×

منوی سایت

اخبار ویژه

امروز : جمعه / ۱۲ تیر / ۱۴۰۵  .::.   برابر با : Friday, 3 July , 2026

 

ب. اقدامات عمار در امارت کوفه: دوران امارت عماربن یاسر از فعال ترین دوره های امارت کوفه در تاریخ صدر اسلام به شمار می رود که برخی از اقدامات وی در این زمان عبارت اند از:

رسیدگی به اموال سعدابن ابی وقاص: به نوﺷﺘﮥ بلاذری، خلیفه به عمار مأموریت داده بود تا دارایی سعدبن ابی وقاص، امیر پیشین کوفه را محاسبه و مصادره کند و عمار این کار را انجام داد (ر.ک: بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۱).

همکاری با نیروهای فتوح و حراست از مرزهای اسلامی: یکی از مأموریت های عمار دفاع از مرزهای اسلامی و مقابله با ارتش ساسانی بود که بخشی از این مهم با حضور مستقیم در فتوح و تشویق مسلمانان به شرکت در میدان جهاد و پشتیبانی آنان تأمین شد (ر.ک: ذهبی، ۱۴۱۴: ۶/۸۶). اقدام عمار در همکاری با سپاه بصره در فتح اصفهان (ر.ک: طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۳۹و۱۴۰)، تصرف ری (ابن حزم، ۱۴۱۸: ۴۰۴)، دستبی (ر.ک: ابن اعثم، ۱۴۱۱: ۲/۳۱۰)، دینور، ماسبذان و ماه دینار (ر.ک: خلیفه بن خیاط، ۱۴۱۵: ۸۶) و مشارکت در فتح شوشتر در راستای تقویت جبهه فتوح و گسترش مرزهای اسلامی بود (ر.ک: خلیفه بن خیاط، ۱۴۱۵:  81؛ دینوری، ۱۳۶۸:  129)..

تقسیم بیت المال و نظارت بر بازار: از دیگر اقدامات عمار تقسیم بیت المال، غنائم و عطایا بود (ر.ک: ابوعبید، ۱۴۰۸: ۴۳۰). همچنین بر امور بازار و معاملات نظارت می کرد و با متخلفان برخورد می کرد (بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۶)..

اهتمام در اقاﻣﮥ نماز و به ویژه نماز جمعه: عمار علاوه بر امارت کوفه، امیر صلاه هم بود (ذهبی، ۱۴۱۴: ۳/۲۲۳) و به اسلوب خاصی عمل می کرد؛ ازآن جمله بر اقاﻣﮥ فریضه نماز تأکید می کرد و مردم را از اینکه خلاف سنت رسول الله(ص) نماز بخوانند، بر حذر می داشت (النسائی، ۱۳۴۸: ۱/۵۵). زمانی که دید فردی بر روی چهارپایی نماز می خواند، او را به زمین پرتاب کرد و گفت نماز را باید بر زمین خواند (ر.ک: بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۵). کوتاه سخن می گفت و خطبه نماز جماعت و جمعه را خلاصه و رسا بیان می کرد.

وقتی از او پرسیدند چرا این گونه سخن می گویی از قول رسول الله(ص) نقل کرد که فرمودند: «أمَرَنا رسولُ الله- صلَّى الله علیْه وسلَّم – بإقْصار الخُطَبِ» (سجستانی، ۱۴۱۰: ۱/۲۴۷؛ حاکم، ۱۴۰۶: ۱/۲۸۹). به این ترتیب نشان داد که تابع سنت و شریعت است (دارمی، بی تا: ۱/۲۶۵؛ مسلم، بی تا: ۳/۱۲).

نشر معارف دین و اجرای احکام: برخی از نویسندگان اسلامی از این دوران با نام «عصر…من فتح الی فتح… و نعم الناس بنعمه الدین و الدنیا» یاد کرده اند (ابن حجر، ۱۴۱۵: ۱/ ۵۴). گسترش قلمرو اسلامی و رحلت رسول الله(ص) جامعه اسلامی و به ویژه تازه مسلمانان را با حجم وسیعی از پرسش ها و مراجعه ها مواجه کرد و دراین میان برخی صحابه مرجعیت بیشتری یافتند. عمار به ویژه در حدیث و علم الفقه مقامی رفیع داشت (النسائی، ۱۳۴۸: ۱/۱۶۸؛ احمدبن حنبل، بی تا: ۴/۲۶۵) و خود را به تبعیت از سنت رسول الله(ص) موظف می دانست (قزوینی، بی تا: ۱/۱۰۸و۱۴۸و۲۹۶و۵۲۷).

به همین علت عموم کوفیان و برخی صحابه براساس دیدگاه عمار عمل می کردند (برای نمونه ر.ک: احمدبن‎حنبل، بی‎تا: ۴/۲۶۳و۲۶۴و۳۱۹؛ قزوینی، بی تا: ۱/۱۸۸؛ و نیز در منابع شیعی: کلینی، ۱۳۸۸: ۲/۶۲؛ صدوق، ۱۴۰۴: ۱/۱۰۴؛ طوسی، ۱۳۶۳: ۱/۱۷۰و۱۷۳). همچنین عمار به بیان احکام اهتمام و جدیت فراوانی داشت. از مصادیق این مدعا حل ﻣﺴﺌﻠﮥ مردی بود که زنش را سه بار طلاق داده بود (ر.ک: بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۵).

عزل عمار از امارت کوفه و دلایل آن

اخبار موجود دربارﮤ مدت امارت عمار بر کوفه و اینکه چه کسی جانشین او شد، متفاوت است و در چند دسته درخور تفکیک است. دﺳﺘﮥ اول منابعی است که معتقدند عمار تا زمان قتل عمر و خلافت عثمان امیر کوفه بود و عثمان او را برکنار کرد (دیاربکری، بی تا: ۲/ ۲۶۶). برخی دیگر امارت عمار را یک سال می دانند و معتقدند که مغیرهبن شعبه جانشین او شد (ر.ک: ابن اعثم، ۱۴۱۱: ۲/۳۲۱).

 طبری و ابن کثیر که از طبری روایت کرده است، بر این عقیده اند که بعد از عمار جبیر بن مطعم بر کوفه منصوب شد؛ سپس عمر او را عزل کرد و مغیرهبن شعبه و به قولی سعد بن ابی وقاص را به جای او فرستاد (ر.ک: طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۴۴و ۱۶۵؛ ابن کثیر، ۱۴۰۷: ۷/۱۱۲و۱۱۳).

آنچه روشن است اینکه عمار در سال ۲۱ق بر کوفه منصوب شد (ر.ک: ابن کثیر، ۱۴۰۷: ۷/۱۱۲و۱۱۳و۱۲۵؛ ذهبی، ۱۴۱۴: ۳/۲۲۳) و یک سال پس ازآن، یعنی در سال ۲۲ق، برکنار شد (ر.ک: خلیفه بن خیاط، ۱۴۱۵: ۸۶). ازاین رو خبر دینوری که عزل او را به دوران خلیفه سوم نسبت می دهد، صحیح نیست (ر.ک: دینوری، ۱۳۶۸: ۱۳۹). به علاوه، برخلاف خبر دیاربکری، هم زمان با آغاز خلافت عثمان مغیرهبن شعبه امیر کوفه بود (ر.ک: خلیفه بن خیاط، ۱۴۱۵: ۹۰).

بادقت و تأمل در ابعاد شخصیتی عمار و فضای زمانی و مکانی که او در آن به سر می برد، باید گفت که ﻣﺴﺌﻠﮥ برکناری عمار از کوفه تصادفی نبود (ر.ک: ابن کثیر، ۱۴۰۷: ۷/۱۲۶)؛ چنان که بلاذری با عبارت «فتنهعظمیه» از آن یاد می کند (بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۷). بیشترِ اخبار مربوط به عزل عمار در کتاب الفتوح ابن اعثم آمده است؛ ولی روایت های جسته وگریخته ای هم در منابع دیگر در این خصوص ذکر شده است. براین اساس  عوامل متعددی در برکناری عمار نقش داشت که عبارتند از:

گرایش های فکری و عقیدتی عمار: عمار از کسانی بود که پس از ابلاغ رسول الله(ص) به ولایت و وصایت علی بن ابی طالب(ع) شهادت داد (کلینی، ۱۳۸۸: ۱/۴۵۰). او به کرات به احادیث نبوی(ص) استناد می کرد و همگان را به تبعیت از اهل بیت(ع) فرا می خواند (ر.ک: ابن عساکر، ۱۴۱۵: ۴۵/۳۵۶). برخی از وقایع مربوط به تقرب و جایگاه علی(ع) نزد رسول الله(ص) را این صحابه جلیل روایت کرده است که ازآن جمله باید به اختصاص ﻛﻨﻴﮥ ابوتراب از جانب رسول خدا(ص) به علی(ع) اشاره کرد (ر.ک: ابن هشام، ۱۳۵۵: ۲/۲۴۹و۲۵۰). عمار از رسول الله(ص) روایت می کند که فرمودند: « أنا أُقاتل عَلَی التَّنزیل و علیٌّ یُقاتِلُ عَلَی التَأویل» (ابن صفار، ۱۴۰۴: ۳۲۹).

ارادت عمار به خاندان پیامبر(ص) به ویژه در ﻣﺴﺌﻠﮥ وصایت و شایستگی اهل بیت(ع) برای جانشینی رسول الله(ص) بیشتر مشهود است. مرحوم کلینی از اصبغ بن نباته نقل می کند که پس از فتح بصره، گروهی از صحابه به نزد علی(ع) آمدند. ایشان از فضایل فرزندان عبدالمطلب سخن می گفتند. از آن حضرت خواستند تا در وصف آنها سخن بگویند.

آن حضرت پس از ذکر نام رسول الله(ص)، وصی او و حمزه و جعفربن ابی طالب در جایگاه بهترین شهدا،، به حسن(ع)، حسین(ع)، مهدی(عج) و سایر اهل بیت(ع) اشاره کردند و آیات ۷۰و۷۱ سورﮤ نساء را تلاوت کردند. در میان این افراد عمار هم حضور داشت (کلینی، ۱۳۸۸: ۱/۴۵۰). عمار در صحنه های مختلف از مقام الهی اهل بیت(ع) دفاع می کرد و به آرمان های آنها معتقد بود و کسانی را که اهل ناسزا و کینه بودند، مؤاخذه می کرد (ر.ک: ابن سعد،۱۴۱۰: ۳/۱۹۳).

این مقوله البته مدنظر خلیفه دوم بود؛ اما باتوجه به آنچه پیش از این در بحث علت های انتخاب عمار بیان شد، باید گفت عمر با آگاهی از گرایش های عقیدتی و سیاسی عمار، او را بر امارت کوفه منصوب کرد و از اعتقاد، مهارت و مدیریت عمار برای حل مسائل داخلی و پیشبرد اهداف فتوح و گسترش مرزهای شرقی بهره برد. اقدامات عمار در دوران امارت کوفه و تفاوت سلوک عقیدتی و سیاسی او با دیگر کارگزاران خلیفه بیان کنندﮤ آن است که عمار تربیت یاﻓﺘﮥ واقعی مکتب اسلام بود.

دیدگاه عمار دربارﮤ نظام خلافت قریشی: اخبار موجود دربارﮤ تبیین مواضع جدی عمار در برابر دستگاه خلافت و اندﻳﺸﮥ سیاسی حاکم بر جاﻣﻌﮥ اسلامی محدود است و تاحد تعجب برانگیزی در کانون تغافل تاریخی قرار گرفته است (بیضون، ۱۳۷۹: ۲۰۰). بااین حال همین گزارش های موجود نیز، بخش مهمی از مواضع عمار را در برابر تحولات سیاسی و ﻣﺴﺌﻠﮥ خلافت روشن می کند.

عمار زعامت و رهبری بر جاﻣﻌﮥ اسلامی را حق انحصاری اهل بیت(ع) می دانست. دلالت او نیز سیره و تدابیر رسول الله(ص) بود (ر.ک: زبیربن بکار، بی تا: ۳۱۲). عمار از رسول الله(ص) نقل می کند که دربارﮤ علی(ع) فرمودند: « طوبى لِمَن أَحبّک و صَدّق فیک وَ ویلٌ لِمَن أَبغضک و کذَّب فیک» (حاکم، ۱۴۰۶: ۳/۱۳۵) و نیز نقل می کند که فرمودند: «حقّ علیّ علیه السلام عَلَی المُسلِمین کَحقّ الوالدِ عَلَی وَلَدِه» (خوارزمی، ۱۴۱۱: ۳۲۱).

به نوﺷﺘﮥ یعقوبی پس از آشکارشدن ﻧﺘﻴﺠﮥ شورای سقیفه، عمار به همراه گروهی از مهاجران و انصار با ابوبکر مخالفت کرد و همگی در منزل علی(ع) تحصن کردند (ر.ک: یعقوبی، بی تا: ۱/۱۲۴و۱۲۵).

خبری که منابع روایی به نقل از ابن عباس آورده اند، دیدگاه عمار را بیشتر توضیح می دهد. ابن عباس نقل می کند در ایام حج مردی نزد عمر آمد و گفت آیا سخن آن مرد را شنیده ای که گفته است: «اگر عمر (امیرالمؤمنین) بمیرد به تأکید من با فلانی بیعت می کردم» (النسائی، ۱۳۴۸: ۴/۲۷۴)؛ «به خدا قسم بیعت با ابوبکر به جز فلته ای بیش نبود» (بخاری، ۱۴۰۱: ۸/۲۵؛ طبری، ۱۳۸۷: ۲/۴۴۵).۴ 

ابن ابی الحدید در شرح این عبارت می نویسد کسی که این کلام را گفت عمار بود (ابن ابی الحدید، بی تا: ۲/۲۳و۲۴)؛ عبارت اُخری کلامش این است که «لو قَد ماتَ عُمَر لَبایَعتُ علیّاً علیه السلام». درواقع سخن عمار هجو عمر بود که پیش ازاین عمار را هجو گفته بود (ابن ابی الحدید، بی تا، ۲/۲۵)؛ اما دیدگاه عمار در اعتراض به سقیفه و شتاب زدگی در انتخاب ابوبکر همان است که مورخان و محدثان اهل سنت هم به آن گواهی می دهند (طبری، ۱۳۸۷: ۲/۴۴۶؛ ابن حجر، بی تا: ۱۲/۱۳۱و۱۳۲). هرچند به تعظیم شیخین و بیعت سقیفه تردیدی نداشته باشند (ابن ابی الحدید، بی تا، ۲/۲۶به بعد؛ ابن حجر، بی تا: ۱۲/۱۳۸).

عمار پس از این نیز عثمان را شاﻳﺴﺘﮥ خلافت نمی دانست و نکوهش کنندﮤ کسانی بود که عثمان را در حکم جانشین عمر پذیرفته بودند (ر.ک: ابن قتیبه، ۱۴۱۰: ۱/۲۸). او اعتقاد داشت علی(ع) تنها کسی است که مردم دربارﮤ ایشان اختلاف نمی کنند (ر.ک: ابن عبدربه، ۱۴۰۴: ۳/تا۲۹۲۷).۵

اختلاف نظر عمار با دیگر کارگزاران خلیفه: مقارن با ایامی که ابوموسی اشعری از فتح بخشی از ایران فارغ شد و به بصره بازگشت، عمار از ولایت کوفه عزل شد. گزارش مؤلف تاریخ قم قرینه ای است که احتمال می رود میان این مسئله و عزل عمار رابطه ای وجود داشته باشد. در این کتاب آمده است که عمار و ابوموسی در امور نظامی و اداری عراق اختلاف نظر و مشاجره داشتند (ر.ک: قمی، ۱۳۶۱: ۲۹۸تا۳۰۱).

 با در نظر گرفتن اهمیت عراق برای نظام خلافت و روش معمول عمر در اعمال نظر و صدور حکم و همچنین جایگاه ابوموسی اشعری در فتوح شرق قلمرو اسلامی و ادارﮤ بصره، چنان که انتظار می رفت میانجیگری خلیفه به نفع ابوموسی به پایان رسید (ر.ک: ابن اعثم، ۱۴۱۱: ۲/۲۷۵و۲۷۶). ابن سعد بخش دیگری از کشمکش میان کوفه و بصره را در ادارﮤ مناطق مفتوحه و خراج و غنائم آن می داند (ر.ک: ابن سعد، ۱۴۱۰: ۳/۱۹۳).

عمار همچنین بر سر امور بیت المال، سهم کارگزاران حکومتی و شیوﮤ فهم و اجرای احکام دینی با عبدالله بن مسعود مشاجره هایی داشت. چنان که پیش ازاین بیان شد، آراء فقهی عمار متمایز از دیگران بود و در مسائل متعدد، با آراء شیخین تفاوت داشت؛ برای نمونه دربارﮤ غسل (ر.ک: سجستانی، ۱۴۱۰: ۲//۲۸۵؛ النسائی، ۱۳۴۸: ۱/۹۷)، تیمم و وضو (البخاری، ۱۴۰۱: ۱/۸۷و۸۸) و نیز روزه (البخاری، ۱۴۰۱: ۱/۲۲۹؛ سجستانی، ۱۴۱۰: ۱/۵۲۳؛ ترمذی، ۱۴۰۳: ۲/۹۷؛ ترمذی پس از ذکر حدیث عماربه نقل از ابو عیسی می نویسد این حدیث حسن صحیح است و بسیاری از اهل علم از صحابه و تابعان و روات مانند سفیان سوری، مالک بن انس، شافعی و غیره بر طبق آن عمل می کنند). از جهتی با بررسی آراء فقهی و حدیثی عبدالله بن مسعود روشن می شود که دیدگاه او قرابت بسیاری به آراء شیخین داشته است (برای نمونه دربارﮤ سلسله اسناد حاکم و نقل نظر احمدبن حنبل و یحیی بن مالک: ر.ک: حاکم نیشابوری، ۱۴۰۶: ۱/۱۳۹؛ بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۷).

اختلاف عمار و ابن مسعود همچنین در مسائلی مانند قرائت قران (احمدبن حنبل، بی تا: ۱/۱۰۹) و نماز جمعه و احکام آن دریافت می شود (احمدبن حنبل، بی تا: ۱/۴۵۹). به نوﺷﺘﮥ بلاذری وقتی به عمار خبر رسید که عبدالله بن مسعود خانه ای عظیم در کوفه بنا کرده است به او گفت: «خانه ای محکم بنا کردی و آرزوهای دست نایافتنی داری؛ درحالی که به زودی می میری» (بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۵).

روحیات کوفیان و شکایت های آنها: یکی از علت هایی که منابع برای عزل عمار آورده اند، شکایت کوفیان از او بود (طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۴۴). گزارش های موجود در بیان علت های شکایت، ناتوان و گاه دچار تعارض و ابهام اند؛ اما از لابه لای آنها برخی از انتظارات و روحیات کوفیان بازشناخته می شود (برای نمونه ر.ک: بیضون، ۱۳۷۹: ۲۰۴). در بررسی زمینه های فرهنگی حاکم بر روحیات کوفیان چندین محور باید بررسی شود که در ادامه تبیین می شود.

سه مقوﻟﮥ اسکان و فتوح و تقسیم غنائم از عمده مسائل مهم در شهرهای تازه تأسیس اسلامی بود (ر.ک: خلیفه بن خیاط، ۱۴۱۵: ۸۶).

 همین امر باعث می شد تا مردمان شهرهایی همچون کوفه در تصمیم های دستگاه خلافت اظهارنظر کنند و در عزل و نصب کارگزاران دخالت کنند و زبان به کذب و طعن امیران و صحابه بگشایند (ر.ک: بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۱و۱۶۷). ابن عبدربه از این روحیات با عبارت «مثالب کوفیان» یاد می کند (ابن عبدربه، ۱۴۰۴: ۷/۲۷۷). در توضیح این عبارت باید گفت بخش مهمی از روحیات کوفیان از فرهنگ جاهلی، اشرافیت قبیله ای، برتری جویی ناشی از تفاخرهای قومی و امتیازهای مالی و اجتماعی نشأت گرفته بود که به واﺳﻂﮥ فتوح به دست آمده بود.

کوفه در ابتدا پادگانی بود  که اعراب مسلمانی که در جنگ قادسیه حضور داشتند، در آنجا استقرار یافتند. اولین ساکنان آن اعراب و از عناصر شهری یمنی بودند. بیشترِ قبایل ساکن کوفه پس از رحلت رسول الله(ص) از اسلام برگشته بودند و منزلت آنان از مهاجران و انصار و ثابت قدمان در دین کمتر بود. علاوه بر اعراب که ترکیبی نامتجانس و ناهمگون داشتند، روادف (کسانی که به امید کسب غنائم جنگی به کوفه آمده بودند)، ایرانیان، بازرگانان، صنعتگران، هنرمندان، ادیبان و اهل ادیان و مذاهب دیگر رهسپار کوفه شدند و اسباب جدل های سیاسی و ایجاد محافل ادبی و علمی فراهم آمد. براین اساس ویژگی حاکم بر روانشناسی اجتماعی کوفه عبارت بودند از: «عدم اصالت عربی» و غلبه حس استقلال طلبی و میل به فرمانروایی و سرکشی (خاکرند، ۱۳۷۲: ۴۵و۴۶؛ نیز ر.ک: جعفریان، ۱۳۸۱: ۱۳۵).

از نظر بافت اجتماعی نیز به علت تنوع اقوام و تکثر آراء، چنان که در شهرهایی با سنت پایدار مرسوم بود، امکان وحدت اجتماعی و فرهنگی و فکری وجود نداشت و تضاد آنان در حوزه های مختلف حاکمیت و فرمانروایی و حدود اختیارات حکام و چگونگی عزل و نصب آنها همچنان مبهم و عامل اختلاف بود. به همین علت باید گفت جامعه شناسی سیاسی کوفه را روحیات نامتعادلی همچون اعتراض، نبود استقرار، ناآرامی و نبود رضایت شکل می داد که باید از آن باعنوان روح عراقی۶ یاد کرد.

مؤلفه های اصلی روح عراقی ﺳﻠﻂﮥ فرهنگ قبیله ای (خاکرند، ۱۳۸۹: ۲۷۰)، ناسازگاری، گرایش به تحکم و وجودنداشتن سنت های پایدار فرهنگی بودند که در نابودی و شکست هر حرکتی عامل مهمی به شمار می آمدند (خاکرند، ۱۳۷۲: ۳۹تا۴۶).

خصلت های اجتماعی نامتوازن و تعلق افراطی کوفه به سنت های قومی و قبیله ای بر تمام ابعاد نظام سیاسی و اجتماعی اثر می گذاشت. این درهم تنیدگی نگرش و رفتار اجتماعی که برخی از آن با تعبیر «عقل عربی» یاد می کنند چنان بود که در حکم مرجع قانون گذاری اجتماعی و عمل سیاسی، با تشریع و عقل دینی مقابله می کرد و در تغییرات اجتماعی به نفع عصبیت قبیله ای و پاسداری از سنت های قومی و فرهنگ پیشین عمل می کرد (نک: جابری، ۲۰۰۹: ۹۶ به بعد) و اگرچه فاقد بصیرت دینی بود، در برخی مواضع رنگ وبوی دینی هم به خود می گرفت (خاکرند، ۱۳۸۹: ۲۹۵).

درنتیجه در کنار حضور فعال جریان های سیاسی عقیدتی ناهمگرا در کوفه و همراهی و حمایت برخی از رهبران قبیله ای و نخبگان کوفی با گروهی از صحابه که در کوفه سکونت داشتند، فضایی بی ثبات و پر از تنش و درگیری را ایجاد کرده و باعث شده بود تا ساکنان کوفه در صحنه های مختلف تاریخی کنش های ناهمگونی داشته باشند.

برخی از کوفیان هوادار دستگاه خلافت بودند و برخی دیگر مطابق منافع قومی یا فردی به طور دائم در مواضع خود تجدیدنظر می کردند و قدری جدی تر آنکه رهبران قبیله ای در مجالس رسمی در جایگاه نمایندﮤ کوفیان ظاهر می شدند و مطالبات و انتظارات خود را در قالب نمایندگی ازطرف عموم مردم بیان می کردند.

براین اساس بود که از سلوک سیاسی عمار انتقاد می کردند و او را فردی سخت گیر می شناختند (طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۶۳). مغیرهبن شعبه اخلاق کوفیان را این گونه توصیف می کند: «و أهل الکوفه من ماه ألف لایرضون عَن أمیر و لا یُرضی عَنهُم امیر» (ابن کثیر، ۱۴۰۷: ۷/۱۲۶). همچنین وقتی خلیفه مکتوب شکایت کوفیان از عمار را دریافت کرد (ر.ک: طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۶۳)، دربارﮤ آنان این گونه سخن گفت: «من از کوفیان درمانده ام و از بدبختی ایشان طاقت من به سر آمده اگر امیر قوی و پرهیزگار بفرستم او را به فسق و فساد منسوب می کنند و اگر ضعیف باشد از او حساب نمی برند» (ابن اعثم، ۱۴۱۱: ۲/۳۲۱؛ نیز بنگرید به الرضی، بی تا: خطبه های ۲۸و۶۹و۱۲۵و۱۸۰).

کوفیان به این هم اکتفا نکردند و هیئتی مرکب از رهبران قبیله ای به مدینه فرستادند (ر.ک: طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۴۴).

عموم منابع تاریخی اشاره های دقیقی به گلاﻳﮥ کوفیان نکرده اند؛ اما از قراین موجود و برخی شکایت هایی که پیش ازاین از دیگر عمال خلیفه داشتند، به علت های نارضایتی آنها از عمار پی می بریم که از آن جمله زیاده خواهی ها و منش اعتراضی اشرافیت قومی (ر.ک: ابن کثیر، ۱۴۰۷: ۷/۱۲۵)، سهم خواهی بیشتر از غنائم حاصل از فتوح و مشارکت فعالانه در فرماندهی فتوح و ادارﮤ ایالت های شرقی بود (نک: : طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۶۱).

رهبران قبیله ای و کسانی که در عرﺻﮥ فتوح حضور فعال داشتند، به ویژه در حوزه های چگونگی گسترش مرزی، در تعامل با نیروهای نظامی بصره و تقسیم غنائم با عمار اختلاف نظر داشتند.

در توضیح این مطلب به خبر طبری استناد می شود که مطابق آن بصریان از عمار تقاضا کردند تا سهم بیشتری از غنائم و ادارﮤ ایالت ها را به آنها اختصاص دهد. لازﻣﮥ پذیرفتن این درخواست واگذاری بخشی از سهم کوفه به بصره بود. به همین علت عمار پیش از آنکه بخواهد تصمیمی بگیرد و دربارﮤ اختلاف بین بصره و کوفه میانجیگری کند، آنها را به عمر ارجاع داد. این اقدام عمار به مذاق کوفیان خوش نیامد؛ چراکه علاقه مند بودند خودشان این موضوع را حل وفصل کنند. ازاین رو به شدت اعتراض کردند و راهی مدینه شدند.

 طبری ذیل عنوان «ذکر عزل عمار عن الکوفه» و به نقل از اسناد خود، از سیف روایت می کند که عطارد که از سرداران فتوح بود استشهادی علیه عمار تنظیم کرد و در آن امارت عمار بر کوفه را زیر سؤال برد؛ نیز تصریح کرد که کوفیان امتثال امر عمار را نمی کنند. خلیفه هم عمار و گروهی از نمایندگان کوفی را به مدینه فراخواند. این گروه که از مخالفان سرسخت عمار بودند، تاجایی که ممکن بود علیه عمار سخن گفتند (ر.ک: طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۶۲و۱۶۳).

این خبر به نقل از سیف بن عمر تمیمی است و برای اهل پژوهش، سیف در حکم فردی جاعل و کذاب شناخته می شود؛ همچنین مطابقت محتوای گزارش با دیگر اخبار موجود در این زمینه معلوم می کند که هدف اصلی سیف تعقیب منافع قومی و دفاع از عصبیت عربی و درنتیجه ناکارآمد جلوه دادن اسلوب سیاسی عمار بود. این ادعا با استفاده از خبر بلاذری بیشتر درخور دفاع است. در این گزارش آمده است که عمار در فتح بخشی از عراق عجم با بنوعطارد بصره همکاری کرد و در ازای آن، سهمی از غنائم آن را برای کوفیان اختصاص داد؛ اما بنوعطارد شاکی شدند و با خطاب «ایها العبد الاجدع» به عمار اهانت کردند.

آنها همچنین نزد خلیفه از عمار شکایت کردند و خواهان آن بودند تا ماحصل فتوح به بصره اختصاص یابد (بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۱). روایت ذهبی نیز به آنچه بلاذری نوشته است، قرابت دارد با این تفاوت که ذهبی از ذکر جزئیاتی همچون نام قبایل بصری، اختلاف میان آنان با عمار و مسائلی از این قبیل خودداری کرده است (ذهبی، ۱۴۱۴: ۳/۲۴۲). براین اساس، خبر طبری بیشتر از آنکه به کوفیان بازگردد به شکایت بصریان از عمار و سیاست او برای سهیم کردن کوفیان در منافع حاصل از فتوح مربوط می شود.

مطابق آنچه از این بحث به دست آمد، روشن می شود بخشی از علت ‎های برکناری عمار از امارت کوفه به خواسته های کوفیان از او برای بهره مندی از سهم بیشتر در غنائم به دست آمده از فتوح و ادارﮤ ایالت ها بازمی گردد. دراین میان نقش اشرافیت قبیله ای و روحیات اجتماعی و فرهنگی حاکم بر این شهر باعث شد تا اعتراض و شکایت آنها از عمار ﺟﻨﺒﮥ سیاسی و افراطی به خود بگیرد.

. برتری جویی قبیله ای اعراب: ﻣﺴﺌﻠﮥ عصبیت های قومی و قبیله ای و تفاخرهای عربی یکی از مسائل جدی است که در برخورد اهل عراق و به ویژه کوفیان (ذهبی، ۱۴۱۴: ۳/۲۴۲) و حتی برخی صحابه و مشاهیر اسلامی در برابر عمار به چشم می خورد. آنها به طور معمول عمار را به عبارت «ایها العبد الاجدع» خطاب می کردند و به این ترتیب ضمن تحقیر نسب و خاستگاه او، بر تفاخرهای قبیله ای و اشرافی خود مباهات می کردند (ر.ک: بلاذری، ۱۹۵۹: ۱/۱۶۱).

 برتری جویی اعراب به ویژه با ﻏﻠﺒﮥ حکومت قریشی چنان شدت گرفت که حتی امکان این ادعا وجود دارد که به گونه ای نامتوازن به جنگی قومی قبیله ای تبدیل شود. عمار در نظام قبیله گرای قریش حسب و نسب برجسته اى نداشت و درنتیجه پذیرفته نشده بود (بیضون، ۱۳۷۹: ۲۰۶).

. خیانت و ناپایداری همراهان عمار: هم زمان با ورود عمار به کوفه، برخی از رجال این شهر نزد او آمدند و اظهار ارادت و همراهی کردند. شاید ازاین جهت بود که وقتی رهبران و اشراف قبیله ای کوفه زبان به سعایت و بدگویی از عمار بازکردند، او نیز هیئتی از رجال کوفه را به نمایندگی خود به مدینه فرستاد. این گروه ازیک سو به اصحاب رسول الله(ص) اظهار ارادت داشتند و ازدیگرسو در مقایسه با دیگران، به شیوه ای همدلانه با عمار مواجه شده بودند (ر.ک: ابن قتیبه، ۱۴۱۰: ۱/۱۰۹)؛ اما مسئله این است که وقتی هیئت کوفی وارد مدینه شدند نه تنها از عمار دفاع نکردند که با مخالفان او همدست شدند و تاحد ممکن از عمار سخن گفتند و او را به نداشتن تجربه کافی در سیاست و ناتوانی در ادارﮤ امور متهم کردند.

سعدبن مسعود ثقفى و جریربن عبداللّه بجلى ازجمله افرادی بودند که در این هیئت نمایندگی حضور داشتند. اتهام ها و سعایت ها چنان شدید بود که در تصمیم عمر در برکناری عمار نقش بسزایی ایفا کرد (ابن اعثم، ۱۴۱۱، ۲/۲۷۵و۲۷۶و۳۲۱). عمار این توطئه را درک کرد و به همین علت وقتی به مدینه بازگشت بخشی از حقایق را بازگو کرد (ر.ک: یعقوبی، بی تا: ۲/۱۵۵).

مقاومت شکنندﮤ عمر در برابر نفوذ اشراف قریش و نظام قبیله ای: برخی از نویسندگان معاصر بر این عقیده اند که «عمر مى خواست گسترش قدرت خود و قدرت والى با هم انجام گیرد؛ ولى این تجربه شکست خورد» و درنتیجه، به کسانی همچون مغیرهبن شعبه متوسل شد (شعبان، ۱۹۸۳: ۷۱). براساس خبر یعقوبی، خلیفه دوم حفظ بلاد و تحکیم قدرت را بر هر سیاستی اولویت می داد (ر.ک: یعقوبی، بی تا: ۲/۱۵۵). برخی دیگر از معاصران قدری جدی تر این موضوع را تعقیب کرده اند و بر این عقیده اند که عمر باوجودآنکه براساس قاعدۀ اولویت قریشى وارد درگیرى سیاسى شد، چون به دنبال تثبیت نظام سیاسی بود، از چارچوب قبیله ای فراتر رفت (بیضون، ۱۳۷۹: ۲۰۳).

 ازسویی سیاست عمر برای مقابله با اشرافیت قریش با موفقیت چشمگیری همراه نبود (مادلونگ، ۱۳۷۷: ۹۱). بادقت در این سه نظر به دست می آید که سیاست خلیفه دوم در به کارگیری نخبگان غیرقریشی و تأکید بر تمرکزگرایی سیاسی و اداری، برای تحکیم پایه های خلافت قریشی و کسب مشروعیت سیاسی بود که به واﺳﻂﮥ نفوذ اشراف قریش با تهدید مواجه شد.

به سخنی دیگر، سیاست تعیین حدودکردن برای قریش و استفاده از ظرفیت صحاﺑﮥ محمد(ص) که عمر مطرح کرد، درواقع فراهم آوردن فرصتی بود برای بازسازی قدرت و اعتبار قریش و تصفیه گروهی از نخبگان قریشی که بیش از آنکه به ثبات و ماندگاری در صحنه قدرت و برتری بیندیشند به منافع زودگذر فردی اکتفا کرده بودند و تعقیب اهداف نظام خلافت برخاسته از سقیفه را مانع می شدند.

عمر چنین می اندیشید که باتوجه به حساسیت نظام قبیله ای و سنت های برگرفته از اصول سیاسی و اخلاق اجتماعی رسول الله(ص) و آموزه های دینی، ضرورت دارد تا حضور نخبگان قریشی در صحنه مدیریت سیاسی محدود و زمینه ای فراهم شود تا دیگران و در رأس آنها اصحاب رسول الله(ص) بیشتر در جامعه حضور پیدا کنند. براین اساس لازم آمد تا خلیفه برنامه ای جدی و اجراشدنی تنظیم کند.

 به همین منظور دست به اقدامات مهمی زد که برخی از آنها عبارت اند از: تصفیه فرماندهان فتوح و برخی از صاحب منصبان حکومتی مانند خالدبن ولید و سعدبن ابی وقاص (ابن حجر ۱۴۱۵: ۱/۶۹۹)؛ بهره مندی از نظرهای دیگران به ویژه صحابه مانند امام علی(ع) (ابن حجر، ۱۴۱۵: ۲/۲۰۹؛ سیدرضی، بی تا: خطبه۱۴۶)؛ واگذاری مناصب نظامی و غیرنظامی به صحابه (ابن سعد،۱۴۱۰: ۷/۱۲۵؛ ابن اعثم، ۱۴۱۱: ۲/۲۸۹تا۲۹۰)؛ فراخوان عمومی جذب قبایل (ابن عبدربه، ۱۴۰۴: ۴/۱۰)؛ حمایت از جنگاوران و رهبران قبیله ای (ابن حجر، ۱۴۱۵: ۲/۸۹؛ ابن کثیر، ۱۴۰۷: ۴/۳۹)؛ دریافت نظرهای مردم و نظارت و حسابرسی بر کارگزاران خود (ر.ک: مسعودی، ۱۴۰۹: ۲/۳۰۶)؛ طراحی شورای شش نفره خلافت (یعقوبی، بی تا: ۲/۱۶۰و۱۶۱).

درک این سیاست برای همگان نه تنها میسر نبود که احتمال مخالفت و مقاومت در برابر آن هم وجود داشت. خلیفه دوم بر این امر واقف بود و از جانب اشرافیت قریش احساس خطر می کرد؛ ولی سیاست و برناﻣﮥ لازم را برای محدودکردن قدرت آنها نداشت (مادلونگ، ۱۳۷۷: ۹۱).

این مسئله در کنار سیاست خلیفه دوم برای مشورت با دیگران، به ویژه صحابه و گفتگو با نمایندگان شهری و پیگیری انتظارها و مطالبه ها و شکایت های آنها، بیان کنندﮤ ﻧﻜﺘﮥ اساسی دیگری است و آن القاء این تفکر که اختلاف نظر دربارﮤ برخی مسائل مهم مانند آنچه دربارﮤ جانشینی رسول الله(ص) بیان شد، امری طبیعی به نظر می رسد. مهم این است که جامعه تغییراتی کرده است که مطابق با آن، در حوزه های مختلف باید تجدیدنظر یا به عبارتی اجتهاد صورت بگیرد. بررسی اینکه این دیدگاه با سنت دینی سازگار است یا در شمار بدعت و انحراف از معیار به شمار می رود، از مجال این مقال بیرون است.

تأملی در اظهارنظر برخی از کسانی که با خلیفه دربارﮤ عمار سخن گفتند، بیان کنندﮤ این واقعیت است. یکی از شواهد این مدعا گفت وگوی میان خلیفه دوم و برخی از نمایندگان کوفه در مدینه است. دربارﮤ اینکه این گفت وگو به واﺳﻂﮥ شکایت کوفیان از عمار بود یا ابوموسی اشعری، در اخبار موجود اختلاف وجود دارد (ر.ک: طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۶۵؛ ابن کثیر، ۱۴۰۷: ۷/۱۲۶) که البته در صورت نفی آن از عمار، به برخی از اتهام هایی که به او زده شده بود (ر.ک: طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۶۳)، پاسخ داده می شود؛ اما باوجود قراین دیگری مثل انتصاب مغیره بر کوفه که مطابق اخبار موجود پس از عزل عمار رخ داد، این احتمال تقویت می شود که شکایت از عمار بوده است. این تردید و تصریح خبر در تبیین برخی از سیاست های موجود در دستگاه خلافت، ما را به تأمل در این روایت وادار می کند.

براساس این خبر وقتی عمر با اعتراض و شکایت کوفیان مواجه شد، از کسانی که درکنارش بودند، پرسید: «کدام یک بر امارت شایسته تر است: مرد ضعیفی که مسلمان و باتقواست یا کسی که قوی است؛ اما سخت گیر؟». مغیرهبن شعبه پاسخ داد: «مسلمان ضعیف دینش برای خودش است و ضعفش به ضرر تو و جمیع مسلمانان؛ اما مرد قوی فاجر، جورش به خودش برمی گردد و قوتش به نفع تو و همه مسلمانان است». خلیفه این کلام را تصدیق کرد (ابن اعثم، ۱۴۱۱: ۲/۲۷۵و۲۷۶).

آنچه محل پرسش است تناقض اخبار موجود دربارﮤ پاسخ مغیره و واکنش خلیفه به آن ازیک سو و تصمیم او در انتصاب مغیره به جای عمار ازسوی دیگر. این در حالی است که خلیفه خود از ضعف و سست اخلاقی مغیره آگاه بود. به گزارش پایگاه اطلاع رسانی خبر قم به نقل از طبری، علت برکناری عمار از امارت کوفه سخن چینی مغیره بن شعبه ثقفی و جریربن عبدالله بجلی و کوفیان بود (ر.ک: طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۶۳تا۱۶۷). به ویژه عزل عمار از امارت کوفه و جانشینی او با مکر و حیله مغیرهبن شعبه و صحبت های او با عمر ارتباط بسیاری داشت (ر.ک: ابن قتیبه،۱۴۱۰: ۱/۶۹).

حال آنکه چرا خلیفه کسی همچون مغیره را که چهرﮤ قبیح و نامقبولی داشت۷ به جای عمار گماشت، جای تأمل فراوان دارد. عجیب تر آنکه عمر خود، مغیره را می شناخت؛ چنان که به نوﺷﺘﮥ یعقوبی، وقتی کوفیان شکایت مغیره را نزد خلیفه بردند در جواب آنها گفت: «وقتی امیر مسلم و متقی را منصوب می کنم می گویید ضعیف است و وقتی امیری مجرم را منصوب می کنم می گویید فاسق است» (یعقوبی، بی تا: ۲/۱۵۵). خودِ عمار ازجمله کسانی بود که مکر و فسق مغیرهبن شعبه را افشا می کرد (ر.ک: ابن قتیبه، ۱۴۱۰: ۱/۶۹).

عمار که اهل ذکاوت و درایت بود به این سیاست خلیفه پی برده بود. به همین علت پس از بازگشت به مدینه خطاب به عمر چنین گفت: «من آن هنگام که آیه « وَنُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ» (قصص، ۵) را تلاوت کردی، دانستم که تو مرد عمل نیستی» (طبری، ۱۳۸۷: ۴/۱۶۴). براین اساس روشن می شود که توطئه قبیله ای، نفوذ اشراف قریش و نظام خلافت در برکناری عمار سهم بسزایی داشته است.

ناکامی عمار در تحقق آرمان های اسلامی: برخی دیگر از نویسندگان معاصر بر این باورند که عمار در تحقق اهداف نظام خلافت در ادارﮤ ولایت کوفه تجرﺑﮥ کافی نداشت و همین امر باعث شد تا خلیفه به افراد باتجربه رجوع کند (شعبان، ۱۹۸۳: ۷۱). درحالی که پر واضح است نه عمار فرد بی تجربه و بی کفایتی بود و نه کسی همچون عمر بدون در نظر گرفتن شایستگی و سوابق عمار، او را برای امارت شهر مهمی همچون کوفه گماشته بود. براساس آنچه در این مقاله آمد باید گفت که عزل عمار نتیجه توطئه ای مشترک بود که گروه های مختلف در آن نقش داشتند.

نتیجه

۱. در انتصاب عمار بر امارت کوفه و برکناری او عوامل بسیاری دخیل بوده است. دراین میان ساﺑﻘﮥ دیرﻳﻨﮥ عمار در اسلام و عصر رسول الله(ص) در کنار ویژگی های شخصیتی و منش اجتماعی عمار، اوضاع عمومی جامعه اسلامی، سیاست دستگاه خلافت در ادارﮤ جاﻣﻌﮥ اسلامی، مواجهه خلیفه دوم با مسائل جدید درونی و بیرونی که پیش ازاین سابقه نداشت، ادارﮤ شهرهای تازه تأسیس اسلامی به ویژه کوفه و موقعیت محیطی و فرهنگ عمومی جامعه نقش مؤثری را ایفا می کرد؛ اما مهم ترین مسئله در انتخاب عمار، از روحیات حاکم بر جامعه اسلامی عربی نشأت گرفته بود و سیاست های قبیله ای و گرایش های عقیدتی کمتر در این زمینه نقش داشتند. همین مسائل در برکناری او از امارت کوفه نقش مستقیمی داشتند.

۲. بخشی از انگیزه های خلیفه دوم از انتصاب عمار بر امارت کوفه به زمینه های اجتماعی و مدیریت امور مرزی و نیروهای فتوح و ناتوانی امیران پیشین کوفه و مطالبات کوفیان بازمی گشت. علاوه براین، سوابق عمار در دوران رسول الله(ص) و مشارکت فعال در فتوح شام و عراق و حضور در شهر تازه تأسیس کوفه، در انتصاب او بر کوفه اثرگذار بود. عمار در دوران امارت بر کوفه در تعامل با خلیفه دوم و زیر نظر او عمل می کرد و ضمن حضور فعال و مثبت در فتوح و دفاع از مرزهای شرقی، در پاسخ گویی به مطالبات کوفیان اهتمام فراوانی داشت.

۳. سلوک مدیریتی عمار براساس سیرﮤ قولی و عملی پیشوایان معصوم و همسو با آموزه های دینی و سنت و ﺗﺄییدشدﮤ ایشان بود که تدبیر، بردباری، ساده زیستی، مردم داری، تأکید بر ارزش ها و فرهنگ دینی، دفاع از حق و پرهیز از بدعت و انحراف از آن جمله بود. بااین حال پس از گذشت یک سال و چند ماه از امارت عمار بر کوفه، خلیفه دوم او را معزول کرد و سکان ادارﮤ کوفه را به کسان دیگری سپرد.

۴. عوامل مختلفی در برکناری عمار نقش داشتند که برخی از آنها عبارت اند از: اشرافیت قبیله ای کوفه، توطئه قریشی گرایی، تفاخرطلبی قومی، نظام قبیله ای، سنت های اجتماعی برخاسته از تفکر جاهلی و روحیات ناسالم و اعتراضی کوفیان که به طور حتم در تقابل با سنت رسول الله (ص) و آموزه های وحیانی قرار داشت.

۵. به نظر می رسد ضربه هایی که سنت های عربی، نظام قبیله ای و تفاخرطلبی قومی و صنفی در این دوران، ایام امارت کوفه، بر عمار فرود آوردند، بسیار سخت تر و عذاب آور از شکنجه هایی بود که اجداد جاهلی آنها در بیابان های تفتیده مکه بر بدن او وارد کردند. از این نظر استقامت و سلامت عمار در این عرصه نیز ثابت کرد که او همواره از اصحاب واقعی رسول الله(ص) است و همراه با حق و اهل بهشت است.

پی نوشت:

۴. مولف المصنف این سخن را با کمی تفاوت آورده است: «لَو ماتَ امیرالمؤمنین قُمنا إلی فُلانٍ فَبایَعناهُ إن کَانَتْ بَیْعَه أَبِی بَکْرٍ فَلْتَه» (ابن ابی شیبه، ۱۴۰۹: ۷/۶۱۵).

۵. یکی از دیدگاه های مهم درباره مواضع عمار به نظام خلافت، دیدگاه ابراهیم بیضون است. بیضون بین سه مقوله نظام خلافت، تداوم قدرت قریش و نفوذ اشرافیت قبیله ای نسبت مستقیم برقرار کرده است و معتقد است حکومتی که پس از رسول الله (ص) شکل گرفت «یک امر قریشى است» و دیگران و ازآن جمله انصار و غیرقریش از امتیازات آن بی بهره بودند. آنچه محل بحث و نقد است اینکه بیضون علت های حضور عمار در صحنه سیاست و مخالفت با سقیفه و خلافت را جنگ جناح ها بر سر قدرت و در موضع همسان با انصار قرار می دهد و قدری صریح تر معتقد است دلیل اصلی قرابت و همراهی عمار با اهل  بیت (ع)، بازگشت به موقعیت اجتماعی خود در زمان رسول الله (ص) و مقابله با سنت های قومی و نظام قبیله ای در حال احیاء بود (بیضون، ۱۳۷۹: ۲۰۰ و ۲۰۱). موضوعی که والیسی باعنوان محرومیت مشترک از آن نام می برد (,yelse1973 به نقل از بیضون، ۱۳۷۹: ۲۰۰ و ۲۰۱). البته بررسی دقیق و ارزیابی این دست موضوعات مجال دیگری را می طلبد؛ اما نباید غافل بود که فضایل و شخصیت عمار که بخشی از آنها به واسطه رسول الله (ص) و بخشی دیگر به نقل از صحابه و منابع اسلامی در همین مقاله آمد، چنین زعمی که هدف عمار را در جهت رفع محرومیت اجتماعی های فردی بداند، با تردید و حتی انکار مواجه می سازد. بیضون در ادامه برخی از نکات پیشین خود را بازبینی می کند و به آن شک می کند؛ اما برای هیچ کدام علت و شاهدی نیاورده است (بیضون، ۱۳۷۹: ۲۰۱).

۶. این اصطلاح از علایلی است (العلایلی، ۱۹۷۲: ۴۹) که خاکرند از آن برای تحلیل روانشناسی کوفیان بهره برده است (خاکرند، ۱۳۷۲: ۴۵).

۷. امام علی (ع) درباره مغیره خطاب به عمار فرمود: «دَعْهُ یَا عَمَّارُ فَإِنَّهُ لَمْ یَأْخُذْ مِنَ اَلدِّینِ إِلاَّ مَا قَارَبَهُ مِنَ اَلدُّنْیَا وَ عَلَى عَمْدٍ لَبَسَ عَلَى نَفْسِهِ لِیَجْعَلَ اَلشُّبُهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ» (سیدرضی، بی تا، کلام ۴۰۵: ۹۵).

مراجع

کتابنامه

. ابوعبید، قاسم، (۱۴۰۸)، الأموال، تصحیح محمدخلیل هراس، بیروت: دارالفکر.

. ابن ابی الحدید، (بی تا)، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، بیروت: داراحیاء الکتب العربیه.

. ابن ابی شیبه، (۱۴۰۹)، المصنف، تحقیق سعید محمد اللحام، بیروت: دار الفکر.

. ابن صفار، محمدبن حسن، (۱۴۰۴)، بصائرالدرجات، تحقیق کوچه باغی، طهران: الاعلمی.

. ابن اعثم، (۱۴۱۱)، الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت: دارالاضواء.

. ابن حبیب، بی تا، المحبّر، تحقیق ایلزه لیختن شتیتر، بیروت: دارالآفاق الجدیده.

. ابن حجر، (۱۴۱۵)، الاصابه فی تمییز الصحابه، بیروت: دارالکتب العلمیه.

. —، (بی تا)، فتح الباری (شرح صحیح البخاری)، چ ۲، بیروت: دارالمعرفه.

. ابن حزم، (۱۴۱۸)، جمهره انساب العرب، بیروت: دارالکتب العلمیه.

. ابن سعد، (۱۴۱۰)، الطبقات الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، بیروت: دارالکتب العلمیه.

. ابن شبّه، (۱۴۱۰)، تاریخ المدینه المنوره، تحقیق فهیم محمد شلتوت، چ ۲، قم: دارالفکر.

. ابن عبدالبرّ، (۱۴۱۲)، الاستیعاب فی معرفه الصحاب، تحقیق علی محمد البجاوی، بیروت: دارالجیل.

. ابن عبدربه، (۱۴۰۴)، العقدالفرید، تصحیح مفیدمحمد قمیحه، بیروت: دارالکتب العلمیه.

. ابن عساکر، (۱۴۱۵)، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق علی شیری، بیروت: دارالفکر.

. ابن قتیبه، (۱۴۱۰)، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، بیروت: دارالاضواء.

. ابن کثیر، (۱۴۰۷)، البدایه و النهایه، بیروت: دارالفکر.

. ابن هشام، (۱۳۵۵)، السیرهالنبویه، حققّها و شرّحه مصطفی السقا، ابراهیم الابیاری، عبدالحفیظ شبلی، القاهره: مکتبه مصطفى البابی الحلبی، افست تهران: مکتبه الصدر.

. احمد بن حنبل، (بی تا)، مسند احمد، بیروت: دارصادر.

. بخاری، محمدبن اسماعیل، (۱۴۰۱)، صحیح البخاری، بیروت: دارالفکر.

. بلاذری، احمد، (۱۹۵۹ م)، الانساب الاشراف، تحقیق محمد حمیدالله، بی جا: دارالمعارف.

. بیضون، ابراهیم، (۱۳۷۹)، رفتارشناسی امام علی (ع) در آیینه تاریخ، ترجمه علی اصغر محمدی سیجانی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.

. ترمذی، محمدبن عیسی، (۱۴۰۳)، سنن الترمذی، تحقیق عبدالرحمن محمد عثمان، بیروت: دارالفکر.

. جابری، محمدعابد، (۲۰۰۹)، تکوین العقل العربی، بیروت: مرکز دراسات الوحده العربیه، آذار.

. جعفریان، رسول، (۱۳۸۱)، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (علیهم السلام)، قم: انصاریان.

. الحاکم نیشابوری، محمد، (۱۴۰۶)، المستدرک، بیروت: دارالمعرفه.

. حمیری کلاعی، (۱۴۲۰)، الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله (ص) و الثلاثه الخلفاء، بیروت: دارالکتب العلمیه.

. خاکرند، شکرالله، (۱۳۷۲)، علل شکل گیری خوارج، بی جا: سازمان تبلیغات اسلامی.

. —، (۱۳۸۹)، سیر تمدن اسلامی، قم: بوستان کتاب (دفتر تبلیغات اسلامی).

. خزاعی، علی، (۱۴۱۹)، تخریج  الدلالات السمعیه، بیروت: دارالغرب الاسلامی.

. خلیفه بن خیاط، (۱۴۱۵)، تاریخ خلیفه بن خیاط، تحقیق فواز، بیروت: دارالکتب العلمیه.

. خوارزمی، الموفق بن احمد، (۱۴۱۱)، المناقب، تحقیق المحمودی، چ ۲، قم: موسسه النشر الاسلامی.

. دارمی، عبدالله، (بی تا)، سنن الدارمی، دمشق: مطبعه الاعتدال.

. دیاربکری، حسین، (بی تا)، تاریخ الخمیس، بیروت: دارصادر.

. دینوری، ابو حنیفه، (۱۳۶۸)، اخبارالطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر، قم: منشورات الرضی.

. ذهبی، محمد، (۱۴۱۴)، تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر والأعلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، چ ۲، بیروت: دارالکتاب العربی.

. زبیر بن بکار، (بی تا)، الأخبارالموفقیات (کتاب السابع)، تحقیق سامی مکی العانی، بغداد: حماء التراث الاسلامی.

. سجستانی، سلیمان بن اشعث، (۱۴۱۰)، سنن ابی داوود، تحقیق سعیدمحمد اللحام، بیروت: دارالفکر.

. سیدرضی (الرضی)، (بی تا)، نهج البلاغه، تحقیق محمد عبده، بیروت: دارالمعرفه.

. شعبان، محمدعبدالحی، (۱۹۸۳ م)، صدرالإسلام و الدولهالأمویه، بیروت: الاهلیه.

. شیخ صدوق، (۱۴۰۴)، من لایحضره الفقیه، تحقیق غفاری، چ ۲، قم: جامعه المدرسین.

. —، (۱۳۸۶)، علل الشرایع، النجف: المکتبه الحیدریه.

. —، (۱۴۰۴)، عیون اخبار الرضا، بیروت: موسسه الاعلمی.

. —، الخصال، (بی تا)، تحقیق غفاری، قم: جامعه المدرسین.

. شیخ طوسی، (۱۳۶۳)، الاستبصار، تحقیق خرسان و تصحیح آخوندی، قم: دارالکتب الاسلامیه.

. طبری، محمدبن جریر، (۱۳۸۷)، تاریخ الطبری، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، چ ۲، بیروت: دارالتراث.

. القزوینی، محمد، (ابن ماجه)، (بی تا)، سنن ابن ماجه، بیروت: دارالفکر.

. العلایلی، عبدالله، (۱۹۷۲)، الامام الحسین، بیروت: دار مکتبه التربیه.

. قمی، حسن، (۱۳۶۱)، تاریخ قم، ترجمه حسن قمی، تصحیح جلال الدین تهرانی، تهران: توس.

. کلینی، محمد، (۱۳۸۸)، الکافی، تحقیق غفاری، چ ۲، بی جا: دارالکتب الاسلامیه.

. لسترنج، گای، (۱۳۳۷)، جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی، ترجمه محمود عرفان، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

. مادلونگ، ویلفرد، (۱۳۷۷ ش)، جانشینی محمد ( حضرت محمد (ص))، ترجمه احمد نمائی، جواد قاسمی، محمدجواد مهدوی و حمیدرضا ضابط، مشهد: آستان قدس رضوی.

. مسعودی، علی بن حسین، (۱۴۰۹)، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق اسعد داغر، قم: دارالهجره.

. مسلم بن حجاج نیشابوری، (بی تا)، صحیح مسلم، بیروت: دارالفکر.

. النسائی، احمدبن شعیب، (۱۳۴۸)، سنن النسائی، بیروت: دارالفکر.

. یعقوبی، احمد، (بی تا)، تاریخ یعقوبی، قم: دارصادر.

نویسنده:

مریم سعیدیان جزی: استادیار گروه معارف اسلامی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه اصفهان، ایران

فصلنامه پژوهشهای تاریخی شماره ۳۶

انتهای متن/

برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.