است.
بحث از قصص انبیا(ع) به این لحاظ که آنان اُسوه دیگران هستند سودمند و آموزنده است؛ چنان که خدای سبحان به پیامبر گرامی(ص) فرمود: ما برای تثبیت قلب تو، اخبار پیامبران پیشین را برای تو گزارش می کنیم (جوادی آملی، تسنیم، ۱۳۸۸، ج۷، ص۱۸۴).
آشنایی با سیره سلف صالح، قلب خَلَف را آرامش میبخشد و او را چون سَلَف به صلاح و فلاح میرساند. از این رو خداوند به رسول اکرم(ص) میفرماید: قصههای انبیای پیشین را برای تثبیت قلب تو نقل میکنیم. خداوند سبحان که میفرماید: «ألا بذکر الله تطمئنُّ القلوب» (رعد:۲۸)، هم اوست که به انسان ها میآموزد که به یاد سیره انبیای الهی باشند تا قلوبشان اطمینان یابد؛ چون یاد خدا همراه با یاد اولیای او ظهور میکند؛ به دلیل اینکه آنان مظاهر یاد حق هستند. (جوادی آملی، سیره پیامبران در قرآن، ۱۳۸۹، ج۶، ص۴۰).
دومین نمونه در سورۀ مبارکۀ فرقان واقع شده است، به این صورت که خداوند می فرماید: «وَقالَ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَه واحِدَه کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَرَتَّلْناهُ تَرْتیلاً» (فرقان:۳۲)، کفار گفتند: چرا قرآن، نظیر الواح حضرت موسی(ع) یکجا نازل نشد؟ خداوند می فرماید: ما می خواهیم همواره ارتباط تو با وحی برقرار باشد تا هر لحظه از ما مدد بگیری و در سایه این ارتباط بتوانی موقعیت و مقام معنوی خود را تثبیت کنی (جوادی آملی، تسنیم، ۱۳۸۸، ج۹، ص۳۳۶). آنچه معهود نزد یهودیهاست این است که الواح موسی کلیم(ع) نزول دفعی داشت، چنانکه استظهار آن از برخی آیات قرآن کریم آسان است (سوره اعراف، آیات ۱۴۵، ۱۵۰، ۱۵۴)؛ ولی تورات که مشتمل بر اصول اعتقادی و احکام فقهی و حقوقی و اخلاقی است به تدریج نازل شد.
آیات ۳۴-۳۰ سورۀ فرقان سیاقی واحد دارند راجع به قرآن، تثبیت فؤاد، حقّ بودن قرآن (که در آیۀ ۱۲۰ سوره هود هم چنین مطلبی وجود دارد) و نهایتاً حشر این مجرمین و کفار است. همان طور که در مباحث معناشناسی مطرح است، هم نشینی دال بر تفاوت معنایی است؛ اما هم نشینی علاوه بر این، نشان از تقارب معنایی نیز دارد، مثلاً در هم نشین های توصیفی ما می بینیم که بیشترین کاربرد این هم نشین، در تقارب معنایی و کشف لایه های معنایی است اگرچه بر تفاوت معنایی نیز دال باشد.
این اصل در معانی و بیان هم وجود دارد که «إِذا اجْتَمَعَا افْتَرَقَا، وإِن افْتَرَقَا اجْتَمَعَا» (زبیدى، ۱۲۰۵ق، ج۷، ص۳۵۵) و بین مفسرین قرآن نیز پذیرفته شده است، مثلاً آیت الله جوادی آملی در چندین کتاب استناد به این اصل می کند که «تفصیل قاطع شرکت است» برای نمونه می نویسد: گرچه اقسام یاد شده از قبیل ضمانت، کفالت، شفاعت و مانند آن در آیۀ «وَاتَّقُوا یَوْماً لا تَجْزی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَلا یُقْبَلُ مِنْها شَفاعَه وَلا یُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ یُنْصَرُونَ» (بقره:۴۸) مشمول نام نصرت است؛ لیکن چون تفصیل قاطع شرکت است، مقصود از نصرت در این نمونه کمک جداگانهای است که با عناوین قبلی و از جمله شفاعت فرق دارد (جوادی آملی، تسنیم، ۱۳۸۸، ج۴، ص۲۲۵).
همان طور که مشخص است در این بیان هم تفاوت معنایی ظاهر است و هم تقارب معنایی و در نقد سخن فخر رازی می نویسد: نصرت چنانچه در برابر شفاعت قرار گیرد؛ چون تفصیل قاطع شرکت است مقصود از آن غیر از شفاعت است؛ لیکن هنگامی که مطلق ذکر شد و در قبال شفاعت قرار نگرفت شامل آن نیز میشود (جوادی آملی ۱۳۸۸، ج۱۲، ص۴۵۷ همچنین ج۱۳، ص۱۹۹، ۱۴: ۳۴۶ و…، اسلام و محیط زیست، ۱۳۸۸، ص۲۱۲، تحریر تمهیدالقواعد، ۱۳۸۷، ص۲۸۶، زن در آئینه جمال و جلال، ۱۳۸۸، ص۱۳۳ و منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ۱۳۸۹، ص۶۸).
در معناشناسی هم آمده که واژه ها در هم نشینی با یکدیگر و بافتی(سیاقی) که قرار می گیرند کسب معنا می کنند؛ به گونه ای که معنای آنها توسعه پیدا می کند یا ضیق می شود (صفوی، ۱۳۸۱، فصل سوم تا نهم). در این هم نشینی تثبیت بر فؤاد اثر می گذارد و معنای خود را منتقل به آن می کند. این دو آیه تثبیت قلب پیامبر با آیه ۱۰ قصص که ربط قلب مادر موسی(ع) را مطرح می کند، جانشین یکدیگرند. چنین قلبی در قرآن توصیف به مطمئنه و نفس مطمئنه شده است.
ثبت با فؤاد هم نشین شده؛ ولی هیچ یک از واژه های قلب، روح، نفس، لبّ، حجر و… با این کلمه هم نشین نشده است. همچنان که کلماتی که قرابت معنایی با «ثبت» دارند مثل شدد، حکم و… نیز هم نشین قلب نشده است. فقط «ربط» سه مرتبه هم نشین قلب شده که یک مرتبه دربارۀ مادر موسی(ع) (قصص:۱۰) و دوبار دربارۀ مؤمنین است (انفال:۱۱ و کهف:۱۴) که یکی با «یثبت به الاقدام» و دیگری در تقابل با «لقد قلنا اذاً شططا» قرار گرفته است (شطط: ظلم و دوری از حقّ. راغب مادۀ شطط) که در معناشناسی آن بیان شد که همان فؤاد است.
در پنج آیه هم قلب با «اطمینان» هم نشین شده که همه دربارۀ مؤمنین و مباحث ایمانی است (بقره:۲۶۰، آل عمران:۱۲۶، مائده:۱۱۳، انفال:۱۰ و رعد:۸) و این همان معنای فؤاد برای مؤمنین است که از معنای پایۀ قلب (تحول و انقلاب) خارج شده است. انسان مؤمن، چون هدف و راهی مشخص دارد، مطمئن و راحت است بدون اینکه سرگردان باشد. قرآن مؤمنان را میستاید و میفرماید: «فأنزل السکینه علیهم وأثابهم فتحاً قریباً» (فتح:۱۸) یا «أنزل السکینه فی قلوب المؤمنین»(فتح: ۴) پیامبر و مؤمنان را با سکونت و طمأنینه و آرامش میستاید. پس مؤمن در سکونت و آرامش و کافر در تردید است. انسان مردّد آرام ندارد و به مقصد هم نمیرسد (جوادی آملی، حکمت عبادات، ۱۳۸۸، ص ۴۵).
در مقابل با واژۀ «ثبت»، «سکن» و «طمن» واژگان «قلب»، «هوی» و تزلزل قرار دارد.
نتیجه
از مجموع مباحثی که طرح شد نتایجی به دست آمد که بیان می شود:
لغویان، حرارت را در مادۀ فؤاد در نظر دارند؛ اما از آیات قرآن نوعی ثبوت برای فؤاد در نظر گرفته شده که در حوزۀ ایمان مثبت است و در حوزۀ کفر منفی.
از جانشینی قلب و فؤاد (قصص:۱۰، نور:۳۷، انعام:۱۰) این نکته به دست می آید که شمول معنایی قلب وسیع تر از فؤاد است و فؤاد مؤلّفه هایی دارد که آن را نشان دار می کند. پس دایرۀ معنایی و کاربرد آن نسبت به قلب خاص تر و تنگ تر می شود.
فؤاد اختصاص به انسان دارد؛ ولی قلب به اجنّه هم نسبت داده شده است. مگر اینکه «افئدۀ من الناس» را عام بگیریم که شامل اجنّه بشود که جای تحقیق جداگانه دارد.
از نگاه به مجموع آیات فؤاد در می یابیم همه مربوط به مسائل ایمانی، معنوی و آخرتی است؛ پس آن ساحتی(بُعدی) از روح که درگیر این مسائل است فؤاد نامیده می شود که اگر رو به ایمان باشد ممکن است لبّ، نُهی، حِجر و… گفته شود و اگر رو به ایمان نداشتن: قلب، نفس و… .
یکی از هم نشین های فؤاد ربط قلب است و ربط قلب، پذیرش توحید (إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ) و استقامت بر «الطریق» است، که چنین قلبی در قرآن بر آن واژۀ «فؤاد» اطلاق شده است.
در قرآن «سکینه» جانشین بسیار قوی برای «ربطِ» قلوب مؤمنین است که در معنای آن ثبوت، استقامت، استواری و محکم بودن نهفته است و چنین قلبی در قرآن، «فؤاد» نامیده شده است.
از آیۀ «ولِتَصْغى إِلَیْهِ أَفْئِدَه الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَه» (انعام: ۱۱۳) بر می آید که معنای پایۀ فؤاد یعنی حرارت در آن موجود است و همین معنا برای مؤمنان تبدیل به سکینه و سکونت می شود.
ثبات کفار در بیراهه از معناشناسی فؤاد استخراج می شود (نسا:۱۵۵، بقره:۸۸، فصلت:۵، انعام:۲۵، کهف:۵۷ و اسراء:۴۶).
همۀ کارهای معرفتی و عاطفی و احساسی قلب را می توان به فؤاد نسبت داد؛ ولی در سطح بسیار بالا (ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى. نجم:۱۱). دلیل سطح بالا بودن عواطف و احساسات فؤاد را هم از خود مادّۀ فؤاد می توان فهم کرد (حرارت و توقّد).
در معنای فؤاد آنچه از تحول و تقلّبِ قلب است سلب می شود؛ بنابراین آیاتی مثل «أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (إبراهیم:۴۳)، و «نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ» (انعام:۱۱۰) و… توجیه، مناسب می شود. مثل شأنیت فؤاد شدن در آیه اول و قابلیت تحول و تقلّب در عین ثبات در آیۀ دوم که وجود اختیار تا لحظۀ مرگ دائمی باشد.
در آیۀ افئدتهم هواء، افئده برخی عین هواء دانسته شده، شبیه زیدٌ عدلٌ که مبالغه در عدالت و در این آیه مبالغه در هوی است و این مطلب ثبوت در هوی را می رساند. این نکته گرچه بظاهر تداعی پارادوکس می کند؛ اما با کمی دقت معلوم می شود.
در آیه ۲۶ از سوره فتح «جعل» برای کفّار در مقابل «انزل» برای مؤمنان به کار رفته و «حمیّت» در تقابل جدّی با «سکینه» قرار گرفته است و جالب آنکه ظرف حمیّت هم قلب است. نتیجه اینکه «سکینه» جانشین بسیار قوی در قرآن برای «ربط» قلوب مؤمنان است که در معنای آن ثبوت، استقامت، استواری و محکم بودن نهفته است. چنین قلبی در قرآن، «فؤاد» نامیده شده است و قلبی هم که ظرف حمیّت شده همان هوایی است که صفت افئدۀ کفار، قرار گرفته که وجه اشتراک آن حرارت و ثبوت است خواه در راه خیر یا راه شرّ.
در آیه ۱۱ انفال ربط قلب با ثبات قدم هم نشین شده است که ثبات قدم، عطف تفسیری همان ربط قلب است؛ به این صورت که ثبات قدم در عمل، ظهور همان قوت قلب و ثبات و استواری درونی و باطنی است.
در هم نشینی تثبیت و فؤاد این هم نشینی اثر می گذارد و معنای خود را به آن منتقل می کند. و این دو آیه که مربوط به تثبیت قلب پیامبر است، با آیه دهم قصص که ربط قلب مادر موسی(ع) را مطرح می کند، جانشین یکدیگرند. چنین قلبی در قرآن توصیف به مطمئنه و نفس مطمئنه شده است.
در مقابل با واژۀ «ثبت»، «سکن» و «طمن» واژگان «قلب»، «هوی» و «تزلزل» قرار دارد.
پی نوشت:
۳- برای نمونه: مقاتل بن سلیمان، ج ۲، ص ۵۳۰؛ سیوطی جلال الدین محمد، تفسیر جلالین، بیروت، مؤسسه النور للمطبوعات۱۴۱۶ ق، چاپ اول، ج ۱، ص ۲۸۷. طباطبایی محمدحسین، المیزان ج۷ ص۳۳۰ و کلاً ذیل آیاتی که واژه «فؤاد» در آن به کار رفته است.
مراجع
قرآن کریم.
ابراهیم مدکور (۱۴۲۵ق)، معجم الوسیط، قاهره: مجمع اللغه العربیه.
ابن ابی جمهور (۱۴۰۵ق)، عوالی اللئالی، مصصح مجتبی عراقی، قم: سید الشهدا.
ابن بابویه، محمد بن على (۱۳۸۵ش)، علل الشرائع، قم: مکتبه الداوری.
ابن منظور (بی تا)، لسان العرب، بیروت: دار صادر.
ایزتسو، توشیهیکو (۱۳۶۱)، خدا و انسان در قرآن، ترجمۀ احمد آرام، تهران: شرکت سهامی انتشار .
ایگلتون، تری (۱۳۸۰)، پیش درآمدی بر نظریۀ ادبی، ترجمه عباس مخبر، تهران: مرکز.
پاکتچی، احمد (۱۳۸۹)، درس نامۀ معناشناسی، تهران: دانشگاه امام صادق.
جرجانی، عبدالقاهر (۱۳۶۱)، اسرار البلاغه، ترجمۀ جلیل تجلیل، تهران: دانشگاه تهران.
جوادی آملی (۱۳۸۸)، اسلام و محیط زیست، قم: نشر اسراء.
— (۱۳۸۷)، تحریر تمهیدالقواعد، قم: نشر اسراء.
— (۱۳۸۴)، تفسیر تسنیم، قم: نشر اسراء.
— (۱۳۸۸)، حکمت عبادات، قم: نشر اسراء.
— (۱۳۸۸)، زن در آئینه جمال و جلال، قم: نشر اسراء.
— (۱۳۸۹)، سیره پیامبران در قرآن، قم: نشر اسراء.
— (۱۳۸۴)، معرفت شناسی در قرآن، قم: نشر اسراء.
—، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ۱۳۸۹، قم: نشر اسراء.
دیلمى، حسن بن محمد (۱۴۱۲ق)، إرشاد القلوب إلى الصواب، قم: جامعه مدرسین حوزه علمیه قم .
زبیدی، مرتضی (بی تا)، تاج العروس، بیروت: دارالهدایه.
زرین کوب، حمید (۱۳۵۴)، «تکامل بلاغت و بدیع در قرن چهارم و پنجم هجری»، مجلۀ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی، سال یازدهم، شماره دوم.
سبحانی، جعفر (بی تا)، مفاهیم القرآن، قم: موسسه امام صادق.
سکاکی، ابویعقوب یوسف (۱۴۰۷)، مفتاح العلوم، حواشی نعیم زرزور، بیروت: دارالکتب العلمیه.
سید رضی، ابو الحسن محمد بن حسین (بی تا)، تلخیص البیان عن مجازات القرآن، بیروت: دار الاضواء.
شمیسا، سیروس (۱۳۷۰)، بیان، تهران: فردوس.
— (۱۳۷۹)، درآمدی بر معناشناسی، تهران: حوزۀ هنری.
— (۱۳۸۰)، از زبان شناسی به ادبیات، تهران: حوزۀ هنری.
طباطبایی، محمد حسین (۱۴۱۷ق)، المیزان فی تفسیر القران، قم.
— (۱۳۷۴)، ترجمه المیزان، قم.
طریحی، فخر الدین بن محمد (۱۳۷۵)، مجمع البحرین، تهران: مکتبه المرتضویه.
علوی مقدم، محمد (۱۳۷۲)، در قلمرو بلاغت، مشهد: آستان قدس.
فراهیدی، خلیل بن احمد (۱۴۰۹ق)، العین، قم: نشر هجرت.
فیض کاشانى، محسن (۱۳۷۶)، المحجه البیضاء فى تهذیب الإحیاء، قم: موسسه نشر اسلامى جامعه مدرسین.
قرشی، علی اکبر (۱۳۷۱)، قاموس قرآن، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
قمی، علی بن ابراهیم (۱۳۶۷)، تفسیر القمی، قم: دارالکتب.
کلینى، محمدبن یعقوب (۱۴۰۷ ق)، کافی، تهران: اسلامیه.
مجلسى، محمد باقر(۱۴۰۳ ق)، بحار الأنوار، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
— (بی تا)، مرءاۀ العقول، بی جا: بی نا.
مختار عمر، احمد (۱۳۸۵)، معناشناسی، ترجمه سیدحسین سیدی، مشهد: دانشگاه فردوسی.
مکارم شیرازى، ناصر(۱۳۷۴)، تفسیر نمونه، تهران: دار الکتب الاسلامیه.
مصباح یزدی، محمدتقی (۱۳۸۶)، معارف قرآن جلد ۳-۱، قم: موسسه امام خمینی،.
مصطفوی، حسن (۱۳۶۸)، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، بی جا.
نصرتی، شعبان (۱۳۹۰)، پایان نامه ارشد، استاد راهنما دکتر هادی صادقی، دانشگاه علوم و قرآن حدیث قم.
نویسندگان:
مهدی حسن زاده: گروه معارف اسلامی دانشکده الهیات شهید مطهری دانشگاه فردوسی مشهد، ایران
سیدمحمد مرتضوی
دو فصلنامه پژوهش های زبانشناختی قرآن – پاییز و زمستان ۱۳۹۵.
انتهای متن/
https://qomna.ir/?p=81278