- نویسنده : حسین همتی نژاد
- ۲۶ آبان ۱۳۹۷
- کد خبر 92675
- ایمیل
- پرینت

روحانی شهید، حجتالاسلام والمسلمین شهید دکتر نعمت الله پیغان سال ۱۳۵۴ در زابل دیده به جهان گشود. دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت گذراند و سپس وارد حوزه امام صادق(ع) زابل شد. پس از آن وارد دانشگاه رضوی شد و کارشناسی علوم قرآن و حدیث را از این دانشگاه دریافت کرد. شهید دکتر نعمتالله پیغان با عزم تحصیل در سطح خارج فقه و اصول و کسب فیض از محضر علمای اسلام، وارد حوزۀ علمیۀ قم شد. او در سال ۱۳۸۲ در مقطع کارشناسیارشد علوم قرآن و حدیث شهرری پذیرفته شد.
نعمتالله در آخرین مأموریت تبلیغی به منطقه سیستان، در شامگاه ۲۵/۱۲/۱۳۸۴ در کویر تاسوکی توسط گروهک تروریستی جندالله و درحقیقت جندالشیطان به همراه ۲۲ نفر دیگر از هموطنانمان به شهادت رسید و در گلزار شهدای حضرت رسول اکرم(ص) شهرستان نیمروز به خاک سپرده شد.
آنچه در ادامه میخوانید حاصل گفتوگوی ما باخانم دکتر صدیقه لکزایی همسر حجتالاسلام و المسلمین دکتر «نعمت الله پیغان» شهید روحانی فاجعه تروریستی تاسوکی و خواهر سردار شهید حاج «حبیب لکزایی» و حجتالاسلام والمسلمین دکتر «نجف لکزایی» معاون اسبق مجمع جهانی اهل بیت (ع) و رئیس فعلی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی دفتر تبلیغات اسلامی است.
خانم دکتر صدیقه لکزایی عضو هیئت علمی دانشگاه زابل و مدرس دانشگاه آزاد اسلامی واحد زابل بود. ایشان در فاجعه تروریستی تاسوکی، حاضر در قربانگاه و شاهد شهادت همسر و نیز برادرزاده اش «مسلم لکزایی» بود. غم دیگری که در مقابل دیدگانش قرار گرفت این بود که برادرش «رضا لکزایی» در همان حادثه ربوده شد و به مدت پنج ماه در اسارت گروه جندالشیطان بود.
همچنین این بانوی محب اهل بیت(ع) و فرهیخته در سال ۱۳۹۱ شهادت برادر خود سردار حاج حبیب لکزایی را نیز تجربه کرد.
همه این مسائل تالمات روحی شدیدی برای ایشان به وجود آورد که نهایتا صبح روز شنبه پنجم خرداد ۱۳۹۷ و هم زمان با سالروز رحلت جانگداز نخستین بانوی مسلمان، حضرت خدیجه طاهره(س) در بیمارستان ولیعصر (عج) قم، پساز چند سال درگیری با بیماری، به ملکوت اعلی و به شوهر، برادر و برادرزاده شهیدش پیوست. این گفت وگو مدتی قبل از درگذشت این بانو با وی انجام شده بود.
سیّدمحمدمشکوهًْ الممالک
رفتار و اخلاق متعالی
مرحومه صدیقه لکزایی در رابطه با اخلاق و رفتار همسر خود این گونه گفت: یکی از ویژگیهای شهید تواضع بسیار زیاد بود؛ اخلاص، مهربانی و عطوفت و دوری از ریا، تعصبِ منفی و نفاق هم از دیگر ویژگی های بارز وی به نظر می رسید. باسواد بود اما هیچوقت سوادش را به رخ کسی نمیکشید. در یک کلمه «اهل جهاد با نفس» بود. این را میشد در رفتارش دید. شهید کمصحبت بود؛ اما سنجیده سخن میگفت. شاید مصداق بارز فرمایش امام حسن عسکری(ع) بود که میفرمایند: «فم الحکیم فی قلبه» یعنی ابتدا به عقلش رجوع میکرد و بعد از سبک و سنگین کردن، می گفت. در عین کمحرفی، همیشه لبخند بر لب داشت. مصداق بارز حدیث «المؤمن بشره فی وجهه وحزنه فی قلبه» بود. به هر حال عالَم طلبگی همراه با مشکلات زیادی است؛ ولی هنر این است که انسان بتواند این مشکلات را در درون خودش نگه دارد و در سطح جامعه ابراز نکند. میتوان گفت که شهید نعمت، از کسانی بود که اگر حزن و اندوهی هم در زندگی داشت که قطعاً برای همه پیش میآید، آن غم را در دل خودش نگه میداشت و وقتی به دوستان و آشنایان میرسید، حالت سرور و لبخند همراهش بود و در عین غم و ناراحتی، به هیچکس رو ترش نمیکرد.
آن جملۀ مهم
همسر شهید پیغان با اشاره به تاثیر بسزای شهید در پیشرفت خود گفت: من وقتى ازدواج کردم، دیپلم خیاطى داشتم. تمایلى هم نداشتم که تحصیلاتم را ادامه بدهم؛ اما با تشویقهاى شهید، با کمال میل و علاقه در رشتهاى غیر از رشتۀ خودم تحصیل را ادامه دادم. شهید مىگفت: «انسان به خاطر اینکه انسان است و شرافت دارد، باید یک کار انجام بدهد و آن فراگیرى علم و دانش و عمل به آن است». این جمله براى من خیلى بااهمیت بود و در زندگىام تأثیر بسزایى داشت؛ لذا من پابهپاى ایشان تحصیلم را ادامه دادم.
در طول دوران تحصیل، شهید خیلى به بنده کمک مىکرد؛ هم از لحاظ درسى و هم از لحاظ اعتقادى و اخلاقى و با توجه به اینکه بچه هم داشتیم، در کارهاى خانه هم کمک مىکرد. وقتى من کلاس داشتم و از کلاس برمىگشتم همه چیز در خانه مهیا بود. مىتوانم بگویم بیشتر از من کارهاى خانه را انجام مىداد. بااینکه من همواره یک شرمندگى را نسبت به خودم و فرزندانم در چشمهایش به خاطر مشکلات مادى مىدیدم؛ اما ایشان دست از آرمان و هدفش که تحصیل و تهذیب بود، برنداشت.
مثل دو دوست
مرحومه صدیقه لکزایی، ادامه داد: شهید در خانه و خانواده احترام زیادى براى پدر، مادر و من قایل بود. ما مثل دو دوست بودیم، دو یار! شهید کار زن در خانه را «محبت زن» مىدانستند، نه «وظیفۀ زن». معتقد بودند زن و شوهر باید با هم راحت باشند و در همۀ امور، حتى موارد جزئى با هم مشورت کنند.
وی تصریح کرد: متمرکز شدن روی مسائل علمی به صورت جدی فکر انسان را مشغول میکند، به اعصاب انسان فشار میآورد؛ با این حال یکی از نکات قوتی که در زندگی خانوادگی ایشان وجود داشت، این بود که با تمام این دغدغهها، برخوردش با خانواده حسنه و بلکه احسن بود؛ کاملاً این نکته را مراعات میکرد و مواظب بود که کار فکری و علمیاش لطمهای به رابطۀ دختری و پدری نزند. کارهاى بچه را انجام مىداد؛ حتى پوشک بچه را هم عوض مىکرد. گاهى اوقات هم با اعتراض دیگران روبرو مىشد که «چرا تو این کار را انجام مىدهى؟»، در پاسخ مىگفت: «بچه هم مال پدر و هم مال مادر است؛ بنابراین هر دو هم باید کارهاى بچه را انجام بدهند».
همسر شهید پیغان با بیان اینکه شهید همواره در کارهای منزل به من کمک می کرد گفت: اوایل که ما ازدواج کردیم، ماشین لباسشویى نداشتیم. بیشتر اوقات ایشان لباس مىشست. اگر هم من لباس مىشستم، فقط لباس خودم را مىشستم. در شهرستان هم خودش این کار را انجام مىداد. چادر من را هم شهید مىشست. وقتى مشکلى برایم پیش مىآمد، مرا مدیون مىکرد که به لباسها دست نزنم. اگر بگویم لباسهاى شهید را نه شستهام و نه اتو کردهام، راست گفتهام. اگرچه مشغلۀ همسرم زیاد بود، منزل را مرتب و آشپزى مىکرد. دستپختشان هم خوب بود، مىآمد داخل آشپزخانه و از من مىپرسید که چطور غذا درست مىکنى. من هم به ایشان در حین غذا درستکردن، نحوۀ پختن همان غذایى را که درست مىکردم، مىگفتم. در دفتری، تمام غذاهایى را که از من پرسیده بود، یادداشت کرده بود.
در دو یا سه ماه آخرى که با شهید زندگى مىکردم، منزلمان در طبقۀ سوم یک آپارتمان بود. ماه محرم و صفر، چون کلاسهاى حوزهشان تعطیل بود، بیشتر در خانه بود. من وقتى از کلاس به خانه مىآمدم، مىدیدم ایشان دو تا چاى ریخته، بعد با لبخند به من مىگفت بفرما! آمادۀ خوردن است. من وقتى با تعجب از شهید مىپرسیدم که تو از کجا مىدانستى که من الآن مىآیم، مىگفت که من از پنجره کشیک مىدادم تا همین که ببینمت برایت چاى بریزم تا وقتى به خانه مىرسى، آماده خوردن شده باشد.
اوایل ازدواج شاید، خیلی با روحیات هم آشنا نبودیم. اوایل و حتی این اواخر، من هر وقت از دیگران ناراحت و دلگیر میشدم، این ناراحتی را نمیتوانستم به شهید بگویم. وقتی ازدواج نکرده بودم ناراحتیام را مینوشتم و همین نوشتن را درد دل با خدا میدانستم. بعد هم پارهاش میکردم. لذا همان روش نوشتن را بعد از ازدواج هم ادامه دادم، با این تفاوت که دیگر نوشتهام را پاره نمیکردم و برای این نوشتهها یک دفتر انتخاب کرده بودم. شهید متوجه نوشتههای من شده بود، آنها را میخواند و گاهی اوقات هم به برخی از نوشتهها، در همان دفتر، بدون اینکه به من بگویند پاسخ میداد و یا گاهی از خودش دفاع میکرد.
یکی از یادداشتهای من در این دفتر مربوط میشود به روز زن. آن روز منتظر بودم ایشان به من تبریک بگوید. تا شب این انتظار طول کشید و از تبریک خبری نشد. با ناراحتی رفتم سراغ دفترم که ناراحتی خودم را از این بیتوجهی بنویسم. دفتر را که باز کردم دیدم ایشان قبل از من آمده و یک کارت پستال در دفتر گذاشته و به من تبریک گفته است.
بعدها وقتی مأموریت میرفت، من دلتنگیهایم را در همین دفتر مینوشتم و بعد که شهید برمیگشت، میخواند و پاسخش را مینوشت. این دفتر را الان هم دارم و گاهی اوقات میخوانم. اسم این دفتر را گذاشتهام «گلایههای من و جوابیههای شهید.» شاید یک وقتی چاپش کردم.
تاکید بر یادگیری قرآن
همسر شهید پیغان خاطرنشان کرد: وقتى دخترمان پنجساله بود، شهید به او قرآن یاد مىداد؛ به همین جهت دخترمان در ششسالگى مىتوانست بخواند و حروف الفبا و برخى کلمات ساده را بنویسد. وقتى هم که دخترمان کلاس اول رفت، شهید اصرار داشت که هم کلاس قرآن و هم کلاس زبان انگلیسى برود که سه ترم کلاس زبان انگلیسى را دخترمان در حیات پدرش گذراند.
همسرم در حوزه، علاوه بر ادبیات عرب و منطق و دیگر درسها، به طور تخصصى فقه و اصول و به تبع، درایه و رجال خوانده بود. در دانشگاه هم رشتۀ علوم قرآن و حدیث مىخواند. عربى تدریس مىکرد و به متون عربى مسلط بود. کتابهاى حوزه را هم ـ اگر متنش عربى بود ـ به عربى خلاصه مىکرد. من اوایل ازدواج مىدیدم که ایشان به ترجمه یا شرح فارسى کتابهاى عربى مراجعه مىکرد؛ اما این اواخر نمىدیدم که به ترجمه یا شرح مراجعه کند. پرسیدم، گفت وقتى متن کتاب را مطالعه مىکنم متوجه مىشوم و نیازى به ترجمه و یا شرح احساس نمىکنم. تصمیم هم داشت کتابهاى مهم و مفیدى که به زبان عربى وجود دارد و تاکنون ترجمه هم نشده را به فارسى ترجمه کند. کتابهاى تخصصى لغت را هم تهیه کرده بود و براى شروع قسمتى از مباحث الفاظ، کتاب اصولى «شهید سیدمحمدباقر صدر» را ترجمه کرده بود.براى مطالعۀ تفسیر، به متن عربى کتاب« المیزان» مراجعه مىکرد. دورۀ بیستجلدی عربى المیزان را داشت و گاهى با برخى از دوستانش هم مباحثه مىکرد. کاملًا و بادقت، چندین بار قرآن را مطالعه کرده بود. آن قرآنى که ایشان مطالعه کرده و علامت زده بود یا کنار آیه یادداشتى نوشته بود، مىخواستند در موزۀ شهدا بگذارند که موافقت نکردم.
اقامۀ نماز جماعت و تشویق بچه ها
همسر شهید پیغان تصریح کرد: با توجه به رسالتى که براى خودش تعریف کرده بود، به آموزش و پرورش قم رفت و پیشنمازى یکى از مدارس قم را پذیرفت. آن مدرسه دبستانى بود در انتهاى یکى از محلههاى قم، به نام چهلدرخت. با اینکه وضعیت مالى خودمان خوب نبود، براى تشویق بچهها جوایزى ارزانقیمت مىخرید و از بچهها معما و سؤالهاى دینى مىپرسید و هرکس به آنها جواب مىداد، جایزه مىگرفت. پس از مدتى دیدم روشش را تغییر داد و به جاى نوشت افزار، جایزۀ نقدى به بچهها مىداد. نفرى دویست تومان! وقتى پرسیدم: «چرا به بچهها پول جایزه مىدهى؟» گفت: «با خودم فکر کردم دیدم تهیۀ نوشت افزار وظیفۀ پدر و مادر است. وقتى بچهها پول جایزه مىگیرند، هم بیشتر خوشحال مىشوند و هم تصمیم مىگیرند چه چیزى بخرند و به نحوى مدیریت اقتصادى را تمرین و تجربه کنند. به نظرم رسید که این روش براى بچههاى دبستانى ارزش بیشترى دارد و بهتر است». پس از مدتى علاوه بر بچهها، معلمها و والدین بچهها هم به ایشان مراجعه مىکردند و سؤالهایشان را مىپرسیدند یا مشورت مىگرفتند.
مسئله دیگر اینکه همیشه توصیه میکرد، وقتی مسجد میآیید، بچههایتان را از همین کوچکی همراهتان بیاورید و این کار را به فرهنگ تبدیل کنید تا بچهها اهل مسجد و نماز جماعت و معتقد تربیت شوند
سفرهای تبلیغی در مناطق محروم
لکزایی در رابطه با سفرهای تبلیغی همسرش گفت: شهید از سال ۱۳۸۰ سفرهاى تبلیغى خودش را شروع کرد. فکر مىکنم در کارنامهاش بیش از ۱۰ سفر تبلیغى هست؛ تا جایى که یادم مىآید، ایشان دو بار به زابل، چهار بار به روستاهاى اطراف زابل، یک بار نیکشهر و چابهار که همه در استان سیستان و بلوچستان قرار دارند و دو بار به بندرعباس و یک بار هم به یزد رفتند. در سفر آخر هم مىخواست به ایرانشهر برود که به شهادت رسید. شهید با توجه به اینکه درس خارج مىخواند، هر منطقهاى را که خودش مىخواست، مىتوانست انتخاب کند. او همواره مناطق محروم را برای تبلیغ انتخاب می کرد؛ شهید از طلبههای ممتاز و نمونه و برخوردار از تحصیلات بالا بود و انتخاب یک منطقۀ محروم برای او نشاندهندۀ ارزش والا و خلوص و قصد قربتالیالله را در کارش را به اثبات میرساند. مناطقی که شهید در آنجا حضور داشته، در حال حاضر فعالترین مساجد و هیئتهای مذهبی را داراست که در چند سال اخیر به همت ایشان روند رو به رشد بیسابقهای را پشت سر گذاشته است.
احساس دین
نسبت به سیستان و بلوچستان
همسر شهید پیغان خاطرنشان کرد: یک بار از ایشان پرسیدم که چرا بیشتر سیستان و بلوچستان را براى تبلیغ انتخاب مىکنى؟ جواب داد: چون من اهل آنجا هستم، در قبال کسانى که آنجا هستند، احساس دین مىکنم. ثانیاً وقتى من نروم، چطور باید انتظار داشته باشم که دیگران که اهل آنجا نیستند، بروند. ایشان حتى به شهر زابل که پدر و مادرش بودند، نمىرفت؛ بلکه به روستاها مىرفت. به گفته برخی دوستانش او امید سیستان بود.
هر بار که براى تبلیغ مىرفت، اینطور نبود که همان یادداشتهاى سفر قبل را بردارد و برود؛ بلکه دوباره یک موضوع جدید را مدتها قبل مطالعه مىکرد و یادداشت بر میداشت. اصولًا ایشان براى تبلیغ بسیار زیاد مطالعه مىکرد. براى هر سفر تبلیغى جدید، یادداشتهاى جدید تهیه مىکرد و از یادداشتهاى تبلیغى سفر قبلى استفاده نمىکرد یا خیلى کم استفاده مىکرد. دفترى هم داشت و سؤالاتى را که در تبلیغ با آنها مواجه شده بود، مینوشت و بعد که به قم بر مىگشت، مىپرسید یا مطالعه مىکرد و جوابشان را پیدا مىکرد و مىنوشت. شاید حدود ۳۰ سؤال بود که الآن هم هست؛ مرتب و منظم. یکی دیگر از خصوصیات خوبی که داشت، این بود که مقالات و تحقیقات همکلاسیهایش را میگرفت و مطالعه میکرد.
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند
درباره سفرهای تبلیغی همسرم تا جایی که اطلاع دارم میتوانم بگویم در پادگان با سربازان میبد رابطۀ خوبى برقرار کرده بود و تا مدتها بعد از اینکه از آنجا برگشته بود، تلفنى با آنها در ارتباط بود و بسیارى از همان سربازان تماس مىگرفتند و راهنمایى مىخواستند. کارشان مصداق «آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند» بود. از روى خلوصنیت، دلسوزى و از اعماق قلب بود. این مناطق به ایشان و امثال ایشان واقعاً نیاز داشت. مثلًا وقتى براى تبلیغ به نیکشهر رفته بود، با مولوى آنجا هم دیدارى دوستانه داشت. ایشان به قول خودش، به عنوان زنگ تفریح شعر میخواند. میخواند و یادداشت میکرد. چند دفتر دارند که گلچینی از دیوان شعرای مختلف است. ان شاءالله تصمیم دارم گزیدهای از این اشعار را منتشر کنم.
دغدغه وحدت شیعه و سنی
همسر شهید عنوان کرد: با توجه به اینکه شهید عمدۀ فعالیتش در حوزۀ استان سیستان و بلوچستان بود و در آنجا، ما هم اهل سنت داریم و هم اهل تشیع، توجه خاصی به بحث انسجام امت اسلامی داشت؛ به همین دلیل بخشی از تألیفاتش مربوط به این دغدغه است؛ از جمله کتاب «عوامل و موانع انسجام اسلامی». درمقابل، ما میتوانیم بگوییم که تروریستها با اقدام جنایتکارانه خود میخواستند یک خللی در صف انسجام امت اسلامی ایجاد کنند. بخش دیگری از تلاشهای پژوهشی شهید به کارهای اصولی، حدیثی، قرآنی، اخلاقی، عرفانی و … بود که ایشان انجام میدادند که چندین جلد از این آثار منتشر شده؛ انشاءالله بقیه هم منتشر میشود.
وی گفت: آن اوایل که آمده بود مشهد، به همراه چند نفر دیگر از دوستانش، ورزش رزمی را شروع کردند. آنقدر استقامت بدنی اش بالا بود که هر فنی را مربی میخواست آموزش بدهد، روی شهید پیغان انجام میداد؛ چون قوت و استعداد بدنی خوبی داشت.
گشاده دستی
شهید به یکی از دوستان خود گفته بود یک مقداری برنج خریدم، هم پختش خوبه و هم قیمتش. خوب معمولاً در این موارد رفیق شما آدرس میدهد که شما هم بروی و بخری؛ اما ایشان اول از همان برنج، غذا پخت، دوستش را دعوت کرد، بعد گفت: سید! این همان برنج است؛ اگر میخواهی برای شما هم تهیه کنم. زمانی بود که از مال دنیا یک دوچرخه داشت که همان را هم از دوستانش دریغ نمیکرد؛ او هرچه داشت، در اختیار دیگران قرار میداد.
شهادت
لکزایی درباره شهادت شهید پیغان تصریح کرد: ۲۴ اسفند بود، شهید در حال شستن لباسهایی بود که قرار بود بعد از مسافرت بپوشیم. دخترم از مدرسه آمد. شهید گفت: دخترم لباسهایت را در بیاور تا بشویم. من ساک را میبستم. احساس بدی داشتم. گفت: چون خستهای این احساس را داری، آنجا که رفتی خستگیات در میآید. از قم بلیط قطار داشتیم برای کرمان. قطار با یک ساعت تأخیر راه افتاد. از کرمان هم رفتیم زاهدان. آنجا برادرم، رضا لکزایی و برادرزاده ام شهید مسلم لکزایی هم به ما ملحق شدند و پس از توقفی کوتاه در خانه خواهرم به طرف زابل راه افتادیم تا اینکه به ایست و بازرسى جعلى اشرار رسیدیم. ماشین را نگه داشتند و از ما کارت شناسایى خواستند و گفتند از ماشین پیاده شوید. شهید گفت همراه ما زن و بچۀ کوچک است، اگر مىشود کارت ما را ببینید تا ما برویم. چرا از ماشین پیاده شویم؟ که با برخورد نامناسب و غیراخلاقى آنها مواجه شد. او مشکوک شد و گفت: شما کارت شناساییتان را بدهید تا بدانیم واقعاً مأمور هستید یا نه؟ با شنیدن این حرف، آنها دیگر امان ندادند و گفتند: شما اگر صحبتى دارید، بروید پیش مسئول ما! همسرم بار دیگر گفت شما اگر مأمور جمهورى اسلامىهستید، نباید اینگونه رفتار کنید. اشرار با لحن تندى به شهید گفتند: ساکت مىشوى یا ساکتت کنیم؟
همسرم بار دیگر آنان را ارشاد کرد که برخورد شما شایسته و مناسب نیست. در ادامۀ این منازعه و کشمکش، برادرزادهام هم به کمک شهید نعمت آمد و به برخورد غیراسلامىآنها تأکید کرد؛ اما در نهایت ما را به پایین جاده بردند.
مجموعه افرادى را که از جاده به سمت پایین هدایت مىکردند، هنگامىکه مقدارى از جاده دور مىشدند، دهان و دستها و چشمهاى آنها را مىبستند و به حدود ۱۷۰ تا ۲۰۰ مترى جاده انتقال مىدادند. نهایتاً درمجموع بیش از سى نفر را به محل مذکور هدایت کردند و دراینمیان قریب سى نفر را به گلوله بستند که ۲۱ نفر در همان محل حادثه و دو نفر بعداً در بیمارستان به شهادت رسیدند که از جمله آنها شهید پیغان و شهید مسلم لکزایی بودند و برادرم هم به مدت ۵ ماه در اسارت تروریستها بود.
شهید شدن لیاقت می خواهد
تا قبل از اینکه افتخار همسر شهید بودن را کسب کنم، دیگران راجع به شهدا مسائلی را مطرح میکردند، که من فکر میکردم نوعی اغراق و زیادهگویی است، اما بعد از شهادت همسرم «شهید نعمت» به این نتیجه قطعی رسیدم که سایر خانوادههای شهدا به گزاف حرف نزدهاند و فهمیدم که شهادت نصیب هر کس نمیشود و شهید شدن لیاقت میخواهد. من فهمیدم شهدا از تصور و از حرفهای ما بالاترند و وعدههایی که خدا در قرآن داده است واقعاً حق شهداست. عدهای تنها و تنها لیاقت شهادت دارند.
یکی از دوستانم که برادرش شهید شده بود می گفت من وقتی آقای پیغان را می بینم، یاد برادر شهیدم میافتم، پرسیدم چرا؟ گفت: به خاطر روحیات و مخصوصاً راهرفتنش که سربهزیر و محجوب راه میرود. من هم لبخند زدم و گفتم الآن که زمان جنگ نیست که ایشان شهید بشود.
ایمان زیربنای همه چیز است
همسر شهید پیغان در پایان با اشاره به اهمیت امنیت در جامعه خاطرنشان کرد: امنیت از نیازهای اساسی و ضروری بشر است. وقتی امنیت تأمین شد، نوبت به مسائل دیگر در جامعه میرسد. وقتی فرد امنیت روانی و اجتماعی نداشته باشد، چطور انتظار داشته باشیم کارویژه خوبی داشته باشد.
ایمان هم زیربنای همه چیز است. از اجتماع و اخلاق گرفته تا رابطه انسان با خودش، با خدایش و با دیگران. در اینجاست که نقش حاکمان پررنگ میشود، چون الناس علی دین ملکوهم؛ اگر زمامداران مؤمن بودند، این به جامعه هم سرایت میکند و مردم را به ایمان دعوت میکند. به نظر میرسد امنیت، بر اقتصاد هم تقدم دارد. حضرت ابراهیم علیه السلام میفرماید: «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ»؛ اول راجع به امنیت دعا میکند و بعد درباره رزق و روزی. امنیت، زاده ایمان است. امنیت درونی و بیرونی را ایمان میسازد و ناامنی مولود بیایمانی است.
https://qomna.ir/?p=92675